برگي از دفاتر دوران دانش آموزي در دهه شصت برايم يادگار مانده كه بر آن شعري مشهور را نوشته ام : مرگ من روزي ...در بهاري روشن از ... در خزاني خالي از ... در زمستاني غبارآلود و ...

اكنون به صرافت فصل غايب در اين شعر افتاده ام : مرگ در ظهر تابستان را شاعر شوريده يا باور نداشته يا بعيد دانسته است!... البته حداقل دوفصل يا دو فصل بعلاوه سالياني چند به آن ظهر موعود مانده است پس دليلي شايد براي اين تلواسه نباشد خاصه امروز كه به سي و هفت سالگي رسيدم!