برای دلتنگی
پاهایم را که از من گرفته ای
و عصایم را
و دوستانم
تو هم که هیچ وقت نخواسته ای
دستم را بگیری
پس می ماند
همین نرده های زنگ خورده
که نمی دانم
تا کجا ادامه دارند.
و عصایم را
و دوستانم
تو هم که هیچ وقت نخواسته ای
دستم را بگیری
پس می ماند
همین نرده های زنگ خورده
که نمی دانم
تا کجا ادامه دارند.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۹ ق.ظ توسط والی زاده
|
وب نوشته هایی درباره فرهنگ و اجتماع