دوشنبه یازدهم آذر 1387
زبان تاجیکی و اشتراکات فرهنگی
زبان از جمله شاخصهاي لازم براي برقراري ارتباط و عنصر زبان در ارتباطات بينالمللي بسيار مهم و كارآمد است، در حاشیه اجلاس شانگهاي که تابستان سال جاری در كشور تاجيكستان برگزار شد به واسطه زبان مشترك سران سه كشور ايران، تاجيكستان و افغانستان گردهم آمدند و در مذاكرات خود علاوه بر موضوعات مهم كه هر كدام به نوبه خود در توسعه سه كشور قابل توجه بود به مسائل فرهنگي و مورد علاقه نيز پرداختند- برگزاري مراسم باشكوه و در سطوح بينالمللي به مناسبت سالگرد رودكي، راه اندازي راديو و تلويزيون مشترك به زبان فارسی فارسي و تلاش براي احياي جاده ابريشم كه علاوه بر كاركرد اقتصادي، نقش فرهنگي مؤثري در روابط سه كشور دارد جزو مذاكرات سه جانبة احمدي نژاد، كرزاي و رحمان بود.
امامعلي رحمان، رئيس جمهور تاجيكستان كه تا چند سال پيش امامعلي رحمانف خوانده ميشد با حذف پسوند اف بر فارس بودن و علاقمندی اش به فرهنگ خود تأكيد كرد، ضمن آنكه يكي دوسالي هم هست كه آقاي رحمان در مجامع بينالمللي با زبان فارسي صحبت ميكند و از اين بابت باعث وعصبانیت روسها هم شده است!
فارسي تاجيكي شيرين و شنيدني است، براي اطلاع دوستان مخاطب وبلاگ چند جمله و واژه را در فارسي تاجيكي و ايراني با هم مقايسه ميكنم. تا نزديكي ريشهها معلوم شود. اين واژهها را در جريان حضور در مذاكرات با طرفهاي تاجيكي يادداشت نموده ام .
اين توضيح هم ضروري است كه در فارسی تاجيكي علاوه بر لغات روسي، واژگان عربي، سغدي و تركي را به وفور ميتوان يافت.
تيزاندن = سرعت دادن
يك جهان قناعتمنديم = يك دنيا راضي هستيم.
وزير نقليات = وزير راه و ترابري
نقليات بحري = حمل و نقل دريايي
در سال روان = در سال جاري
برق پراقتدار= برق پرقدرت
متال گدازي= ذوب آهن
باركشاني = باربري
طلبات= نيازها
كارتيز ميرود= كار به سرعت پيش ميرود
ترقيات = توسعه
نااستوار= ناپايدار
پس روي = كاهش
عميق روي= گسترش
بالاروي = افزايش
مالوي= مالي
خانمها و جنابان= خانمها و آقايان
ممالك ترقي يابنده = كشورهاي در حال توسعه
ممالك ترقي كرده = كشورهاي توسعه يافته
چنين ميحسابند= چنين ميپندارند
استفاده ثمره بخش= استفاده بهينه
پروگرام ميان مهلت = برنامههاي ميان مدت
از قفاي فلاني برو= پشت سر فلاني برو
البته واقعاً نميشود گفت كه كدام واژهها و عبارات اصل و كدام فرع است، مهم اينكه فهم هر دو شکل عبارات براي فارسي زبانان آسان است.
در دوشنبه پايتخت تاجيكستان تا دلت بخواهد مظاهر فارسي و ايراني اعم از نامها، اعلام، موسيقي، شعر، مجسمهها و فرهنگ و آداب رسوم وعادات ديده ميشود.
در این شهر که بیش از هفتاد سال گرفتار خفقان مارکسیستها بوده آدم احساس غربت نميكند، صدای اذان از گلدسته مساجد طنین انداز است فرهنگ دیر پای نوروز و چله نشینی برقرار و نواي موسيقي ايراني در تاكسيها و مغازهها به وفور شنيده ميشود و تصاويرشخصيتهاي هنري و علمي ايراني هم بر در و ديوار نمايان است.
واقعیت تلخ زبان فارسی در تاجیکستان رسم الخط است که علیرغم علاقمندی مردم به فارسی هنوز از الفبای روسی استفاده می کنند واگر نبود اندک آشنایی آنها با الفبای عربی آنهم به واسطه قرآن الفبای فارسی برای آنها کاملا بی معنی مینمود. واین بر خلاف لهجه شیرین آنهاست که وقتی صحبت می کنند انسان بی اختیار یاد لهجه مولانا می افتد...
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
هزل بگذار جد ازو بردار
گفتاري در بيان نمونه هاي طنز در مثنوي معنوي
قلم و گفتار طنز آنقدر رسا و گيراست كه هر كس توانسته راهي به وادي آن داشته باشد بي گمان فرصت را از دست نداده و در جهت اداي مقاصد خود از آن بهره مند شده است . خواه مقصود كلام اجتماعي و يا سياسي بوده و خواه مسائل غامض و پيچيده اي در حوزه هاي تخصصي از جمله فلسفه و كلام.
مولانا جلال الدين رومي با افكار بلند و گامهاي استوارش در مسير حكمت و فلسفه در قدم به قدم مثنوي بزرگ خود از شيوه و زبان طنز بهره جسته و هر جا براي بيان مقاصد و معاني بلند افكار خود به طنز روي آورده حصول مقصود را در عين شيريني و ظرافت به احسن وجه آسان نموده است. نمونه هاي طنز در اشعار مولانا در مثنوي شريف از حد و اندازه يك مقاله و نوشتار خارج است و نيازمند شرح وبسط و كاري تحقيقي و تطبيقي در اندازه هاي يك پايان نامه دوره هاي تكميلي دانشگاهي است.
گذشته از تك بيت ها و چند بيتي هايي كه به صورت ميني مال در سراسر مثنوي به وفور مي توان از آن يافت، مولانا، گاه طنز راخمير مايه اصلي يك داستان بلند كرده و از ابتدا تا انتها، تمثيل خود را بر بالهاي پران طنز سوار و خواننده را با خود تا آسمان پرواز داده و در نتيجه ، با ابياتي با دستمايه طنز، لبخند عميق و معناداري بر لبهاي مخاطب خود نشانده است.
به اين نمونه توجه كنيد و اگر مجالي يافتيد حتماً به اصل آنها مراجعه و قدرت طنز را در بيان مقصود در كلام مولانا بيابيد:
|
درآغاز داستان عاشق شدن پادشاه به كنيز در دفتر اول كه در آن با زبان طنز بدآمدن قضا و وارونه شدن اسباب و علت ظاهري را مينماياند: از قضا سركنگبين صفرا فزود روغن بادام خشكي مي نمود | |
|
و باز در داستان پادشاه و كنيز كه درد عشق را با تمثيل زيبا و طنزآميز بيان ميكند: | |
|
چون قلم اندر نوشتن مي شتافت |
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت |
|
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت |
شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت |
|
و در همين داستان : |
|
|
چون كسي راخار در پايش جهد |
پاي خود را بر سر زانو نهد |
|
وزسر سوزن همي جويد سرش |
در نيابد مي كند بالب ترش |
|
خار در پا شد چنين دشوار ياب |
خار در دل چون بود واده جواب |
|
كس به زير دم خر خاري نهد |
خر نداند دفع آن بر مي جهد |
|
بر جهد و آن خار محكم تر زند |
عاقلي بايد كه خاري بر كند |
|
خر زبهر دفع خار از سوز درد |
جفته مي انداخت صد جا زخم كرد |
|
|
|
|
|
|
|
داستان طوطي و بازرگاني در دفتر اول ،كه از زبان طوطي خطاب به فردي كل( بيمو) وي را به اشتباه و غير معقول با خود قياس ميكند: | |
|
جولقيي سربرهنه مي گذشت |
با سر بي موچو پشت طاس و طشت |
|
آمد اندر گفت طوطي آن زمان |
بانگ بر درويش زد چون عاقلان |
|
كزچه اي كَل با كلان آميختي |
تو مگر از شيشه روغن ريختي |
|
از قياسش خنده آمد خلق را |
كو چه خود پنداشت صاحب دلق را |
|
قصه ديدن خليفه ليلي را در دفتر اول ، كه در آن بداهه گويي و طنازي سخن ليلي در پاسخ به خليفه را مي بينيم: | |
|
گفت ليلي را خليفه كان تويي |
كزتو مجنون شد پريشان و غوي |
|
از دگر خوبان تو افزون نيستي |
گفت خامش چون تو مجنون نيستي |
|
در بيان توكل و ترك جهد گفت نخجيران به شير ( دفتر اول): |
|
|
گفت آري گر توكل رهبرست |
اين سبب هم سنت پيغمبر است |
|
گفت پيغمبر به آواز بلند |
با توكل زانوي اشتر ببند |
|
در داستان تأويل ركيك مگس در دفتر اول ،كه در آن خودبيني و خودبزرگ بيني و غيرواقع نگري را به سخره گرفته است: | |
|
آن مگس بر برگ كاه و بول خر |
همچو كشتيبان همي افراشت سر |
|
صاحب تأويل باطل چون مگس |
و هم او بول خر و تصوير خس |
|
گر مگس تأويل بگذارد به راي |
آن مگس را بخت گرداند هماي |
|
داستان قصه اعرابي درويش و ماجراي زن با او به سبب قلت و درويشي: | |
|
چه غزا؟ مابي غزا خود كشتهايم |
ما به تيغ فقر بي سر گشته ايم |
|
چه عطا؟ ما بر گدايي مي تنيم |
مرمگس را در هوا رگ مي زنيم |
|
