ادراک" بی چگونه "
«زبانِ علم» ميجوشد چو خورشيد
«زبانِ معرفـت» گنگ است جاويـد
(عطار، الهينامه، ص373)
ميتوان گفت كه ميدان معرفت و شناخت انسان، از درون و پيرامونش، از دو گونه بيرون نيست: «شناخت عاطفي و هنري» و «شناخت منطقي و علمي». در شناخت منطقي و علمي نوعي معرفت يكسان و جهاني و بيمرز (Universal) وجود دارد كه همة افراد بشر يك تصور از «مثلث» يا «كُره» يا «آب» و يا «هوا» دارند؛ ولي شناخت هنري و عاطفي در بافتهاي فرهنگي و زمينههاي تاريخي و جغرافيايي متفاوت است. در عرصة شناخت منطقي و علمي ما موضوع معرفت را به ديگران عيناً انتقال ميدهيم؛ يعني اگر ندانند كه آب در صد درجة حرارت در كنارِ دريا به جوش ميآيد و يا مجموع زواياي مثلث صد و هشتاد درجه است، از راه استدلال يا آزمايش اين مطلب را به آنها «ثابت» ميكنيم؛ ولي در عرصة شناخت عاطفي ما آنها را فقط «اقناع» ميكنيم؛ به اين معني كه وقتي مخاطبي را تحتتأثير يك بيان هنري قرار ميدهيم، چيزي را براي او «اثبات» نميكنيم، ولي او را در برابر مفهوم آن بيان، «اقناع» ميكنيم.
در مركز تمام گزارههاي اقناعي (يعني ديني و هنري) نوعي ادراك «بلاكيف» و «بيچگونه» وجود دارد و در مركز گزارههاي «اثباتي» ما به چنين ادراكي نميرسيم، بلكه برعكس ادراك ما ادراكي است كه از «كيف» و «چگونگي» آن آگاهي داريم و در مقابل، بايد آن را ادراك «ذات كيف» يا ادراك «با چگونه» نامگذاري كرد.
در نگاه به هر گزارة علمي و منطقي، مخاطب، «چگونگي» معرفت حاصل از آن گزاره را با تمام اجزا درمييابد؛ ولي در هر گزارة هنري و بهويژه در مركز آن، نوعي معرفت «بلاكيف» و نوعي شناخت «بيچگونه» وجود دارد. اگر لذتي كه طفلان خردسال از «اتل متل توتوله» ميبرند ـ و تكرار آن در طول قرون و اعصار نشاندهندة اين واقعيت است ـ مصداق سادة گزارة هنري و اقناعي تلقي شود و التذاذِ از فلان غزل حافظ براي هنرشناسان، نمونة پيچيدة گزارههاي اقناعي و هنري باشد، در مركز ادراك ما از غزل حافظ، يك شناخت «بلاكيف» وجود دارد كه در مركز التذاذ كودك از «اتل متل توتوله» نيز براي او وجود دارد. وقتي كودك بزرگتر شد خواهد فهميد كه در مركز آن التذاذ، ادراك بلاكيفي نسبت به نظام اقناعي آن كلمات نهفته بوده است كه او را چنان مسحور خود ميكرده است و ما نيز از تأمل در شعر حافظ به اين نتيجه ميرسيم كه چيزي در آن نهفته است كه «يُدْرَك ولا يُوصَف» است و هرچه هست، امري است «اقناعي» و نه اثباتي.
اصل سخن در اين گفتار، توجه دادن خواننده است به اين نكته در مركز هر پديدة هنري و هر بيان عاطفي، يك امر «بلاكيف» و يك ابلاغ «بيچگونه» نهفته است كه اگر ما بتوانيم آن را از «بلاكيف بودن» و «بيچگونه بودن» به در آوريم، ميتوانيم آن ابلاغ را از عرصة هنري بودن و از تأثير عاطفياش خلع كنيم و بگوييم براي ما، مصداق هنر نيست و بر ما تأثير عاطفي ندارد.
.
اينكه ما از متون مقدس در زباني غير از زبان خودمان بيشتر متأثر ميشويم (دعاها، زيارتنامهها، مناجاتها) بايد ريشهاش در همين مسئلة ادراك «بلاكيف» باشد؛ چون در اينگونه سخنان در زبان خودمان براي «بيچگونگي» ميدان كمتري وجود دارد. در تمام مصاديق هنرهاي ناب، در تمام شطحهاي صوفيه، در تمام دعاها و مناجاتهاي متعالي و جاودانه، صبغهاي از ادراك «بلاكيف» و احساس «بيچگونه» وجود دارد.
