شعربه دقیقه اکنون
پایان آرزو
چشمها خيره به در
گوش پيوسته به هوش
تا مگر بانگ غزل
با هماغوشي باد
به خروشاني رود
با همه عشق و اميد
به هواخواهي بيد
مست با خود ببرد
* * *
در حوالي سحر
كوچه چندم عشق
نرسيده به اذان
دست در دامن گل
با حريفي همه رند
نشئه اي خاطره خيز
بي مي و جام وسبو
نم نمك خيس عرق
خلسه ها در پي هم
فالي از راه نظر
تا سحر نوش به نوش
عقده ها باد هوا
آرزوها سپري
مست تا روز دگر
...!
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱ ب.ظ توسط علي .م
|
وب نوشته هایی درباره فرهنگ و اجتماع