گركسي مهمان رسد گر من منم |
شب نخسبد دلقش از تن بر كنم |
|
| |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
داستان آن شخص قزويني كه خواست بر شانه گاه خود صورت شير بنشاند در (دفتر اول): |
|
|
چون دلاك در كار خال كوبي بر سينه پهلوان قزويني ميشود سوزن به هر جا كه فرو ميبرد فرياد و فغان از او برميخيزد و هر بار به درخواست پهلوان عضوي از تصوير شير حذف ميشود تا آنكه: | |
|
برزمين زد سوزن از خشم اوستاد |
گفت در عالم كسي را اين فتاد |
|
شير بي دم و سر و اشكم كه ديد |
اين چنين شيري خدا خود نا فريد |
|
داستان رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به شكار و دستور شير براي تقسيم شكار به گرگ و سپس درس آموختن روباه از سرنوشت گرگ: | |
|
شير و گرگ و روبهي بهر شكار |
رفته بودند از طلب در كوهسار |
|
گاو كوهي و بزو خرگوش زفت |
يافتند و كار ايشان پيش رفت |
|
گفت شير: اي گرگ اين رو بخش كن |
معدلت را نوكن اي گرگ كهن |
|
گفت اي شه گاو و حشي بخش توست |
آن بزرگ و تو بزرگ و زفت چست |
|
بز مرا كه بز ميانه ست و وسط |
روبها خرگوش بستان بي غلط |
|
شير گفت اي گرگ چو ن گفتي بگو |
چونك من باشم تو گويي ما و تو |
|
گرگ خود چه سگ بود كو خويش ديد |
پيش چون من شير بي مثل و نديد |
|
گفت پيش آ اي خري كو خود خريد |
پيشش آمد پنجه زد او را دريد |
|
بعد از آن رو شير با روباه كرد |
گفت اين را بخش كن از بهر خورد |
|
سجده كرد و گفت كين گاو سمين |
چاشت خوردت باشداي شاه گزين |
|
و آن بز از بهر ميان روز را |
يخنيي باشد شه پيروز را |
|
وآن دگر خرگوش بهر شام هم |
شب چرة اين شاه با لطف و كرم |
|
گفت اي روبه تو عدل افروختي |
اين چنين قسمت زكي آموختي |
|
از كجا آموختي اين اي بزرگ |
گفت اي شاه جهان از حال گرگ |
|
داستان به عيادت رفتن كر همسايه رنجور خويش را و از بر كردن سئوال و جوابهاي احتمالي نزد خود و عمل بر مبناي پيش فرضهاي خود: | |
|
اين جوابات قياسي راست كرد |
پيش آن رنجور شد آن نيك مرد |
|
گفت چوني؟ گفت مُردم، گفت: شكر |
شد از اين رنجور پر آزار و نكر |
|
كين چه شكر است او مگر با ما بداست |
كر قياسي كرد و آن كژ آمدست |
|
بعد از آن گفتش چه خوردي گفت زهر |
گفت نوشت باد افزون گشت قهر |
|
بعد از آن گفت از طبيبان كيست او |
كه همي آيد به چاره پيش تو |
|
گفت عزراييل مي آيد برو |
گفت پايش بس مبارك شاد شو |
|
كر برون آمد بگفت او شادمان |
شكر كش كردم مراعات اين زمان |
|
گفت رنجور اين عدّوجان ماست |
ما ندانستيم كو كان جفاست |
اين فقط نمونههاي برجستهاي بود از طنزهاي دفتر اول مثنوي شريف بود. والبته نمونه هاي طنز اين دفتر به مراتب بيش از اين مقدار است.
در ادامه تمركز بحث را بر روي يكي از داستانهاي زيبا و نغز مثنوي در دفتر سوم مي نهيم تا خواندن اين داستان كه هر بيت آن خنده اي مليح را بر لبان شنونده و خواننده اي مي نشاند درس آموز ما در اين مجال باشد .
در اوايل دفتر سوم مثنوي مولانا داستاني را با نام « فريفتن روستايي شهري را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح بسيار» آورده است، گرچه مولانا در لابلاي اين داستان به شاخ و برگهاي ديگري سرك كشيده و به دأب هميشگي داستانها و داستانكهاي فراواني را در درج آن شرح و بسط داده و از هر كدام به روش خود به هدفي و غايتي نائل گشته، اما هر بار به اصل داستان بازگشته و ماجراي شهري و روستايي را دنبال مي كند .
داستان چنين آغاز مي شود :
|
اي برادر بود اندر مامضي |
شهريي با روستايي آشنا |
|
روستايي چون سوي شهر آمدي |
خرگه اندر كوي آن شهري زدي |
|
دو مه و سه ماه مهمانش بدي |
بردكان او و بر خوانش بدي |
|
هر حوائج را كه بودش آن زمان |
راست كردي مرد شهري رايگان |
|
رو به شهري كرد و گفت اي خواجه تو |
هيچ مي نايي سوي ده فرجه جو |
|
الله الله جمله فرزندان بيار |
كين زمان گلشنست و نوبهار |
|
يا به تابستان بيا وقت ثمر |
تا ببندم خدمدتت را من كمر |
|
حق فرزندان و قومت را بيار |
در ده ما باش سه ماه و چهار |
|
كه بهاران خطّه ده خوش بود |
كشت زار و لأله ي دلكش بود |
|
وعده دادي شهري او را دفع حال |
تا بر آمد بعد وعده هشت سال |
|
او به هر سالي همي گفتي كه كي |
عزم خواهي كرد كامل ماه دي |
|
او بهانه ساختي كامسال مان |
از فلان خطه بيامد ميهمان |
|
سال ديگر گر توانيم وارهيد |
از مهمات آن طرف خواهيم دويد |
|
گفت هستند آن عيالم منتظر |
بهر فرزندان تو اي اهل بر |
|
باز هر سالي چو لگلگ آمدي |
تا مقيم قبّه شهري شدي |
|
خواجه هر سالي ز زر و مال خويش |
خرج او كردي گشادي بال خويش |
|
از خجالت بازگفت او خواجه را |
چند وعده چند بفريبي مرا |
|
گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست |
ليك هر تحويل اندر حكم هوست |
تا اينجاي داستان بدين گونه سپري شد كه مرد روستايي سالها مهمان مرد شهري مي شد و هر سال با تعارف و تعريف و تمناي بسيار از دوست شهري خود ميخواست كه بر او منت گذارد و به ده آنها برود تا بلكه بتواند اندكي از خجالت ميزبان سال و ماه خود درآيد و شهري خوش دل و مهمان نواز نيز هر بار و هر سال به بهانه اي از پذيرش دعوت دوست روستايي سر باز مي زد و اجابت دعوت را به وقت ديگري موكول مي نمود .
تا بلاخره تملق گويي هاي مرد روستايي اثر كرد و شهري عزم رفتن ده نمود .
|
از پيام اندر پيام او خيره شد |
تا زلال حزم خواجه تيره شد |
|
هم از اينجا كودكانش در شدند |
نرتع و نعلب به شادي مي زدند |
تعريف و تعارف هاي روستايي آنچنان روحيه اي شاد در اهل منزل شهري ايجاد نمود كه ده نرفته خود را در ميان باغ و بستانهاي آباد و در كنار نهرهاي آب روان مي ديدند و در نتيجه :
|
خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت |
مرغ عمرش سوي ده اشتاب ساخت |
|
خواجه و بچگان جهازي ساختند |
برستوران جانب ده تاختند |
|
شادمانه سوي صحرا راندند |
سافروا كي نغنموا بر خواندند |
مرد شهري به همراه خانوده بعد از طي مسير طولاني و پر خطر و فراز نشيب و مدت زماني طولاني خسته و در مانده به نزديك ده رسيد سختي راه در آرزوي آنكه به زودي به خانه دوست خود در خواهند آمدتحمل كرده و رنج سفر به جان خريده بودند. آنچه پيش روي مرد بي نوا و خانواده اش بود كاملاً متفاوت از آن بود كه انتظارش را مي كشيدند. روستايي در مقابل شهري غريبهاي ناآشنا بود كه به عمر خود چنين فردي را نميشناخت. مرد شهري با اهل عيال خسته و مضطرب خود از چپ و راست مرد روستايي را مي ديد و تلاش مي كرد تا به ياد آورد دوره طولاني دوستياش را با وي:
|
او همي ديدش همي كردش سلام |
كه فلانم من مرا اين است نام |
|
گفت باشد من چه دانم تو كيي |
يا پليدي يا قرين پاكيي |
|
گفت اين دم با قيامت شد شبيه |
تا برادر شد يفرُّ من اخيه |
شهري بينوا هر چه نشاني مي داد و از خود و رابطه و ديرينش با روستايي نشانه ها به ميان مي كشيد انكار مرد روستايي بيشتر ميشد:
|
او همي گفت: چه گويي ترهات |
نه ترا دانم نه نام تو نه جات |
و بي وفايي مرد روستايي بدين منوال سپري مي شد، تا روز و شب از پنج گذشت و كارد به استخوان رسيد بي نواي شهري از بيان گذشته خود عاجز و صرف نظر كرد و چاره در آن ديد تا بگويد هر چه بوده گذشته هر چه كرده ام بر تو حلال، امّا اينك بر من مسكين و اين خانواده ويلان و گرسنة باد و باران زده، رحمي كن و يك امشبي كه برف و بوران در راه است جايي براي در امان ماندن به ما بسپار تا بياسائيم و فردا جان برداريم و از اين ده پي ديار خود برويم .
