امروز براي دوستاني كه دوستشان دارم و نمي خواهم گزندي به آنها برسد از بايد و نبايدها گفتم تا اين درخت پر ثمر همچنان سبز بماند و ريشه دواند .شرايط آن گونه است  كه به قول مرحوم بهمن : دل مي دهي به آب مي خشكد/ رو مي كني به باغ مي سوزد . و مي دانم آن ها كه در شاخسار اين درخت لانه كرده اند زمزمه مي كنند كه زينهار اين ياوه است و تزوير كه عدوي ما همين باغبان ماست كه به بهانه هرس شاخ ما را شكسته است!

من اما باغبان خسته اي هستم كه چون عمودي شانه به زير شاخه هاي ترد اين درخت داده ام تا قامتش بلند بماند اما از يك سو سموم وحشي و از ديگر سو اين همهمه هاي هميشگي!

آبي زلال سر انگشتانم را در لابلاي ريشه هاي درخت قلقلك مي دهد اما از نوك تيز شاخه اي كه چشمم را نشانه رفته و مجروح كرده است چه بگويم؟ و من اما تا نمي دانم كي و تا نمي دانم كجا ايستاده ام تا در مهماني آفتاب ، مهرباني تكثير شود و گلستاني از اميد سردربياورد.