یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
مرگ رازي است / همه رفتگان و خاموشي گزيدگان سال 87
الف) اشارهاي به ناگزير
مرگ حق است و حقيقي،
حداقل ده سال است به رسم فرهنگ ايراني كه در پايان هر سال و در فصل انبساط زمين از همه رفتگان ياد ميكنند در يادداشتهاي پراكندهام نام همه در گذشتگان حوزه فرهنگ و هنر را به طور اخص و ديگر رفتگاني كه نامي يا يادي از آنها بخشي از خاطر و خاطره مردم است گرد ميآورم، تا قبل از همه به خودم ياد آورم كه مرگ در پيش است و بدانم اين دنيا عاريتي و موقتي است و وقت است كه همه آنچه را كه عزيز ميداريم بجا بگذاريم و بگذريم.
نكته ديگر آن كه، در مرگ اختلافي نيست و اين نوشته تنها «گزارش» است از آنها كه رفتهاند. بيهيچ قضاوتي؛ اگر سالمرگ كساني، نامشان را كنار هم گذاشته است كه سنخيتي با هم ندارند، حاصل اتفاق و يا طنز روزگار است. بيهيچ تعارفي بنده؛ راه، روش و عقيده پارهاي از اين افراد را نه ميپسندم و نه می پذیرم، حتي معدود كساني از ايشان خلاف آرمانهاي اين ملت گام برداشتهاند. پرمعلوم است اگر نامي از ايشان برده شده تنها به خاطر يادآوري نقطه پايان زندگي ايشان است .و البته بزرگاني نيز در خاك غنودهاند كه رفتشان جاي دريغ بسيار است.
از ميان در گذشتگان حوزه فرهنگ و هنر مرگ اين افراد بازتاب بیشتری داشت:
پروين دولتآبادي، نادر ابراهيمي، خسرو شكيبايي، منوچهر احترامي، محمدمهدي فولادوند و به ويژه طاهره صفارزاده .
در ميان غيرايرانيها نيز اين نامها اشتهار بيشتري داشتند:
يوسف شاهين، سولژينيتسين، عبدالقادر منيازوف، امه سزر، هارولد پينتر، ساموئل هانتينگتون و بالاخره محمود درويش شاعر فقيد و مبارز فلسطيني.
ب) اسامی درگذشتگان به ترتیب الفباء
فروردين:
داود اسدي(بازيگر سينما و تلويزيون)، شاهرخ سخايي(عكاس سينما)، فريدون آدميت(مورخ)، پروين دولتآبادي(بنيانگزار شعر كودك)، حسن ملك شاهي(استاد فلسفه)، مجيد حاجيباشي(تهيه كننده و دستيار كارگردان)، محمد حسين ذمهباف يزد(پيشكسوت نقاشي خراسان)، صمد سردارينيا(مورخ و محقق )، عباس كاتوزيان(نقاش برجسته)، ثمين باغچهبان(موسيقدان و مترجم)، شمسي عصار(شاعر)، احمدرضا دريايي(رونامهنگار).
ارديبهشت:
اسماعيل داورفر(بازيگر تئاتر و سينما)، فرهنگ معيري(چهرهپرداز)، عليالله ورديخاني(اهل عرفان و استاد اخلاق)، ايرج عندليبي(خواننده فولكور كردستان)
خرداد:
آيتالله حاج شيخ محيالدين مامقاني(مولف و محقق ديني و از علماي حوزه)، نادر ابراهيمي(نويسنده برجسته)، حميد فرزام(استاد دانشگاه و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسي)، فريدون جم از عوامل رژيم طاغوت).