و مرد روستايي كه كار شهري را تمام شده ميديد:
|
گفت يك گوشه ست آنِ باغبان |
هست اينجا گرگ را و او پاسبان |
|
در كفش تير و كمان از بهر گرگ |
تا زند گر آيد آن گرگ سترگ |
|
گر تو آن خدمت كني جان آن تست |
ورنه جاي ديگري فرماي جُست |
مرد شهري چاره اي جز پذيرش درخواست روستايي نداشت و با قول آنكه حتماً اين وظيفه را انجام خواهد داد گوشه اي از باغ را از روستايي براي در امان ماندن از باد و باران گرفت .
از سر شب تا نيمه هاي شب در آن جاي نمور و نمناك و تاريك با خود زمزمه مي كرد و برخود لعن و نفرين مي فرستاد كه :
|
اين سزاي آنكه شد يار خسان |
يا كسي كرد از براي ناكسان |
|
خاك پاكان ليسي و ديوارشان |
بهتر ازعام و رز و گلزارشان |
|
بنده يك مرد روشن دل شوي |
به كه بر فرق سر شاهان روي |
|
اين سزاي آنكه بي تدبير عقل |
بانگ غولي آمدش بگزيد نقل |
مرد شهري تير و كمان در دست براي اداي وظيفه اي كه وعده كرده بود نيمه شب در كمين بود تا مبادا گرگ درنده آسيبي به مال و منال روستايي وارد سازد، ناگهان در تاريكي شب اندام نهيب گرگي تنومند را از لابلاي درختان ديد و در دم تير در كمان نهاد و زه كشيد و آن حيوان را در شب تار نقش بر زمين كرد. شادمان از آنكه به وعده و وظيفه خود عمل نموده است . مرد روستايي در دم بيامد و بر سر و سينه زنان همة تقصير بر گردن شهري انداخت كه اي بيمروت :
|
ناجوانمردا كه خر كرّه منست |
گفت: نه اين گرگ چون آهر منست |
|
اندرو اشكال گرگي ظاهر است |
شكل او از گرگي او مخبر است |
جرّ و بحث شهري و روستايي بالا گرفت تا آنكه روستايي استدلال آورد كه اين گرگ نيست بلكه كره خرمن است و دليل آن هم بادي است كه از مقعد وي جسته است، زيرا مي شناسم باد كره خر خود را كه متفاوت از باد گرگ است ..
و شهري بيچاره باز به لابه افتاد كه:
|
گفت نيكوتر تفحص كن شبست |
شخصها در شب ز ناظر محجبست |
|
شب غلط بنمايد و مبدل بسي |
ديد صايب شب ندارد هر كسي |
|
و روستايي از عناد و لجاجت و بد طنيتي: |
|
|
گفت آن بر من چو روز رو شنست |
مي شناسم باد خر كرّه من است |
|
در ميان بيست باد آن باد را |
مي شناسم چون مسافر زاد را |
و در اين حال بود كه شهري بي چاره بانگ و فريادش بر هوا خاست واز جفاهاي رفته بر خود فرياد كشيد :
|
خواجه برجست و بيامد ناشگفت |
روستايي را گريبانش گرفت |
|
كابله طرار شيد آورده اي |
بنگ و افيون هر دو با هم خورده اي |
|
در شب تاريك شناسي باد خر |
چون نداني مر مرا اي خيره سر |
|
آنكه داند نيمشب گوساله را |
چون نداند همره ده ساله را |
|
خويشتن را عارف و اله كني |
خاك در چشم مروت مي زني |
|
|
|
ملاحظه مي شود داستاني زيبا با بهره گيري از لحن و بيان طنز چگونه خواندني و گيراتر مي شود .
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
«رؤياي خسته»۱
نقدي بركتاب گردباد سر به هوا – (بازسرايي تك بيتهاي لكي)
«گردباد سربه هوا» عنوان كتابي است كه توسط حسين اكبري نسب، همشهري خوش ذوقم در سال 1384 توسط انتشارات آرويج منتشر شده است. اين كتاب به تازگي به دستم رسيد علاقمند و ذوق زده دوبار آن را خواندم.
حسين اكبري نسب، با خوش ذوقي موضوع قابل توجهي را براي هنرنمايي برگزيده است. «بازسرايي تك بيتهاي لكي» علاوه بر موضوع، عنوان، طراحي روي جلد، كيفيت چاپ و كاغذ و برداشتي هنرمندانه از 40 بيت از اشعار زبان، لكي اين اثر را در خور نقد و شايستة تجزيه و تحليل كرده است. اين مجال نه فرصتي براي نقد سرودههاي شاعر است و نه نگارنده را قصد آن است، ضمن اينكه به ذوق و هنر جوان خوش فكر كوهدشتي احترام ميگذارم و در مراحل بعدي برايش آرزوي توفيق و بهروزي دارم.
مقدمة كتاب 56 صفحهاي توسط هنرمند محبوب لرستاني آقاي ايرج رحمانپور نوشته شده است. همواره دغدغههاي ايرج را در زمينه فرهنگ و ادب لرستان ستودهام و بر اين باورم اگر مجالي مييافت و به منابع معتبر و مستند تاريخ ايران به ويژه منطقه مورد نظر او زاگرس دست مييافت و حقايق را از متون اوستايي و پهلوي استخراج ميكرد ميتوانست در كنار يافتههاي بومي كه نشأت گرفته از علايق شخصي اوست حرفهاي زيادي براي گفتن داشته باشد.
به هر حال ايرج رحمانپور هنرمندي مردمي است كه آواز او و توجهاش به سرودههاي بومي و فولكورمورد توجه و علاقه مردم زاگرس نشين است و به حق بايد نقشِ تحول آفرين او را در موسيقي اين منطقه ستود. پس از مطالعه دوباره مقدمه و اصل ابيات لكي و اشعار آقاي اكبري نسب اين نكات را حائز نقد يافتم:
1- اسلوب نگارش: به اين جمله دقت شود: وقت آن فرا رسيده است، دوراني ظهور ميكند، با همة آفاتي كه در هر خيزش و پيدايي نو و در هر حيات دوبارهاي نهفته است. اما چه باك كه در نهايت آفات حركت شناسايي و دستهبندي خواهند شد... دوراني كه از آن گفتم ...
عدم تناسب افعال، ابهام در رجوع ضماير در اين چند عبارت كاملاً پيداست. شايد اگر صاحب اثر و يا ناشر كار را به ويراستاري ميسپرد اين نقيصه برطرف ميشد، نقصي كه متأسفانه امروزه اغلب آثار منتشر شدة ما از آن رنج ميبرند و باز ميگردد به بيتوجهي به فرهنگ ويرايش و نقش ويراستار در آثار قلمي.
نمونه ديگرعبارت «انسان زاگرسي» است. مشابه اين عبارت را در نوشتههاي معتبر نميتوان يافت، مثلاً نميتوان گفت: انسان مازندراني، انسان لرستاني، انسان آمريكايي و يا ... اين عبارت براي بيان نوع انسان كاربرد دارد مثل: انسان نئاندرتال و يا انسان عصر حجر يا انسان امروز و... درست ترآن بود كه گفته ميشد: مردم زاگرس نشين يا مردمان زاگرس و...
2- ربط مقدمه با اشعار انتخابي :رحمانپور در مقدمه ميگويد: عليرغم نوع معيشت ايلي در بيت بيت سرودههاي شفاهي بيتاريخ و نشان زاگرس، ردپاي شكوه و عظمت تمدني قوام يافته و كامل به چشم ميخورد كه تأسف آدمي را بر ميانگيزد...
نميگويم در آثار فولكور زبان لكي چنين مشخصههايي نيست ولي نميتوانم بپذيرم در اغلب ابيات انتخاب شده توسط مؤلف كتاب اين ويژگي ديده ميشود. كمااينكه ابيات بسيار ابتدايي و پيش پا افتادهاي در این انتخاب وجود دارد كه در اين تعريف بليغ نميگنجد از جمله:
دَم دُرّ دنون دُرّ دُرّ اربانِ دُرّ لو وينهِ مخمل تازه قيچي بر
واضح است كه اين بيت ربطي به شكوه و عظمت تمدني قوام يافته ندارد.
