...
از غزه تا قانا
از صعده تا سن کیانگ
در عصر ترس خورده جهان
" انسان" خط خورده است
فرقی هم نمی کند
در جغرافیای کجا
وقتی سنان
پاسخ انسان باشد
از غزه تا قانا
از صعده تا سن کیانگ
در عصر ترس خورده جهان
" انسان" خط خورده است
فرقی هم نمی کند
در جغرافیای کجا
وقتی سنان
پاسخ انسان باشد
پایان آرزو
چشمها خيره به در
گوش پيوسته به هوش
تا مگر بانگ غزل
با هماغوشي باد
به خروشاني رود
با همه عشق و اميد
به هواخواهي بيد
مست با خود ببرد
* * *
در حوالي سحر
كوچه چندم عشق
نرسيده به اذان
دست در دامن گل
با حريفي همه رند
نشئه اي خاطره خيز
بي مي و جام وسبو
نم نمك خيس عرق
خلسه ها در پي هم
فالي از راه نظر
تا سحر نوش به نوش
عقده ها باد هوا
آرزوها سپري
مست تا روز دگر
...!

عشق دلباخته در پای تو شد یا عباس
عاشقی محو تماشای تو شد یا عباس
از صدای عطش و سوز دل طفلانت
آب شرمنده ی لبهای تو شد یا عباس

برای ورود به دهه پنجم عمر
خسته؛
از سكوت شب و بيداري
زنده؛
براي آغازي تكراري
و منتظر؛
تاصدايي بشكند
اين سكوت ادواري

واين بار نيز
به دلبستگي پوچ
به سراب
جهالتي تكراري
و ريسماني پوسيده
و به اشتباهي عميق
گره زده ام _
دستان تاول زده را
و باز مانند هميشه
خواهم رفت
براي هميشه
وديگر هيچ...
آه اگر تو نباشي!
اين قطعه بر گردان شعري فرانسوي است كه به سعي مشترك پديد آمد . حالا که چند وقتي است به روز نشده ايم تقديم دوستان مي كنم.
آرزوهاي خيس
از خنكاي ايوار-
تا تيغ آفتاب
چشمي به جهان
با مردماني اميدوار
لبريز آرزوهاي خيس
صبح مي آيد به خلوت من
و عشق در سكوت-
حل مي شود
حافظه ام را به باد مي سپارم
تا همه چيز را از ياد ببرم
چه خلوت شيريني !
تو را در اوج
تورا در قله مردي
تورااز سالها پيش
پنهان تماشا كرده ام
تورا با عشق...
ودر نهتوي اندوه وفراق
تورا در ماه
تورا با مهر
مي پرستيدم
وليكن...
سخت حاشا كرده ام
تورا در اوج مي خواهم
تو را در اوج مي بينم.
![]()
در ازدحام غربت مي لولم
نفس بريده
گريبان چاك
دل تنگ یک بهانه ام
قطرات نگاهم به اشتياق
مي رود شتابان در خاك
طوری نیست
یا اصلاً شما شاید خوشتان نیاید
ولی من دزدیدم
سرم را یعنی
تا از دست این مگسها و خنجر
یعنی پول جیبت را
تا برایت حلقه
و انگشتهایش
تا هیچ امضایی نباشد و شعری که نتواند
و شلاقی که پایین بیاید
گربهای از دیوار
که میریزد
طوری نیست
ولی آخرش باور میکنی
که تو چیزی نداشتهای
که من
یعنی همین که شعر میگویم.
در همين نزديكي به پايان خواهم رسيد
آه اي روزهاي رفته!...
چه اندازه من پرم
از اندوه فرداهاي نامعلوم.
- "پشت همین پیراهن پاره ی پارآویز
ایستاده ای!
بگو که می گشایی
ولب - که می بویی
و گیسو- که می پیچی" و می پیچد باد
و گوژ پیر بی دندان – که می پیچد
و می شکاند – ناخن، آیینه می شکند دل
شولای درد بر قامت زمین
چگونه گام
با اندام بی پا
راه
با این هزار تو ، هزار لا
آب
از این مشک خشک
خنده
با این داهول بی دهان
وچشمی که هی می پرد
و دستی که معطل است
ناگهان پنچه می کشد به صورت زن
رها می شود زن – شلال گیسو
- " من اما گناهی نکرده ام هنوز
جز کاغذی مچاله _ که خوانده ام در چشم او خواهشی
نمی دانم او گفت یا من
سر همین پیچ کوچه
یا وقتی
که پیرهنت را پهن می کردم
از دیوار همسایه
او دیوانه شد یا من چیزی گم کردم
گم شدم یا باید ...همین که تو می گویی
من اما هنوز گناهی..."
نگاه میدراند پیرهن
و شلاق که پایین می آید
پایین و هی پایین صدای زن:
- " من اما هنوز گناهی ..."
- " هی هی چه دریده ، فاش و فاحشه
آبرو می دهی بر باد..." که می پیچد بازو
می شکند دست ، پنچره
- " هی هی حیا را.لکاته دامن را"
ور می چیند لب و می خندد:
- "مرد دیر عاشق من
بگو که گفته ای از دوستی از دست-که می فشاری"
می فشارد گلو
نیست در خانه کسی
مرد دیر عاشق که همیشه دیر می آید
ونعش این زن
که می خندد بی دهان و می گرید
گوژپیر بی چشم
دردستش اما، کاغذی مچاله
که نخوانده است ونمی خواند
هرگز!
یک کلام ؛بگو عاشقم!کار سختی نیست!
پنج دقیقه تا مرگ،دیــــــوانه وقتی نیست
چوبه بردوش من می گذارند،مسیحم انگار!
اااه!به من چه که دراین زندان درختی نیست
اینگونه که لبخند را می کشندش زنجیـــــر
آی دخترعاشق... نه افسوس بختی نیست
یک دقیقه فقط مانده،توازچه میترسی مرد؟
یک کلام؛ بگو عاشقم! کار سختی نیست.
حرف روی در مصرع دوم به اعتبار مصوت بعدی مجوز تغییر یافته است . اجازه این کار را از شیخ اجل گرفته ام.

