منقوليات فرهنگي و مقولههاي مادر مردهي فرهنگ و هنر
آقا ما را ميگويي؟ ادا داشتيم اين هوا! از همين فرداي عصر اصولگرايي قمپز دركرديم كه: اينت فتح و فيروزي! و گفتيم: حالا شد! يعني نقطه سر خط، آسياب به نوبت! يك چند هم ما ميانداري كنيم آخه تا كي كشتي ارباب هنر بشكند؟ تا كي بگذاريم فرهنگ و هنر آش شله قلم كار باشد.
قبول بفرماييد هر كسي چند روزي نوبت اوست، خب ما هم كلي توانمندي داريم، مثلاً صاحب هنريم- به غير از اعمال نظير ترقص وپیكرتراشی كه صحت آنها نزد علما محل ترديد است- ضمن آن كه دوز اصولگرايي ما چنان بالاست كه موي لاي درز آن نميرود.
حالا حساب كنيد با اين همه تعهد، سالها پشت خط مانده و يا سبيل آويزان، لب و لوچه شل، چشم و چله بيرونق نظارهگر تركتازي آقاياني بوديم كه جان به جانشان مي كردي صبحها از دنده چپ پا ميشدند و لاغير!
شما هم جاي ما باشيد گلسترول و گليسيرين خونتان بالا نميرود؟! نه! اين تن بميرد سبيل كروچه نميكنيد و هي حرص نميخوريد؟ د ميخوريد ديگر!
حالا توي اين هير و وير يك دفعه بگويند آي طشت از بام افتاد!
آي كوس رسوايي ميزنند!
آي اوتاد و مشايخ مصلح زهره و صحنه خالي كردهاند!
و باز بگويند كه چه نشستهايد هنگام رجعت است باشد كه آب رفته به جوي باز آيد و بلبل سرگشته به كوي!
آقا ما را ميگويي؟ از اين كه فرصت دوباره براي اداي تكليف و خدمتگزاري به جامعه فرهنگي، هنري مملكت! پيدا كرده بوديم لبخندي مليح – العياذ بالله كمي شبيه به ژكوند آن بنت معروفه افرنگ بر لبان قيطاني ما نقش بست و قلبمان آشكارا به جاي تالاپ تولوپ ميگفت ديش ديش داراش!
–بين خودمان باشد- در خفا چند چغانه هم زديم و بفهمي نفهمي حركت مواجي در قدوم ما هم پديد آمد!
البته قبول بفرماييد عرق تند زود سرد ميشود، قرار هم نبود از هول هليم توي دیگ بيافتيم، زينهار! اندكي صبر بايد! بالاخره يك كرور وزير و مشير و مستوفي و بيگلربيگي و والي و مستخدم و آبدارچي ميبايست تبديل به احسن ميشد! بويژه در عرصهي فرهنگ و هنر كه متوليان آن توماني دهشاهي با ديگران توفير دارند كترهاي كه نيست، هر كاري اصولي دارد.
آقا ما را ميگويي؟ پاها را جفت كرديم و دستها را زديم زير بغل، سربالا، چشمها غماز، مثل يك بچه محصل با تربيت صم و بكم هي نشستيم باشد كه مبصر كلاس گوشه چشمي بيندازد و بگويد: هلا يا شيخ! اقم (همان برپاي خودمان!) و يأخذ (يعني بگير اين سند شش دانگ توليت فرهنگ فلان ديار را !)
از ايلدار دادور كه پنهان نيست از شما- كه جاي جفت بچههاي من را داريد- پنهان نباشد، يك هفته گذشت، ماه سرآمد، فصل، رخت عوض كرد اما دريغ و درد كه دربها جير و جير روي همان پاشنهي قديمي چرخ زدند. ملتفت هستيد كه؟!
شرح این فراق سخت جگرسوز است و خوف آن دارم که خیل مریدان طاقت شنیدن نداشته باشند . پس عجالتا همین اشاره کافی است تا اگر باز یار با اغیار بود و دنبال نظربازی با دشمن و دوستان همچنان محروم بودند و مغموم ، حکایت ها رافاش کنم مو به مو!
وب نوشته هایی درباره فرهنگ و اجتماع