3- نميشود پذيرفت كه اشعار انتخابي اين مجموعه به تعبير رحمانپور: «شانه به شانة بزرگترين آثار مكتوب عصر حاضر ميسايند» به ويژه آنكه به واسطه اقوال مختلف در رابطه با اينگونه ابيات و گستردگي رواج آن در سينههاي مردم ميتوان با تكيه بر بديهات ضبطهاي زيباتر و متناسبتري از آنها پيدا كرد به عنوان مثال بيت سوم انتخابي در ادبيات شفاهي مردم به اين صورت بيشتر شنيده شده است:
يَه لاشه كيه ارپا اي اخه كشتن آشكارا موري قاچاخه
مصرع دوم به اين صورت هم گفته شده است: كشتن آشكارا شيون قاچاخه،
آنچه در متن كتاب آمده اينگونه است: لاشت منيه و روي راخَ وَ مِ شو نيت بكن و قاچاخَ وَ
4- زبان لكي: رحمانپور در مقدمه زبان لكي را «پاياترين و پوياترين زبانهاي غرب كشور» دانسته است در پايايي زبان لكي سخن نميگويم كه نياز به تتبع علمي دقيق دارد اما بسيار محل ترديد است كه لكي امروزه را زبان پوياي بناميم. چه آنكه دليلي بر پويايي اين زبان عليرغم همة ظرفيتهاي بالقوه ديده نميشود. زباني كه هنوز در صرف افعال و در جايگزيني برخي واژههاي زبانهاي بيگانه دچار مشكل است، زباني كه فاقد ويژگيهاي زايشي است را نميتوان زبان پويا ناميد.
5- «كُلهري چِر، طريوني چِر، دلفوني چری كه به ترتيب به معناي كلهري خواندن، طرهاني خواندن و دلِفاني خواندن است و چريدن در واقع بن مايهي سرودن است كه معرب شده است»
اين بخش ديگري از مقدمه كتاب است، ممكن است ريشههاي چ وس به هم نزديك باشند اما تبديل شدن احتمالي حرف چه به س ربطي به معرب شدن يك كلمه ندارد. معرب عربي شده كلماتي را ميگويند كه از زبان فارسي به عربي وارد شده و شكل جديدي پيدا كرده و دوباره به زبان فارسي بازگشتهاند مثل: پرديس و فردوس يا فرديس.
6- خلط ابيات انتخابي با چهل سرو:به خلاف آنچه در مقدمه به اين چهل بيت نسب داده شده چهل سرو يا چهل سرود، چهل بيت را نميگويند بلكه چهل سرودة كامل است كه هر كدام به داستاني و يا ماجرايي كامل اشاره دارند. مانند چهل بيت از چهل غزل. بنابراين، اينكه، اين چهل بيت انتخاب شده توسط اكبري نسب كه او هم با نگاهي به چهل سرو برگزيده است را چهل سرو بناميم نيازمند آن است كه اين ابيات هر كدام يك بيت از يك مجموعه باشند به فرض اينگونه بودن، آن وقت ربط آن به زير عنوان كتاب يعني: «تك بيتهاي لكي» از بين ميرود. از اين رو انتساب اين چهل بيت به چهل سرو نميتواند ربط معني داري باشد.
7- گذشته از آنچه در مقدمه آمده، انتخاب ابيات و بازسراييها هم جاي حرف دارد : مثل نمونهاي كه در بند 3 به آن اشاره شد.
8- عدم درک درست بازسرا از اصل اشعار هم مشكل ديگر بازسرايي اين ابيات است.
لاشت منيه و كوانَ وَ ولا مَل و مور بي زوان وَ
اين بيت ميگويد لاشة بي زبان تو خوراك موريانه شده است، در واقع ضمير بيزبان به لاشه بر ميگردد. نه به ماران و موران كه شاعر ماران را بيزبان دانسته و ميگويد.
«پنهان شو در نگاه ساكت ماران.»
گذشته از اشتباه برداشت، اين شعر اكبري نسب از زيباترين سرودههاي اين مجموعه است:
باد هم پيكرت را با خود نميبرد/ پنهان شو در نگاه ساكت ماران/ يا در گلوگاه كوچك پرندگان.
9- سيام چو زخال قطرانم چوي نيل بار هجرانم نميكشي فيل
در اصالت اين بيت تشكيك جدي وجود دارد. اگر ما ابيات را از گذشته های دور برگزيده باشیم به گونه ای که گویای قدمت تمدني اين ديار باشد. بكاربردن لفظ فيل در فولكور عاميانه مردم زاگرس به دلايل مختلف سابقة تاريخي ندارد.
موضوع مهم ديگري كه نميتوان از آن گذشت به كار بردن لفظ «بازسرايي» است، بازسرايي به معني سرودن دوبارة مفاهيمي است كه يك بار در قالب كلمات و واژههاي ديگر با اسلوبي متفاوت سروده شده باشند، با رعايت و حفظ امانت داري متن اصلي. كاري كه حسين اكبري نسب انجام داده را نميتوان بازسرايي ناميد درستتر آن است كه آن را اشعاري جديد با الهام از ابياتي لكي بناميم.
اين يك نمونه؛ منظور نگارنده را بيشتر روشن خواهد كرد:
اَكَلَ كِرا هامَكِ سُم كو مميثري آوو اَژ گُل قُمچِ ليمو
آن بز كوهي را ميبيني در حالي كه سم خود را بر زمين ميگوبد از غنچه بهار نارنج آب ميمكد.
و آنچه بازسرايي شده اين عبارات است:
گوزن بيمثال را ببين/ كه بر غرور شاخهايش/ بهار نارج گل كرده است.
اگر بخواهيم اشتراكات اين دو سروده را دريابيم به چيزي بيشتر از دو واژه نميرسيم. بهار نارنج، و كَل كه به اشتباه گوزن ترجمه شده است.
ضمن قدرداني و سپاس از خوش ذوقي پديدآورندگان اين اثر، بايد به اين واقعيت اعتراف كرد كه ما براي حضور در فرداهاي روشن نيازمند شناخت جامع و كاملي از ديروز خود هستيم، به شرطي كه نقش خود را رنگي زيبا و واقعي بزنيم تا تصويري درست را از گذشته دور خود(آنگونه که در مقدمه آمده) را در مرئي و منظر ديگران قرار دهيم نه تصويري برآمده از یک «روياي خسته» كه حقايق را ناقص و احياناً باژگونه بنمايانند.
-------------------------------------------------------------------------------
1- «روياي خسته» عبارتي از بازسرايي اولين بيت از همين مجموعه .
سه شنبه یکم مرداد 1387
تاملی در ابیاتی از خواجه شیراز
تناسب در لفظ و معنی
پيشتر در نوشتاري مجمل به مهندسي كلمات در شعر حافظ اشاره اي شده بود در اين مجال قصد بيان گونه اي ديگر از ظرافت ها و دقايق شعر حافظ است . نيازي به توضيح نيست و قابل انكار هم نيست كه شعر حافظ علاوه بر معاني بلند ، دقيق ، عميق و اغلب رندانه؛ از شكل
و ظاهري فخيم و استوار از جميع جهات از جمله وزن ، رديف ، قافيه تناسب كلمات ، جملات ، مراعات نظير ، تضاد ، تقابل ، طباق و در كل از همه صناعات لفظي در كنار صناعات معنوي در اوج نمونه هاي ادب فارسي است . به كار بردن كلمات در شعر حافظدقيق و استادانه است و شكي وجود ندارد كه خود مبدع آن بوده و ذهن خلاق و هنرمند او توانسته است به زيبايي كلماتي را در يك مصرع و يا بيت در كنار هم چيدمان كند چينشي كه تا پیش از او در اين حد از زيبايي وجود نداشته است . گرچه برخي از ابيات و حتي غزليات حافظ الهام گرفته از امثال خواجو و خيام است امّا اين نوع استفاده را بايد به حساب تواتمندي حافظ در بهره گيري از مضامين و الفاظ زيبايي كه ديگران بكار برده اند ارزيابي كرد . توانمندي حافظ در اين زمينه به حدي است كه بهره هاي اندك او از گفته هاي ديگران غباري بر قصر معاني او نمي نشاند .
مرور مي كنيم بخشي از زيبايي هاي شعر حافظ در بكارگيري كلمات و واژه های متناسب كه اصطلاحاً به آن مراعات نظير و يا ایهام تناسب گفته مي شود :
|
به حسن و خلق و وفا كس به يارما نرسد |
تو را در اين سخن انكار کارما نرسد |
قرار گرفتن كلمات حسن ، خلق ، وفا و يار جنس كلام را ظريف و مطلوب كرده و در مصرع دوم همنشني و هم جنسي انكار و كار نیز بر زيبايي آن افزوده است ...
ادامه مطلب
دوشنبه سی و یکم تیر 1387
توصیه آقای مدیرکل به روزنامه نگاران: روزنامه بخوانید!
آقای علوی مدیرکل جدید فرهنگ و ارشاد لرستان را هنوز ندیده ام اما ایشان را فردی متعهد و پرتلاش میدانم و رجاء واثق دارم که ایشان با همه وجود قصد خدمت دارند و از نیروهای مخلص و فرهنگی به شمار می روند اما این مانع آن نمی شود که از سر امر به معروف به ایشان عرض نکنم برای نهی از منکر و تذکر هم می توان با مهرورزی و احترام صحبت کرد و نیازی با صدور این بیانیه شدیداللحن که در نوع خودش تند ترین نوشته ای است که یک مسئول فرهنگی و حتی اجرایی خطاب به مطبوعات صادر شده نیست. باور کنید اهالی قلم و مطبوعات شایسته مهرندو زیبنده نیست کسی که حکم خادمی فرهنگ را دارد به جای راهنمایی و اصلاح و محبت بر ایشان برآشوبد.