در مركز تمام شاهكارهاي هنري، اين ويژگيِ ادراكِ «بيچگونه» و «نقطة نامعلوم» نهفته است. نقطة نامعلومي كه اگر روزي به معلوم بدل شود، ديگر آن شاهكار، شاهكار تلقي نخواهد شد؛ دستكم براي كسي كه اين آگاهي را يافته و ديگر در برابر آن اثر آن ادراك بيچگونه را در خود نمييابد.
قدماي متفكرين ما، قلمرو «ايمان» را قلمرو «تو مدان» ميدانستند؛ يعني عقيده داشتهاند رابطهاي وجود دارد ميان «ايمان» و يك «نامعلوم».
ايمان، امري است از مقوله «تو مدان» و «تو مدان» اصطلاحي است كه با ابوسعيد ابوالخير وارد قلمرو عرفان ايراني شده است. داستان آن به اختصار اين است كه وقتي بوسعيد در كودكي به دكان پدرش ـ كه عطار بود ـ ميرفت، هر لحظه از او ميپرسيد كه اين خريطه چه دارد و آن خريطه چه دارد؟ سرانجام حوصله پدرش سرآمد و براي رهايي از پرسشهاي طفل به او گفت: اين خريطه" تو مدانِ بلخي" دارد! بعدها وقتي بوسعيد بر اثر تحولات روحي خويش و پشت پا زدن به علوم رسمي، كتابهاي خود را، در خاك دفن كرد، پدرش از او پرسيد كه:
«اي پسر! آخر اين چيست كه تو ميكني؟» شيخ گفت: «ياد داري آن روز كه ما، در دوكان تو آمديم و سؤال كرديم كه در اين خريطه چيست؟ و در اين انبانها چه در كردهاي؟» تو گفتي: «تو مدانِ بلخي؟» [پدر] گفت: «دارم.» شيخ گفت: «اين تو مدانِ ميهنگي است!»
بعد از عصر بوسعيد، اين تعبير «تو مدان» مورد توجه عرفا قرار گرفته است و سنائي در اين بيت حديقه، «ايمان» را از مقوله «تو مدان» به حساب ميآورد؛ يعني چيزي كه در مركز آن امري نامعلوم نهفته است.
تمام كساني كه با در دست گرفتن «چُتكه» آثار هنري را تجزيه و تحليل ميكنند و با «چتكه» به آنها نمره ميدهند، غالباً كساني هستند كه از تجربه خلاق هنري، بيبهرهاند. اين «هنرشناسان» «چتكه» به دست، غالباً در محاسبات و ارزيابيهاي خود همان جاهايي را كه قابل ادراك «با چگونه» است، مورد بررسي قرار ميدهند و از اصل هنر كه قلمرو «بي چگونه» دارد، غالباً در غفلتاند.
تجربه ديني، تجربه هنري، تجربه عشق، همه از قلمرو «ادراك بي چگونه» سرچشمه ميگيرند. بهترين تمثيل آن داستان مردي است كه عاشق زني بود و هر شب، به عشق ديدار آن زن، از رودخانهاي ژرف و هولناك، عبور ميكرد. اين ديدارها مدتها ادامه داشت تا آنكه يك شب مرد، از زن پرسيد كه: «اين لكه سفيد كوچك در چشم تو از كي پيدا شده است؟» زن بدو گفت: «از وقتي كه عشق تو كم شده است. اين لكه هميشه در چشم من بود و تو به علت عشق، آن را نميديدي. اكنون به تو توصيه ميكنم كه امشب از رودخانه عبور نكني كه غرق خواهي شد.» و آن مرد نپذيرفت و غرق شد؛ زيرا ديگر عاشق نبود و از نيروي عشق بهره نداشت.آن «ادراك بي چگونه» كه سرچشمه عشق بود، به ادراكي «با چگونه» (آگاهي از لكه سفيد در چشم معشوق) بدل شده بود و عملاً عشق از ميان برخاسته بود. در ميان امثال و حكمي كه بر سر زبانهاست اگر دقت كنيم، همين تجربه تكرار ميشود كه:
چشم بدانديش كه بركنده باد
عيب نمايد هنرش در نظر
ور هنري داري و هفتاد عيب
دوست نبيند بهجز آن يك هنر
هر كس تجربه عشق را ـ فراتر از حد پاسخ به نياز جنسي ـ در خود احساس كرده باشد، ميداند كه در مركز آن، چنين ادراك «بيچگونهاي» نهفته است. پاسخي كه ليلي به خليفه داد، بهترين مصداق اين حقيقت است. وقتي كه خليفه از رهگذر ادراك «با چگونه» جمال ليلي را ميديد و مجنون با ادراك «بيچگونه»:
گفت ليلي را خليفه: «كان تويي
كز تو مجنون شد پريشان و غوي؟
از دگر خوبان تو افزون نيستي»
گفت: «خامُش! چون تو مجنون نيستي»
«تو مجنون نيستي»، يعني تو از ادراك «بلاكيف» و «بيچگونه» محرومي و مجنون از آن بهره دارد. تو چتكه برداشتهاي و ميگويي «بيني ليلي به خوبي بيني فلان دختر نميرسيد، چشمش هم از چشم فلان دختر زيباتر نيست و ...» حاصل اين برداشت تو ادراكي است «با چگونه»؛ اما مجنون چنين چتكهاي در دست ندارد، نگاه او نگاه عاشق است و ادراك او ادراك «بيچگونه».
