مدت هاست با خودم خلوت كرده بودم و حالا كه آمده ام در سوگ مجتبي ايماني نسشته ام. مجتبي ديروز در حادثه تصادف اتومبيل در جاده تهران-  قزوين به همراه همسرش درگذشت. اين شعر بازتابي از اندوه من است.

  
آتش در شلال گيسومجتبي ايماني

وچنگ بر گونه هاي خشك

بي آنكه آفتاب را ببينم

بي آنكه عشق

خودم را گم مي كنم

در كوچه هاي بي قرار

شهر در خواب است

ديگر چه فرقي مي كند

شعر بگويم

يا چراغي بيافروزم

هي با توام

زمستان نارس!

گريه هم بهانه قشنگي است

وقتي كه" بهار باد" را گوش كني

يا"شب، سكوت،كوير"

يا حتي "تئودراكيس"

چرا هي دلم مي خواهد

سراغي از دوستان قديم بگيرم

همين جمعه شايد...

آه زمستان ملول

حداقل بگذار

دستانم را "ها" كنم

چه عاشورايي بايد باشد

اين شانه هاي گل ماليده

و هاي هاي  ...
حالا هي بگو

هيچ اتفاقي نيافتاده است

دلم پژاره مي كند؛ اما

جاي يك نفر خالي است

راستي

تازگي ها "مجتبي" را نديده اي؟