متن نامه شگفت آور علوی را در اینجا بخوانید.
پاسخ مدیر کل محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی به این نوشته:
سلام
از نظرات همه دوستان متشکرم .
یکی از اهداف این وب نوشته همین تبادل آرا بوده است و در آینده نیز ادامه خواهد یافت . انشاء الله
این نوشته با دقت کامل و در نقد عملکرد برخی از مطبوعات بخصوص صدای ملت نوشته شده است.
این حقیر نه قبل از نوشتن و نه پس از سه شماره از دروغ نویسی و تمسخر صدای ملت عصبانی نیستم .
مرد آن است که در مقابل نوشته ها و کارهایش در محضر الهی نترسد. خدا همه ما را ببخشاید.
در ضمن گاهی زبان نرم شنیده نمی شود و تذکر محرمانه نیز به مسخره گرفته می شود و آنگاه است که فریاد از سر درد برمی آید.
قبول خواهید داشت که بالاخره در این مدت کارهای بسیاری شده است. این نکته از آگهی های پر پیمان و چند صفحه ای صدای ملت مشخص است . ولی انعکاس خبری بدبختی و فلاکت لرستان است .
پس چگونه است که هر کار خوبی به مسئول مستقیم آن کار مربوط است ولی هر کار انجام نشده و یا کم کاری به استاندار .
مراتب( امر ) به معروف و ( نهی ) از منکر را نیز در نظر بگیرید
همچنین بر اساس وظیفه اینجانب علاوه بر مهر به اهالی فرهنگ و هنر وظیفه ما خدمت به آنها و مردم نیز هست.
در ضمن در صورت امکان متن کامل نوشته را از سایت اینجانب لینک نمایید.
سید عارف علوی
اصل نوشته آقای علوی در وبلاگ شخصی ایشان
نوشته دوم ایشان در همین باره
دوشنبه بیستم اسفند 1386
از آن همه گفتار ...

گزيده اي از آنچه در مرگ قيصر امين پور گفتند .
چند روزي از كوچ غم انگيز قيصر نگذشته بود كه به فكر افتادم از آنچه درباره او گفتند و نوشتند مجموعه اي گرد آورم و اگر فرصت شد تحليل مختصري هم بر آن بيفزايم. محتويات سايتها و صفحات روزنامه ها را جمع كردم و از آن روز تاكنون روي ميز كارم مانده متأسفانه اين هم مثل خيلي از ايده ها به سرانجام نرسيد. از اين دست كارهاي ناتمام و نيمه كاره فراوان دوربرم ريخته ، حيفم آمد بي استفاده كنار بگذارم، ناچار شدم از باب استفاده حداقلي، از آنچه در دست داشتم از هر كدام حداقل يك جمله بياورم . گرچه كتابي به همت انتشارات سروش اخيراً چاپ شده و نوشته هاي جمعي از اهل قلم را در آن گرد آورده ولي با آنچه در نظر داشتم متفاوت است .
قيصر را به چند جهت دوست داشتم و البته آلان بيشتر . زلال و شفاف بود، دردمند بود و به درد عادت داشت ، صادقانه زيست.روحش راحت و آرام از اين دنيا رفت گرچه جسمي خسته داشت ، در زمان حياتش او را برترين شاعر زنده در نوع خود مي دانستم و اكنون بيشتر، لر بود صفاي لرياتي در وجودش و شعرهايش موج مي زد . از نسل انقلاب و جبهه و جنگ بود و گرماي جنگ به تنش خورده بود و ... و دهها دليل ديگر ، و شايد اگر نمي مرد قدرش را نمي دانستيم و نمي شناختيم و مثل من انگيزه نمي يافت كه با نگاهي جديد همه اشعارش را دوباره بخواند .
در مرور انبوه صفحات روزنامه ها و پرينت اخبار سايتهايي كه در اختيار داشتم دو موضوع برايم جالب توجه بود يكي تيترروزنامه ها و اخبار سايتها كه هر كدام با سليقة خود مطلبي درباره قيصر برجسته كرده بودند كه از آن مي گذرم و ديگري گفته ها و نوشته هاي شخصيت هاي مذهبي ، سياسي ،ادبي و خبرنگاران و روزنامه نگاران وسرودهاي شاعرانی بود كه در اين مجال گزيده هايي راكه از هر كدام از اين افراد به سليقه خود بر گزيده ام و تقديم دوستداران و علاقمندان قيصر امين پور مي كنم .
مقام معظم رهبري : قيصر امين پور و دوستانش نخستين رويشهاي زيبا و مبارك انقلاب در عرصه شعر بودند .... در گذشت او آرزوهايي را خاك كرد .
دکترمحمود احمدي نژاد ( رئيس جمهور ) : اين شاعر ارجمند از جمله فعال ترين شاعران نسل انقلاب بود كه هنوز دغدغه ها تراوشات متعهدانه و اديبانه بسياري براي گفتن داشت .
دکترحداد عادل ( رئيس مجلس ) : ( امين پور ) شاعر بزرگ ، كم نظير و در دانه و شعر و ادب فارسي بود.
صفار هرندي ( وزير ارشاد ) : آرش تمام وجودش را براي گسترش مرزهاي ايران در چّلة كمان گذاشت . قيصر نيز همچون آرش است كه وجودش را براي اعتلاي زبان فارسي وقف كرد .
سيد محمد خاتمي ( رئيس جمهور سابق ) : قيصر امين پور گوهر تاباني بود كه خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود .
پيام حوزة هنري : جويبار زلال شعر ايران و انقلاب به دريا پيوست
اسد اله امرايي ( مترجم ) : شخصيت برجستة ادبي كشورمان قيصر امين پور، اين هفته پر كشيد و رفت تا تن رنجور از زخم هايش را آسوده كند . و آتش بر دل بيندازد .
سيمين بهبهاني ( شاعر ) : شاعري مستعد و آگاه به رموز كلام بود. مي گفتند مذهبي است مي گفتم چه بهتر ! مذهب اگر سبب بركناري از فريب و ريا و كشتار و ستم باشد بي گمان به صفاي دل شاعر و لطافت احساس او ياري خواهد كرد و اگر چنين نباشد مذهب نيست .
علي بابا چاپي ( شاعر ) : اگر گونه اي از شعر امروز را از افراط و گونه اي ديگر را از تفريط بدانيم قيصر امين پور با هيچ كدام از اين دو قطب ميانه اي نداشت
شمس لنگرودي ( شاعر و محقق ) : امين پور به مراتب قبل از بسياري از شاعراني بود كه از هر جناحي در سالهاي بعد از انقلاب شعر گفتند .
دكتر حسن حبيبي (رئيس فرهنگستان زبان فارسي ) : من در قيصر آينده زبان فارسي را مي ديدم ....
علي رضا افتخاري ( خواننده ) : در همين پروژه ها ( چند آلبوم) بود كه فهميدم اعتقاد او غير از اعتقاد من و امثال من است .
دكترمظاهرصفا : قيصر ، نور چشم من بود . قيصر امين پور شاعر جوانمرد گوينده اهل درد ، مرد غمهاي سنگين ، جوانمرد روزگار غم و شادي ، ستايشگر حريت و آزادي .
مصطفي محدثي خراساني ( شاعر ) : نگاه عارفانه قيصر در مجموعه «گلها همه آفتابگردانند » را از همان عنوان كتاب مي توان رصد كرد كه خود حكايتگر تأملات عرفاني شاعر نسبت به هستي است و حركت نگاه او از سطح هستي به عمق آن .
سهراب هادي ( شاعر ) : نگاهش به معني مطلق طلا بود ،جمع ناموس شعر معاصر در او خلاصه شد .
دكتر هادي منوري : مادرم مي گفت ، و من باور نمي كردم يك جفت كليه آدم را به بهشت مي رساند .
حسين اسرافيلي : قيصر هميشه در شعرهايش زيست ، شعرهايش آينه انديشه و اعتقادش بود .
ضياء موحد ( شاعر ) : زبانش خيلي روشن ، قابل فهم و بدون ابهام است و در مجموع شعري مي آفريند كه بسيار مردم پسند است .
سيد ضياء الدين شفيعي : پرسيد نام آخرين كتابت ؟ « سكوت آزاد است » تأملي مي كند و مي گويد: « فكر مي كني! كي گفته سكوت آزاد است ؟ » همه رفته اند و « سنت و نوآوري » در دستان قيصر آرام گرفته است .
دكتر محمود اكرامي ( شاعر و پژوهشگر ) : قيصر انسان خوبي بود ، حرفهاي خوبي مي زد و خوب حرف مي زد .
مريم صباغ زاده (شاعر) : روي صندلي كنار من نشسته بود باخاكستري هايي كه حالا به سفيدي مي زد ، داشتم با خودم مي گفتم انصاف نيست ، از اين پيري زود آمده پيدا بود درد بي تابش كرده است .