در مركز تمام تجربههاي ديني، عرفاني و الهياتي بشر اين «ادراك بيچگونه» بايد وجود داشته باشد و نقطهاي غيرقابل توصيف و غيرقابل توضيح با ابزار عقل و منطق، بايد در اين گونه تجربهها وجود داشته باشد و به منزلة ستون فقرات اين تجربهها قرار گيرد. در التذاذ از آثار هنري نيز ما با چنين ادراك بلاكيف و بيچگونهاي، همواره، روبرو هستيم. چرا «هنر» و «ابتذال» با يكديگر جمع نميشوند؟ زيرا وقتي چيزي مبتذل (به معني لغوي كلمه) شد، ديگر نقطة ابهام و زمينهاي براي ادراك بيچگونه ندارد.
از همين جاست كه گاه يك «اثر» براي بعضي از مردم مصداق هنر است و براي بعضي ديگر هنر شمرده نميشود. آنها كه هنر ميدانندش، هنوز نقطة ادراك بيچگونهاي در آن مييابند و آنها كه آن اثر را از مقولة هنر به حساب نميآورند، كساني هستند كه آن اثر، براي آنها، هيچ نقطة ادراك بلاكيفي ندارد
در كاربُردهاي روزانه ميگوييم: اين اثر هنري يا اين شعر، يا اين قطعة موسيقي «لطيف» است و كمتر متوجه عمق اين كلمه ميشويم. يكي از «مجانين عقلا» كه از او دربارة «اللطيف» پرسيدند و او گفت: «لطيف آن است كه «بيچگونه» ادراك شود.»
توضيحي كه اين ديوانه دربارة معني «اللطيف»، از اسماي الهي داده است، بيگمان درستترين و ژرفترين توضيح است؛ زيرا معناي آن را به همان قلمرويي برده است كه مركز «الهيات» است و آن عبارت است از «ادراك بيچگونه». در قرآن كريم در چند مورد صفت «اللطيف» دربارة خداوند آمده است از جمله در آية 103 سورة انعام (سورة ششم) است و در اين بافت: «لاتُدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخير»
و اين بافت، مناسبترين بافتي براي مسأله ادراك بيچگونة حقتعالي است: چيزي را بتوان احساس كرد و نتوان آن را «ديد» و به قلمرو تجربة اِبصار و ديدن درآورد، بهترين تعبيري كه از آن ميتوان تصور كرد، همانا همان اللطيف است با تفسيري كه آن مجنون عاقل ارائه داده است.
خداي را ميتوان شناخت؛ اما با شناختي «بيچگونه» اگر در ذاتِ حق به «چگونگي» برسيم، همان مصداق «كلما ما ميزتموه باوهامكم» است كه «مردود» است و «مصنوع». عيناً در مورد «هنر» و «عشق» نيز اين قضيه صادق است. در مركز هر عشق و هر اثر هنري، آن ادراك بيچگونه حضور دارد. هم خدا «لطيف» است و هم «هنر» و هم «عشق» و هر سه را ما «بيچگونه» ادراك ميكنيم و اگر «با چگونه» شد، ديگر نه خداست و نه عشق و نه هنر!

وب نوشته هایی درباره فرهنگ و اجتماع