- "پشت همین پیراهن پاره ی  پارآویز

ایستاده ای!

بگو که می گشایی

ولب - که می بویی

و گیسو- که می پیچی" و می پیچد باد

و گوژ پیر بی دندان – که می پیچد

و می شکاند – ناخن، آیینه می شکند دل

شولای درد بر قامت زمین

چگونه گام

با اندام بی پا

راه

با این هزار تو ، هزار لا

آب

از این مشک خشک

خنده

با این داهول بی دهان

وچشمی که هی می پرد

و دستی که معطل است

ناگهان پنچه می کشد به صورت زن

رها می شود زن – شلال گیسو

-          " من اما گناهی نکرده ام هنوز

جز کاغذی مچاله _ که خوانده ام در چشم او خواهشی

نمی دانم او گفت یا من

سر همین پیچ کوچه

یا وقتی

که  پیرهنت را پهن می کردم

از دیوار همسایه

او دیوانه شد یا من چیزی گم کردم

گم شدم یا باید ...همین که تو می گویی

من اما هنوز گناهی..."

نگاه میدراند پیرهن

و شلاق که پایین می آید

پایین و هی پایین صدای زن:

      -   " من اما هنوز گناهی ..."

      -   " هی هی چه دریده ، فاش و فاحشه

آبرو می دهی بر باد..." که می پیچد بازو

می شکند دست ، پنچره

      -  " هی هی حیا را.لکاته دامن را"

ور می چیند لب و می خندد:

      - "مرد دیر عاشق من

بگو که گفته ای از دوستی از دست-که می فشاری"

می فشارد گلو

نیست در خانه کسی

مرد دیر عاشق که همیشه دیر می آید

ونعش این زن

 که می خندد بی دهان و می گرید

گوژپیر بی چشم

دردستش اما، کاغذی مچاله

که نخوانده است ونمی خواند

 هرگز!