سعيد بيابانكي ( شاعر ) : آن موهاي جو گندمي ، آن قامت رشيد ، آن تبسم هاي دلنشين و از همه مهمتر آن اندوه عميق شاعرانه كه در نگاه قيصر پنهان بود همه و همه حكايت از آن داشت كه او انسان و شاعر بزرگي است .
علي رضا قزوه ( شاعر ) : نام تو شهره تر از قاف شده است اي سيمرغ بازهم پربگشا در خود بي پر قيصر
عبد الجبار كاكايي ( شاعر ) : قيصر موقرانه در آغوش دستها // چون قايقي رها شده بي بادبان و من
سيد ابوالقاسم حسيني ، ژرفا ، ( شاعر ) : مهيب بود خبر : پركشيد قيصر// شكست قلاب گل و قامت صنوبر هم
محمد رضا سهرابي نژاد : خبر سنگيني بود . قيصر ناگهان آينه شد در كوچة آفتاب ! قيصر آئينه بود آئينه اي بي غبار، زلال مثل جويبار و مهربان مثل نسيم و رها مثل ماهي هاي سدّ گتوند .
تهمينه مهربان : قيصر امين پور ارجمند است زيرا به زيور و الاي اخلاص آراسته است .
فرزاد زاد محسن ( شاعر ) : اي قلب زخمي ! اي قلب خسته ! چه شد كه ايستادي ؟ بگو آن درياي درد را به شطح شعله ، به خنياي خون تا كدام كرانه بردي ؟
مشفق كاشاني ( شاعر ) : سخن ز درد توان سوز تو سخن مي گفت اگر تبسم سبك بال ره به سوي تو داشت
دكتر علي موسوي گرمارودي ( شاعر ) : نمرده است كه شور و شعر نامير است / شكسته نيست كه همواره كوه پابرجاست ....
محمد علي بهمني (شاعر) : تابود سر به زير تراز آبشار بود قيصر كه سر بلندتر از كوهسار بود
بهاء الدين خرمشاهي ( شاعر و پژوهشگر ) : مرا چو نوحه به ماتم سرايي اش خوانيد // كه خويش مرثيه قيصر امين پورم
ابوالفضل زرويي نصر آباد ( شاعر طنز پرداز ) : نبض تلخ صبحگاه / درد ، درد ، درد ، / در وجود گرم و مهربان مرد خانه كرد / مرد مهربان از اين هواي سرد خسته بود / درد را بهانه كرد ....
افشين علاء ( شاعر ) : كنون اي رها كرده گيسو به بالين خوشت باد در مصر معنا غنودن
صديقه وسمقي ( شاعر ) : سيه بپوش در اين سوگ و مويه كن اي درد //كه دسترنج تو آن سروقد رعنا رفت
ناصر فيض (شاعر) : اين روزها كه در شب دلها خدا كم است // از صد كرور بنده يكي مثل قيصر است
حميد رضا شكارسري ( شاعر ) : صبح تهران و صبح گتوند / چه فرق مي كند / وقتي صداي گام هاي تو / در كوچه آفتاب نمي پيچيد .
صابر امامي (شاعر و پژوهشگر) : تو يلداي بسيار ما بودي / با دامن دامن ارديبهشت / با فروردين فروردين شعر / با گيسوان شسته شده در چشمه هاي شب ...
همايون علي دوستي ( شاعر ) : ناگهان آينه اي افتاد و پرپر شد ناگهان از آسمان آمد خبر : قيصر
زكريا اخلاقي (شاعر) : اين بار حريم امپر اطوري عشق اندوه نشين سوگ قيصر شده است
محمد علي مؤدب ( شاعر ) : مبادا من دروغي گفته باشم به جان يا تن دروغي گفته باشم
مبادا پشت اين لبخند زخمي به خنديدن دروغي گفته باشم
علي شفاعي ( شاعر و روزنامه نگار ) : خبر سهمگين است / قيصر كه امين شعر بود / امانت به ديوان سپرد و رفت .....
سعيد بيابانكي ( شاعر) : پنداشتم كه باغچه اي پرپر است او ديدم كه نه .... برادر من ، قيصر است او
رضا اسماعيلي (شاعر) : .... و عشق بي هيچ دستوري عزاي عمومي اعلام مي كند .
شيرينعلي گلمرادي ( شاعر) : توبزرگ ماندي و روشنگر / كه چراغ آوازت را / كپرنشينان ايل در صحرا / بر بلندي ها افروختند .
نفيسه مرشد زاده ( روزنامه نگار ) : هميشه مجبور بود قد بلندش را تكيه بدهد به در،يا ديوار تا به نوجوانهاي تازه نوخاسته اي كه آن وقت ها همه از او خيلي كوتاه تر بودند و زياد هم دلشان مي خواست حرف بزنند گوش كند .
ناصر فيض ( شاعر ) : باور نمي كنم كه تو از دست رفته اي چون مرگت اي عزيز فراتر زباور است
محمد صالح علاء (شاعر و منتقد ) : احساس هر درختي از شاخه هايش پيداست ، شاعر فروتنانه مي آيد و فروتنانه زندگي مي كند و فروتنانه مي ميرد .
حبيبه جعفريان ( روزنامه نگار ): قيصر حرف نمي زد . درباره خودش حرف نمي زد . درباره شعرش حرف نمي زد درباره گذشته اش حرف نمي زد . درباره سليقه سياسي اش حرف نمي زد . درباره اينكه چرا حرف نمي زند حرف نمي زد ... اين بخشي از كاراكتر او بود ، بخشي از شاعر بودن اش .
ياسر هدايتي ( روزنامه نگار ) : نام قيصر امين پور خاطره هاي به ياد ماندني در ذهن چندين نسل است .
حميد سبزواري ( شاعر ) : در پي هوس به راه شعر نرفت بلكه شعر نسل او از باور عميق به اصول انقلاب بر مي خاست .
سهيل محمودي ( شاعر ) : قيصر فرزند جنگ بود و با لمسيات خود از اين واقعه شعر مي سرود .
جواد محقق : اخلاق و انسانيت قيصر به مراتب مهم تر و بزرگ تر از شعرش بود و همين مسئله بود كه انسان را شيفته قيصر مي نمود .
ميرجلال الدين كزّازي ( استاد دانشگاه ) : از چهره هاي برجسته در شعر و ترانة روزنگار بوده است و سروده هاي او در روند ادبي اثر نهاده است .
نغمه ثميني ( مدرس تأتر و سينما ) : شخصيت ايشان را بسيار حساس و لطيف و نيز همانند شعرهايش طناز و ظريف يافتم .
محسن مؤمني ( رئيس مركز آفرينش هاي ادبي) : معلوم شد كه او حتي مرگ را هم جدي نگرفت و با آن شاعرانه برخورد كرد .
فاطمه راكعي (شاعر) : امكان نداشت كسي او را ببيند و شيفته او نشود ، ما به درگاه خداوند دست دعا برداشته بوديم كه قيصر را از ما نگيرد ....
يوسفعلي ميرشكاك ( شاعر و منتقد) : در ايام دبيرستان نقاشي كار مي كرد و آن قدر زيبا مي كشيد كه اگر ادامه مي داد بي ترديد ... علاقه آقا سيد حسن حسيني به قيصر در حد تعصب بود .
دكتر محمد رضا شفيعي كدكني خطاب به قيصر : توبه شعر دسته يافته اي ، همين جابمان ..../ قيصر امين پور در نسل خود تالي ندارد ....
از پيام دفتر موسيقي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي : درگذشت شاعر توانمند ، مردمي و اديب گرانسنگ هم روزگار ما ، دكتر قيصر امين پور آنچنان تلخ و جانكاه است كه وسعت ابتلايش را هيچ تسلايي جز تسليم در برابر مشيت اللهي مددكار نيست .
از پيام سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي : آينه ناگهان چقدر زود شكست و در پائيز خزان 86 گلي از گلهاي آفتابگردان انقلاب پژمرد .
از پيام شوراي عالي شعر بسيج : شعر در انقلاب اسلامي تولدي دوباره يافت .... و در اين ميان نقش و تأثير دكتر قيصر امين پور متعهد ، با شعرهاي فاخر و برجسته خود كم نظير است .
حجه الاسلام و المسلمين خاموشي (رئيس سازمان تبليغات اسلامي ) : شعر قيصر شاخص ترين عناصر تعريف شده را براي شعر متعالي و شيوا داراست .
رضا رفيع (شاعر و طنزپرداز) : چقدر تنفس صبح سخت و جانفرسا مي شود وقتي كه صبح با ناگهاني ترين خبر بر سرت آوار مي شود .
آرش شفاعي روزنامه نگار : قيصر قبل از آنكه شاعر بزرگي باشد آدم بزرگي بود و در نهايت خلوص و تواضع هيچ گاه نديدم كه با زبان و قلم كسي را برنجاند يا بي آبرو كند او انسانها را حرمت مي داشت و حتي بر مخالفانش نيز بي پروا و نا جوانمردانه نمي تاخت .