تير:
خسرو شكيبايي(بازيگر سينما و تلويزيون )، محمدمهدي فولادوند(مترجم قرآن كريم)، آيت الله شيخ عليپناه اصلانياشتهاردي(عالم ديني)، سيد ضياءالدين امامي(هنرمند صاحب سبك نقاشي مدرن اسلامي)، احمد خليلي(نقاش قهوهخانه)، منصور بني مجيدي(شاعر)، عبدالعظيم رضايي(مترجم و مورخ)
مرداد:
رامين سليمانپور(طراح صحنه)، فريدون فاطمي(مترجم و ويراستار آثار فلسفي)، مهرداد فخيمي(فيلمبردار)، آيتالله سيد محمدحسن مرعشيشوشتري(عالم ديني)، جواد جلاليان(روزنامه نگار)، رضا آقاربي(بازيگر سينما و تلويزيون)، نامي پتگر(نقاش برجسته)، عبدالحسين اسكندري(تهيه كننده و گوينده راديو)، سهراب علوينيا(استاد فلسفه)
شهريور:
جواد خدادادي(بازيگر سينما و تلويزيون)، محسن رسول اف(عكاس و كارتونيست)، فرهاد خان محمدي(بازيگر سينما و تلويزيون)، تورج نگهبان(ترانه سرا)، محمدرسول درياگشت(نويسنده و پژوهشگر)
مهر:
مهدي فروغ(مدرس تئاتر و مترجم آثار نمايشي)، آيتالله حاج احمد سعيدي قوچاني(استاد سطح عالي و خارج حوزه عليمه قم)، اردشير محصص(كارتونيست)
آبان:
حسن گلدوست(نويسنده و منتقد تئاتر )، طاهره صفارزاده(شاعر برجسته و مترجم قرآن)، مهرانگيز دولتشاهي(سياستمدار رژيم طاغوت)، مهدي اميني(بازيگر تئاتر)، خاطره خاوري(رديفدان موسيقي)، آيتالله حاج سيد جواد مدرسي(از علماي يزد)
آذر:
رضا ارحام صدر(كمدين تئاتر و بازيگر)، حسين ميرشمسي(استاد دانشگاه )، بهزاد رعيت(مترجم و شاعر)، احمد آقالو(بازيگر سينما و تئاتر و تلويزيون )
دي:
كريم چمنآرا(پدر نشر موسيقي ايران)
بهمن:
مهري مهرنيا(بازيگر سينما، تلويزيون و تئاتر)، منوچهر احترامي(نويسنده كودك و طنزپرداز پيشكسوت)، علي اصغر خبرهزاده(مترجم و استاد ادبيات فارسي)، احمد سيادتي(استاد دانشگاه )، عزت الله نگهبان(پدر باستانشناسيمدرن ايران)، صفر ايرانپاك(از اهالي ورزش)
اسفند:
نادعلي همداني(تهيهكننده تلويزيون و مترجم )، حاج شيخ محسن محدث(عالم ديني)، سيدميرحسن وزيري(نويسنده لرستاني)
ديگر درگذشتگان ایرانی سال 87 تا آنجا كه در منابع ديگر ديدهام:
احمد خليلي(نقاش)، كلود كرباسي(مترجم هنر ايران)، محمد شمس معطر(شاعر)، سيروس رادمنش(شاعر)، بهمن جواهرچيان(شاعر)، داريوش جعفري(نويسنده)، مسعود ميناوري(داستاننويس)، سهراب علوينيا(استاد فلسفه)، بهروز موسويامين(طراح چاپ)، اسماعيل مسقطي(تارنواز)، منصور احمدي (موسيقيدان)، محمدرضا صابر (اهل موسيقي)، احمد قهرمان(استاد دانشگاه)، ابراهيم كريمي(كارگردان تئاتر)، خسرو تسليمي(تهيهكننده سينما)، فريدون خوشابافرد(صدابردار سينما)، احمد ابراهيمي(دستيار فيلمبردار)، وحيد مجتهدي(صنعت سينما)
ج ) دیگر رفتگان در عرصه جهاني
وي وي(روزنامه نگار و نويسنده - چين)
جنت ايرلي (نويسنده كودك – آمريكا)
هازل وارپ(بازيگر - آمريكا)
جورج ويدمن(نويسنده و شاعر - آفريقا)
تاد موسل(نمايشنامهنويس - آمريكا)
شلدون كلر(نويسنده فيلمهاي كمدي- آمريكا)
رابرت گيروكوس(ناشر و ويراستار آمريكا)
آنيتا پيج(بازيگر فيلمهاي صامت – آمريكا)
گريكوري مكدونالد (نويسنده – آمريكا)
ادگاردو وگايونكه(نويسنده - آمريكا)
جيمز كراملي(نويسنده - آمريكا)
طيب صالح(نويسنده - سودان)
فورست آكرمن(نويسنده - آمريكا)
هارولد پينتر(نمايشنامهنويس - بريتانيا)
مايكل كرايتون(نويسنده پارك ژوراسيك)
يوسف شاهين(فيلمساز - مصر)
اولين كايز(بازيگر - آمريكا)
آنخل تاوير(نوازنده و بازيگر- مكزيك)
سولژينيتسين(نويسنده مشهور روسيه)
عبدالقادر منيازوف(عضو پيوسته خارجي فرهنگستان زبان و ادب فارسي)
فوركي استو(نويسنده - بلغارستان)
اولي جانستون(خالق بخشي از آثار والت ديزني از جمله ميكيموس)
