درباره چند واژه لکی
پر par
به معنای دامن و کناره و پهلو از واژه های رایج در لکی است. این واژه در پهلوی به شکل par و در اوستا parena یا pariri دیده شده است. صورت لکی آن در این شعر مولوی به کار رفته است :
چشم را صد پر ز نور عکس رخ شماست
ای که هر دو چشم را یک پر مبادا بی شما
(شعر از زیرنویس برهان – دکتر معین)
پر در فارسی امروزه در واژه هایی چون پرچین ( کنار چیده شده) و پرستار ( در کنار ایستاده) دیده می شود.
در مقالات شمس این واژه به شکل " پره " آمده است :
«شخصی را دید از پره بیابان تنها می آید. گفت: این خضر باشد یا الیاس؟»
( مقالات شمس تبریزی به تصحیح موحد، نشر خوارزمی، ج 1، چ2، 1377 ص 229)
در مثنوی نیزآمده است :
برنشان پای آن سرگشته راند
گرد ازپره بیابان برفشاند
در تاریخ بیهقی آمده است :
" واعیان و مقدمان با لشکر انبوه ساخته در پره بیابان انداز راه دور برده فرسنگ و مرا اسب لنگ شد و بماندم"
( تاریخ بیهقی، تصنیف خواجه ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر ــ ج 3، ص 926، چاپ آفتاب تابستان 1374 )
فخر الدین اسعد گرگانی در شعری می گوید :
همیدون پره های کوه قارن
به پیشش هم چنان آمد که گلشن
( به نقل از لغت نامه )
پندام
در لکی این واژه به شکل پنمین panamin وجود دارد. چنانکه پنمی panmi یعنی ورم کرد یا پنمیا panamya به همین معنی در مقالات شمس آمده است :
یکان یکان کامه ای پیش می نهادند ومی خوردند. تهی می شد : یکی کاسه دیگر ناگهان یکی پندام گرفت و افتاد ( یعنی شکمش باد کرد )
( مقالات شمس تبریزی به تصحیح محمد علی موحد، انتشارات خوارزمی ج 1، ص 190 )
ونیز در همین کتاب آمده است :
گوساله ای که با گاو خورد زود پندام گیرد و هلاک شود ( همان ج 1، ص364 )
پی pi
به معنای پیه و چربی
ناصر خسرو گوید :
سختیان را گرچه یک من پی دهد شوره دهد و اندکی چربو پدید آید بساعت در قصب.
و در شعری از عماد شهریاری آمده است :
با تو کجا بس بود خصم تو کاندر جهان
هیچ بزمی را نبود گوشت ز پی چرب تر
تاو taw
در یکی به معنای تاب، در مقالات شمس آمده است که :
" تاو نیاوردم صحبت کردن " (مقالات شمس به تصحیح موحد، انتشارات خوارزمی ج 2 ص 160 )
البته در لفظ فارسی به شکل tav به کار می رود. در بیتی از شاهنامه می خوانیم :
چرا کرده ای نام کاووس کی
که در جنگ نه تاو داری نه پی
ترخینه tarkine
غذای زمستانی مخصوص غرب کشور که در میان لک ها، لرها و کردها رواج بسیار دارد و از گندم و دوغ و نمک و ... درست میشود :
دربیتی از مولوی آمده است :
چون نروی زین جهان سوی خرابات جان
در عوض بگیر بی مزه ترخینه ای
( فرهنگ گویش کردی کلهری : خوه رهه لات صفخ شست)
تز taz
به خواب رفتن دست یا پا، این معنی درلکی برای سرهم بکار می رود
سوزنی گوید :
نخواهم جوز مغز از بهر آن را
که مغز جوز خوردن سر کند تز
در فرهنگ معین آمده است " تز: کل و کچل را گویند، سری که زخم یا جای زخم بر آن نمایان باشد." بدیهی است این معنی از سیاق بیت فوق برداشت شده است که قطعا غلط است. و "تز به سر آمدن" یعنی منگ شدن آنی مغز و احساس انــسداد مقطعی آن نه زخم شدن سر آن هم به خاطر خوردن مغز گردو !
توف tof
ماده ای خوراکی که از دوغ گیرند، توضیح آنکه پس از به هم زدن دوغ و آب گیری کامل به ماده خشک آن توف گویند ومایه تراوش شده را پس از حرارت دادن تبدیل به قره قروت می کنند. کشک و پنیر نیز از توف به دست می آید.
در شاهنامه آمده است :
(عیسی) یکی بینوا مرد درویش بود
که نانش ز رنج تن خویش بود
جز از" برف و شیرش" نبودی خورش
فزونیــش روغن بدی پرورش
( شاهنامه، چاپ بروخیم، ج 8 ص 2363و 2362 )
مراد از برف در مصــرع سوم همان توف اســـــت که به علت خطای کاتب به شکل " برف" آمده است وگرنه خورش ســـاختن از برف وشیر چه معنی می دهد ؟ ( البته بعضی برف را با شیره می خورند که آن هم در زمستان است نه در تمام سال !)
توف در لهجه بیرانوندی به کار می رود ودر لهجه حسنوندی " شیراز" می گویند وگمان می رود مراد از "برف و شیر" به کار بردن واژه های مترادف " توف" و " شیراز " باشد.
توف در اشعار فارسی به شکل " ترف" دیده شده است :
بشعر ترفندار " ترف" بودم ور خبین بپند وحکمت کنون چو شکر و قندم ( سوزنی سمرقندی )
رخبین در این شعر و در شعر پیش ( که به اشتباه در شعر روغن آمده است) همان قره قروت است که از مشتقات توف است. این معنی مورد تایید مهدب الاسماء وبحرالجواهر و نیز برهان قاطع و دهخدا است.
در حدود العالم آمده است :
" و از پی ( خوارزم) روی مخده و قزاکند و کرباس و غدو " ترف و رخبین خیزد "
دکتر معین ذیل این ماده می نویسد : " ترف را ( توف) کاتبان نفهمیده و " برف" خوانده اند "
( عوامل فساد لغت، دکتر معین، مقدمه دهخدا ص40 )
وب نوشته هایی درباره فرهنگ و اجتماع