قطعا گويندگان سخن در باره قيصر بيش از اينها ست كه از نظر شما گذشت. مجال ادامه نيست و البته به بعضي ها هم دسترسي ندارم.متن كامل اين جملات كوتاه را در خبرگزاري هاي : فارس ، مهر ، ايسنا ، ايرنا و روزنانه هاي همشهري ، جام جم ، كيهان ، اطلاعات ،ابتكار ، اعتماد ، اعتماد ملي ، همشهري جوان ، و ويژه نامة روزنامه هاي همشهري ، جام جم و ايران مي توان يافت .
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
به بهانه انتشار آثار جدید دکتر شفیعی کدکنی
سال گذشته توفيقي دست دادبه اتفاق جمعي از دوستان به ديدن دكتر محمد رضا شفيعي كدكني ، استاد دانشگاه.ُمحقق نويسنده، منتقد وشاعر برجسته كشور رفتيم. شفيعي كدكني را از سالها ي دبیرستان بيشتر با شعر گون مي شناختم، كوچه باغهاي نشابور كه به دستم رسيد ،شيفته كلامش شدم واز آن زمان خواننده وخواهنده آثار و اشعارش. در دورا ن كارشناسي ارشد دو كتاب در اقليم روشنايي و تازيانه هاي سلوك كه در آن شرح كاملي بر برخي قصايدو غزليات سنايي به قلم استاد نوشته شده است هم با سنايي آشنايم كرد و ارادتم را به استا د بيشتر نمود ، به ويژه آنكه سنايي را استاد ارجمند دكتر حسن انوري با دقت و تيزبيني تدريس نمود.
در ملاقاتي كه به اتفاق آقایان علي اصغرجعفري ، حاج بابائيان، محدثي خراسانيِ سهيل محمودي واسماعيل اميني با شفیعی کدکنی داشتيم ، استاد سخنان نغز و پر مغزي از اوضاع زبان و ادبيات فارسي، مشكلات اين روزها، عدم وجود كارهاي خلاقه وخاطرات زيبايي از اساتيد و بزرگان زنده و در گذشته بيان فرمود . گفت :كسي از من خواسته است كه مبلمان اين اتاق را عوض كنم كه در جوابش گفته ام چگونه مي توانم از اينها كه نگاه كردنشان مرا به ياد مهمانان و دوستانم كه امروز چهره در نقاب خاك كشيده اند دل بكنم واستاد با تاثر نام برد از: شاملو، اخوان و ديگر بزرگاني كه بودند و امروز نيستند.
اوج عاطفه و مهرباني دكتر كدكني را در گريه هاي بي امانش در مرگ قيصر ديدم .در يادداشتهاي پراكنده اي كه به روال عادت از ديدار برخي بزرگان مينويسم آن روز اين جمله بر زبانم جاري شد كه : شفیعیجهاني ست بنشسته در گوشه اي. در آن ملاقات استاد مقاله منتشر نشده ای از خود در باره ویژگی های شعر فروغ برایمان خواند. و به تعریض بر بوف کوری که بیش از پنجاه سال است برکنگره ادبیات فارسی لانه کرده است سخن گفت . از تقلید و تکرار ملال آور برخی موضوعات در حوزه ادبیات و علوم انسانی گله مند بود . از اخوان و سایه و م- آزاد و... گفت ودر ازدحام منطق و معنی دریچه هایی از نادانسته های من وشاید مارا رو به روشنایی می گشود و...
خبري امروز از طريق خبر گزاريها گرفتم كه باعث خوشحالی است. قرار است از سه اثر جديد استاد رونمايي شود.
سه كتاب «اسرارنامه»، «مصيبتنامه» و «الهينامه» از آثار منظوم فريدالدين عطارنيشابوري را محمدرضا شفيعيكدكني تصحيح كرده است.
شفيعيكدكني، سه سال پيش «منطق الطير» عطار نيشابوري را با مقدمه، تصحيح و تعليقات در 700 صفحه منتشر كرده بود.
علياصغر علمي، مدير انتشارات سخن گفته است: در برنامهاي كه براي رونمايي اين سه كتاب در نظر گرفته شده خود شفيعيكدكني هم حضور دارد.
برنامه رونمايي سه كتاب «اسرارنامه»، «مصيبتنامه» و «الهينامه» جمعه این هفته از ساعت 9 صبح در هتل هما واقع در ميدان ونك، خيابان خدامي برگزار ميشود.
شفيعيكدكني، چندين دهه از عمر خود را صرف تصحيح و تحقيق بر سر آثار عطار نيشابوري كرده است.
تنها اثر از عطار كه هنوز تصحيح آن آماده نشده «تذكرةالاولياء» است كه به گفته ناشر وسواسها و دقت علمي استاد انتشار آن را به تأخير انداخته است.
در نمايشگاه بينالمللي كتاب امسال تهران هم ازاستاد ، كتاب «قلندريه در تاريخ» منتشر شد.
از خداوند براي دكتر شفيعي كدكني عمر با بركت آرزو ميكنم تا همچنان با آثار و گفتارش بر غناي ادب اين سرزمين بيفزايد. تصوير زير هم يادگاري از ديدار با استاد است كه از سايت آقاي جعفري برداشتم.
ایستاده از راست: حاج بابائیان- اسماعیل امینی - محمد زاده. نشسته از راست: سهیل محمودی- استاد شفیعی کدکنی -علی اصغر جعفری. عکس از مصطفی محدثی خراسانی.
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
حافظ قرآن
قال ومقال عالمي مي كشم از براي تو
حافظ را حافظ قرآن گفته اند،نه از آن روي كه چون قاريان قرآن از بر تلاوت ميكند
بلكه بدان سبب كه به توانمندي رموز و دقايق آن را در غزليات خود گنجانده است
تا ترجمان بخشي از معاني بلند آن باشد.
در آيه 43از سوره احزاب ميخوانيم:
هوالذي يصلي عليكم و ملائكه لنخرجكم من الظللمات الي النور و كان بالمؤمنين رحيما.
ترجمه ساده اين آيه چنين است:
اوست خدايي كه هم او و فرشتگانش بر شما بندگان درود مي فرستند تا شما را از ظلمت
بيرون آورد.
تصور كنيد، خدا بر عرش تكيه زده وبراي نجات و رهايي بنده اش دعا مي كند و در اين
كار فرشتگان مقرب را نيز با خود همراه كرده است .واين چيزي نيست مگر لطف دائم و
رافت ورحمتي كه مختص ذات اقدس اوست ودر اين بين بندهء نا سپاس ومعرفت نا يافته چه
مستحق سرزنش خواهد بود.
اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز
كز سر صدق مي كند شب همه شب دعاي تو
ندايي از جانب حق به گوش می رسد كه:من گنج پنهاني هستم دوست دارم با عشق تو شناخته
شوم.مرا نيازي به تسبيح وعبوديت نيست كه از زيادي طاعت فرشتگان آكنده و خسته ام،مرا روي كار
با تو وعشق تو بكار است :
من كه ملول گشتمي از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمي مي كشم از براي تو
آنچه مخلوق است در خدمت تو، وسخر لكم السموات والارض ،وتورا برهمه شرافت وبرتري بخشيدم. ولقد کرمنا بنی آدم
هستي از عشقی كه خالق جهان در وجود اين مخلوق شريف نهاده است جان مي گيرد وعالم از شكفته
شدن غنچهء لب فرو بستهء عشق شكوفا مي شود:
تاب بنفشه مي دهد طره مشكساي تو
پرده ءغنچه مي درد خنده دلگشاي تو
به راستي مي توان از اين زيبا تر معاني قرآن را در ظرف لفظ گنجاند؟
پانوشت:
آقای علیرضا کرمی نگاشته اند:
جمله خدا دعا می کند درست نیست چون خدا واجب الوجود بالذات است واز کسی چیزی نمی خواهد.
برای استحضار آقای کرمی:
دعا=خواستن است چون دعای خیر برای کسی.دعای خیر کردن کسی را(منتهی الارب)
خواهانی نمودن.رغبت کردن به کسی (اقرب الموارد)
ضمن آنکه اگر بخواهیم لفظ را درقالب متداول آن بسنجیم با مشکل مواجه خواهیم شد.همانگونه که ذات خداوند بری از اتهام ایستادن و تکیه زدن بر عرش است(ثم استوی علی العرش) و همچنین نسبت دادن دست به خداوند که مبرا از جسم وترکیب است (یدالله فوق ایدیهم). موفق باشید.
