علیرضای بهرامی دوستی نیک سیرت و نیک اندیش است. علیرضا هم اهل نظر است هم اهل خبر .واژه را خوب می شناسد و شعرهای زلالی می گوید. اهل ایرانگردی و اخیراْ جهانگردی هم هست. جایزه راه می اندازد و اتاق های ادبی را روشن می کند. هم گرداننده صفحات چند رسانه مکتوب و آنلاین است و هم اخیراْ خود صاحب امتیاز نشریه ای که نمی دانم در این وانفسای نشر درآورده است یا نه.البته در همین وانفسا اخیراْ کتاب «غم صداي تو يعني...» رابه چاپ رسانده است. علیرضا عکس می گیرد و ساخت فیلم را تجربه می کند .معنی این حرف ها این است که علیرضا جان جنونمندی دارد و هنر به مفهوم مطلق آن در او نهفته است. گاهی سیاه مشق می نویسد و گاهی اثری بدیع خلق می کند.این ها را گفتم تا مقدمه ای باشد برای معرفی دوستانم. چرا که تا امروز همیشه در حال معرفی شخصیت های لرستانی بوده ام که عدد آن از هزار گذشته است اما نیک دیدم که گاهی از دیگر دوستانم که اتصال من به آنها نه به اعتبار جغرافیا که به استناد عاطفه و همراهی است معرفی کنم. که یاد دوست، پاس داشتن خوبی هایی است که بخش روشن خاطرات آدمی را می سازد.

علیرضای شاعر اخیراْ شعری از سروده هایش را برایم ایمیل کرده بود که  مرا بی سببی نیست:


سلام!"، "حال شما؟" ... طبق عادتي دو، سه سال است
كه ارتباط من و تو، همين سلام و سؤال است
سلام! حال شما؟ راستي چه صبح سياهي!
همان كه شايعه مي‌گفت؛ فصل، فصل زوال است
سلام‌هاي دم صبح، بدترين لحظاتند
كه بدترين لحظاتم، جهان به سبك رئال است
دوباره پنجره‌اي رو به ازدحام خيابان
نگاه رهگذران، سال‌هاست طبق روال است
چه ابرهاي عقيمي، چه شاخه‌هاي صبوري!
هزار بار نگفتم بهار بي‌تو محال است؟
خبر رسيد كه امسال، هيچ دلهره‌اي نيست
ولي به‌گفته‌ي تقويم، سال، سال شغال است