مدت هاست با خودم خلوت كرده بودم و حالا كه آمده ام در سوگ مجتبي ايماني نسشته ام. مجتبي ديروز در حادثه تصادف اتومبيل در جاده تهران- قزوين به همراه همسرش درگذشت. اين شعر بازتابي از اندوه من است.
آتش در شلال گيسو
وچنگ بر گونه هاي خشك
بي آنكه آفتاب را ببينم
بي آنكه عشق
خودم را گم مي كنم
در كوچه هاي بي قرار
شهر در خواب است
ديگر چه فرقي مي كند
شعر بگويم
يا چراغي بيافروزم
هي با توام
زمستان نارس!
گريه هم بهانه قشنگي است
وقتي كه" بهار باد" را گوش كني
يا"شب، سكوت،كوير"
يا حتي "تئودراكيس"
چرا هي دلم مي خواهد
سراغي از دوستان قديم بگيرم
همين جمعه شايد...
آه زمستان ملول
حداقل بگذار
دستانم را "ها" كنم
چه عاشورايي بايد باشد
اين شانه هاي گل ماليده
و هاي هاي ...
حالا هي بگو
هيچ اتفاقي نيافتاده است
دلم پژاره مي كند؛ اما
جاي يك نفر خالي است
راستي
تازگي ها "مجتبي" را نديده اي؟
1)
تو كه بد لهجه نبودي باران!
از چه چنان درشت سخن گفتي
كه قامت شقايق شكست
2)
به كوچه كه مي نگرم
زن كولي را مي يابم
نشسته بر نعش فرزند
و خنده اي چنان
كه كودكي هايم را آشفته كند
3)
بله ميدانم تو را بزرگ ميدانند
اما بر من ببخش
اگر نام كوچك تو را بياد نياورم
در بي حوصلگي اين روزها
4)
تو را شاه بيت هر غزل مي خواستم
نه تكواژي مهجور
كه به اختيار شاعري برگزينم
5)
سهم من همين شايد
پيراهني بي آستين
و كفشي بي پاشنه
سهم من همين...
دستمالي كوچك
افتاده در آبراهي تنگ
در گذر نمناك سردسالي
كه سنگين... .
هلهله زنان ایلیات
نوید روژان دیگری است
آدیای عشق
هانای بهاری
ری رای غزل های باران
زیباترین نام خورشید
تمام تبسم تو سهم من
تمام واژه صبح ارزانی تو
"سیت بیارم"
"سیت بسازم"
دختر ترانه های کهن
در رقص سرچوپیانه زنان زاگرس
گیسوی خیس تو
امتداد گل واژه اریبهشت است
و فرصتی برای بهار
تا معنی شکفتن را بیابد
و آسمان نیز
آبی ترین لحظه اش را
خیلی وقت بود ندیده بودمش . وقتی درست بجا نیاوردم دلش شکست و به شدت از من گلایه کرد!این ترنم ساده مربوط به همون لحظه است:
بله میدانم
تورا بزرگ می دانند
اما بر من ببخش
اگر نام کوچک تورا
به یاد نیاورم
در بی حوصلگی این روزها
این هم شعر نه چندان تازه ام! نذر امام زمان(عج) ؛ خوشحال می شم نظر شما رو درباره این شعر بدونم .
انگار چشم ها نمی دید ، راهی هم نبود
درهم تنیده سنگ با موج ، شیون با سرود
وناگهان شکست قامت شقایق در هبوط
میان این زخم و فصل درد و حجم دود
و بعد سقوط در هرچه ناممکن! ... ویا
حلول حیرتی در اندام این روزان کبود
حتی به شعر هم نمی شود اطمینان کرد
باید که ذوب شوی تا بگذری همراه رود
![]()
...وشاعری که باز با لهجه ای مبهم سرود
چقدر دیر آمدی مرد رویاهای زود !
خیلی خب بابا !اینقدر پیغام پسغام نفرستید که شعرهامو هم رو وبلاگ بذارم . آخه مگه فرقی هم می کنه ؟ وقتی که هیچ کی منتظر هیچ کی نیست خوندن این شعرها چه فایده ای داره ؟ به هرحال اینم شعر تازه!
چقدر به تو گفتم دنبالم نیا
چقدر گفتم سر همین چارراه بمان
تا همه آن قرارهای بی ساعت
بگذرند از لاین بی حوصلگی
اصلاً چرا این همه این پا آن پا
میان ما که دیگر رازی نیست
پس چرا هی می گویی :
هیس!
شاید کسی پشت همین دیوار
شاید هم پشت ماه صفر
و اصلاً شاید همین تو...
راستی گیلاس هم بهانه خوبی است
تا باز گم شویم
میان بلورهای مه گرفته
و کسی از دور
برای ما هی فوت بکند!