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
سر خم می سلامت
شنبه دوم دی 1385
شیون باربد(مهتر رودسازان دربار خسرو پرویز)
باربد جوان خنیاگر عهد خسرو پرويز بود، سرگس نوازنده ومهترنوازندگان وخوانندگان دربار هيچگاه به او اجازه نمی داد که به دربار راه یابد و هنر خود عرضه نمايد. تا آن که باربد روزي ترفندی به کار بست و هدایای بسیاری به يكي از بوستان بانان خسروپرویز داد تا او را اجازه دهد که در میان بوستانها خود را مخفی نماید، باربد لباس سبز رنگي پوشید و ساز خود را نيز به رنگ سبز در آورد و در میان شاخ و برگهای درختان ، خود را پنهان کرد، چون خسرو پرویز به شراب نشست، باربد ساز خود به صدا درآورد، صدایی زیبا و شادی انگیز فضا راپر كردوگوش جانها را به وجد آورد، این صدای زیبا تا سه بارو هر بار نغمه ای از نغمات موسیقی را به گوش خسرو رساند، تا آن که خسرو پرويز به لابه گفت: گوشم را به ترنم نغمه هایت نوازش دادی چشمم را نیز به دیدارت شادگردان و خود را بر من بنماي. باربد از درخت فرود آمد و خود را به خسرو پرویز نمایاند. ماجرا بدانجا ختم شدكه باربد از آن پس ملازم شاه شد و بهترین نغمه هايش را برای وي مي ساخت و می نواخت و خسرو همواره از وجود او خشنود بود وشادمان. ماجراي باربد در تاريخ ثعالبي1 كه از كتب معتبر سير الملوك است به آنجا ختم مي شود كه وي مورد حسادت سرگس دیگر نوازنده ی دربار واقع مي شود وآخركار در اثر اين حسادت به قتل مي رسد.
ادامه مطلب
شنبه بیست و نهم مهر 1385
ساحت حقيقي و زیر ساخت نهان شعر حافظ
چيست اين سقف بلند سادهِِي بسيار نقش؟
زين معماهيچ دانا در جهان آگاه نيست
ديوان حافظ حاوي اشعار پر رمز ورازي است كه فهم برخي كلمات وابيات آن مي تواند مدتها زمان را مصروف خودنمايد. بيت فوق ازآن دسته است.
چيست اين سقف بلند ساده ِي بسيار نقش، كه عليرغم تلاش محققين و حافظ شناسان نمي توان ...
ادامه مطلب
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385
اين راه يكنواخت مرا خسته مي كند/ شعري از عمران صلاحي و عكس هايي براي وداع
عمران صلاحي با 185 سانتيمترقد و 80 كيلووزن خالص! طنزنويسي بود كه شغلش را مرضي درمانناپذير ميدانست. سال 45 وارد تحريريه روزنامه توفيق شد و بعداز انقلاب هم در «گل آقا» نوشت. او بر خلاف زمينه كاري اش، آدم بسار خجول و كمرويي بود كه به قول خودش خيلي سخت خنده اش مي گرفت .
ع. شكرچيان ، كمال تعجب، مراد محبي، ابوطياره، زرشك، زنبور، مداد ، ميخ طويله و ابوقراضه ، ابوالحمار از جمله اسم هاي مستعار صلاحي بود.
ادامه مطلب
یکشنبه هشتم مرداد 1385
30)شاهنامه ،خاطره ی جمعی یک ملّت
اسطوره بخش مهمّی از ادبیّات جهان را شامل می شود . بخش هایی از ادبیات که با اسطوره آمیخته شده است را اصطلاحاً ادبیّات حماسی می نامند . ادب حماسی ، پیوندی ناگسستنی با اسطوره دارد، زیراکه، حماسه بر پایه ی اسطوره بنا نهاده شده است . اصالتاً تا در میان مردمان جهان، اسطوره ای وجود نداشته باشد حماسه پدیدار نمی شود و به عبارتی ،حماسه، برآمده از اسطوره است و این الفاظ زیبا ، اشارات و کنایه ها ، تشبیه و استعاره و اندکی قوّه تخیّل اشخاص است که داستانها و موضوع های حماسی را به ادبیّات حمــاسی تبدیل می کند وآن گاه است که حماسه ، خواندنی و شنیدنی می شود و نسل به نسل و سینه به سینه جایگاه و پایگاه خود را در میان ملّت ها می یابد .
از این روست که ، هر جوینده ای اگر قصد ورود به وادی ادب حماسی داشته باشد،چاره ای ندارد مگر آن که ، ابتدا اساطیری راکه بر بستر آن ، حماسه پدید آمده شناسایی کند و آن گاه که به شناختی عمیق دست یافت ، قدرت تمیز برترین و بهترین نوع ادب حماسی را از دیگر انواع آن ،خواهد یافت .
«کوتاه سخن آن که ، بیگانه با ساختار و زبان و منطق اسطوره ، هرگز نمی تواند آشنای حماسه باشد و ادب حماسی را آن چنان که می سزد ، بررسد و دریابد. »[1]
بسیار کسان ، داستانهای حماسی این مرز و بوم را سروده و یا به نثر کشیده اند ، امّا از آن جا که ورود به دریای بیکران سخن پارسی ، به ویژه از نوع حماسی آن ، مستلزم دریافت دقیق و شناخت عمیق و درک درست از اساطیر است ، اغلب نتوانسته اند جز شمایلی از داستانهای حماسی را ثبت و ضبط کنند ، داستانهایی که شمایل های زیبایی را می ماند که بدون توضیح و تعریفی در منظر بیننده قرارگرفته اند.
اثر ارجمندی چون شاهنامه که تراوش فکر و اندیشه سترگ فردوسی است، بری از این نقص است ، چرا که، حکیم توس ...
ادامه مطلب
یکشنبه یکم مرداد 1385
دو بیت شعر حافظ و چند نکته
سحرگه ره روي در سر زميني
همي گفت اين معما با قريني
كه اي صوفي شراب آنگه شود صاف
كه در كوزه بماند اربعيني
نكته اول: واژه اربعين است،يا همان عدد چهل،اين عدد از اعداد پر استعمال و قابل توجه در فرهنگ وآموزه هاي اسلامي به ويژه عرفان و تصوف است. به سنت اسلامي براي اموات چهلم ميگيرند،بنا بر فرمودهِ پيامبر عظيم الشان اسلام هر كس از امت آن حضرت چهل حديث را حفظ باشد خداوند در روز قيامت او را فقيه وعالم بر خواهد انگيخت. حضرت موسي (ع) آنگاه كه به قصد عبادت و به دنبال امتثال فرمان و وعده خداوند سي شبانه روز خود را از انبوه خلق رهانيد ،فرمان يافت تا براي تكميل عبادت خود ده شبانه روز ديگر عبادت خود را تداوم بخشد : و واعدنا موسي ثلاثين ليله و اتممناها بعشر فتم ميقات ربه اربعين ليله... و با موسي وعده و قرار نهاديم، چون پايان يافت ده شب ديگر بر آن افزوديم تا آنكه زمان وعده به چهل شب تكميل شد(اعراف 141).رسول خدا در چهل سالگي مبعوث شدند، در زمان حضرت نوح براي عذاب كفار چهل روز باران باريد و... از اين نمونه ها بسيار ديده ميشود . كه البته در ادبيات فارسي نيز نمود قابل ملاحظه اي يافته است.
نكته دوم: حافظ در اين دو بيت صافي شدن صوفي را به شرابي ماننده كرده است كه براي رسيدن به پختگي و تكميل بايد چهل روز در كوزه بماند تا همانند سركه ي پر جوش و خروش باد غرور از سر بدر كند و عارفي ساخته ئ پخته گردد.
نكته سوم: بيت دوم به گونه ديگري نيز ضبط شده است .
كه اي صوفي شراب آنگه شود صاف
كه در كوزه بماند اربعيني
نكته چهارم: معمايي است كه حافظ به آن اشاره كرده است، همي گفت اين معما با قريني. معما رازناكي عدد چهل است كه با وجود سخن بسيار در باره ي آن هنوز هم بر سبيل معما باقي است.
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385
مهندسی کلمات در شعر حافظ
دوستانی که پست"لطیفه نهانی در شعر حافظ "را خوانده بودند با اظهار لطف مرا به ادامه مطلب تشویق کردند . برای امروز تصمیم گرفتم به مهندسی کلمات در شعر حافظ بپردازم.
در تدوین دیوان شعرا به ویژه شعرای متقدم لزوماً اختلاف هایی در ضبط برخی ابیات و واژگان دیده می شود . از آنجا که عنصر زمان و تعدد نسخ خطی از زمان شاعر تا قرون پس از حیات آنان واقعیتی است که باید در تصحیح اینگونه متون مدنظر قرار گیرد ناچاریم این گونه گونی را بپذیریم و از روی شواهد و قرائن دیگری از جمله شناخت اندیشه ها, علایق، ویژگی روحی و ...به درستی یا نادرستی ضبط یک واژه، بیت و یا حتی یک غزل ببریم.
دیوان حافظ از این قاعده مستثنی نیست، امروز دهها...
ادامه مطلب
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
لطیفه نهانی در شعر حافظ
شعر حافظ مملو از اشارات و کنایه های ظریف و لطیف است ، در این میان اشاره های حافظ به کلام وحی از چنان ارزش و اعتباری برخوردارند که زبان او زبان غیب (لسان الغیب) و کلامش را ترجمان قرآن و خود او را حافظ قرآن می دانند .اشارات دقیق و کاربردهای به جا و متناسب مضامین قرآن در شعر حافظ گاهی آشکارا نمایاننده آیه ای از آیات نور و رحمت است ، امّا گاهی در چینش و مهندسی کلمات ، آن گونه بر زبانش جاری و در اوراق ماندگار دیوانش ثبت شده اند که دریافت آن نیازمند تأمل و جستاری دقیق است .
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد
در این بیت دو نکته ظریف نهفته است ...
ادامه مطلب