امه سزر(شاعر و سياستمدار)
پي ير فوژيرولا(فيلسوف و جامعهشناس فرانسو)
سمير العياري(نويسنده - تونس)
ژاك فرانسيس رولان(نويسنده فرانسو)
باب اندرسون(بازيگر)
چنگيز آيتما توف(نويسنده برجسته قرقيزستان)
استن وينستون(طرح صحنه و برنده اسكار)
ماريو ريگوني استرن(نويسنده - ايتاليا)
ژان دولانوي(كارگردان- فرانسه)
الينور ليون(نويسنده ادبيات كودك- انگليس)
ويليام برچان(نويسنده - انگليس)
گاستون كومپر(نويسنده - بلژيك)
ميتو بروسكولي(نويسنده و پژوهشگر - آمريكا)
سيمون گري(نمايشنامهنويس - انگليس)
محمود درويش(شاعر مبارز - فلسطين)
جورج فرت(نويسنده و بازيگر – آمريكا)
پيترآوري(ايرانشناس – بريتانيا)
چارلتون هستون(بازيگر نقش بنهور)
ريچارد ويدمارك(بازيگر قديمي سينما)
ژول داسين(كارگردان – آمريكا)
رايموند لابلانك(خالق و ناشر تنتن – بلژيك)
آبيمان(نويسنده فيلمنامه محاكمه نورنبرگ)
آرتور سيكلارك(نويسنده سرشناس و خالق اوديسه فضايي – انگليس)
شيگو فوكودا (گرافيست – ژاپن)
جان آپدايك (برنده جايزه پوليتزر – آمريكا)
ساموئل هانتينگتون (نظريهپرداز برخورد تمدنها – آمريكا)
پيتر آوري (ايرانشناس – بريتانيا)
شنبه هشتم فروردین 1388
در ستايش شایستگی / به بهانه انتشار اثر تازه استاد سيد فريد قاسمي
استاد سيد فريد
قاسمي اخيرا فرهنگ ارجمند «پیشینه ارتباطات و تاريخ مطبوعات خرم آباد» را به چاپ
رساند و البته با بزرگواري نسخه اي را براي بنده مرحمت نمودند. درباره اين كتاب چند
نكته را لازم مي دانم بيان كنم :
1- قاسمي نشان داده است كه به تنهايي كار يك گروه پژوهشي بلكه يك موسسه یا سازمان را انجام مي دهد . هر كسي توان انجام چنين پژوهش هاي گسترده و پرزحمتي را ندارد .
2- كتاب «پیشینه ارتباطات و تاريخ مطبوعات خرم آباد»به تعبير دكتر مسعودي نخستين كتاب برای بررسی ارتباطات و مطبوعات یک شهرستان است و در نوع خود بدیع و بي سابقه است .
3- دقت فراوان استاد در ذكر جزييات و ديدن همه مجموعه ها ، بولتن ها ،خبرنامه ها و جرايد نشانه نگاه فراگير و جامع استاد است . اين مايه دقت باورنكردني است .
4- وقت و حوصله اي كه قاسمي براي اين امر به خرج داده ستودني است . بارها شنيده ام و خود شاهد بوده ام كه استاد به رغم اشتغالات بسيار رنج سفر را به جان خريده و شخصا به تمام ادارات و نهادها مراجعه نموده تا انتشار جریده ای را در زماني دور که احیانا به مناسبتي به چاپ رسیده جويا شوند .
5- استاد كتاب را با سرمايه شخصي به چاپ رسانده اند ، اگر نبود عشق بي دريغ به فرهنگ و به زاد بوم چه كسي حاضر است سرمايه اش را براي چاپ چنين كتابي كه امكان بازگشت سرمايه آن اندك است هزينه كند .
6- كتاب «پیشینه ارتباطات و تاريخ مطبوعات خرم آباد»كم اشتباه و كم اشكال است . شايد به لحاظ چاپ و ويرايش اگر فهرست اعلام به اثر اضافه و اندكي اندازه حروف كوچكتر مي شد بر زيبايي آن افزوده مي گشت با اين همه چنين مي نمايد به رغم فربگي كتاب ، اصراري بر حجيم شدن آن نبوده است، گو آن كه بر خلاف قواعد صفحه آرايي هيچ صفحه سفيدي در كتاب يافت نمي شود!
7- در سالهايي كه فرهنگ خارج قسمت تمام معادلات و از طرفي ضرورت اقدام فرهنگي و حمايت از اهالي فرهنگ ترجيع بند سخنان مديران است : آيا مسئولین محترم استان لرستان حاضرند چنين كتابي را كه در واقع شناسنامه فرهنگي خرم آباد است به عوض پاره اي هزينه هاي زائد تحفه فرهنگيان و مهمانان اين ديار كنند؟
8- سيد فريد قاسمي فخر فرهنگ لرستان است . بي هيچ ترديدي در همين يكي دو سال آينده نام او را در آيين چهره هاي ماندگار خواهيد شنيد ؛ كما آنكه پيش از اين نام او را در آيين انتخاب كتاب سال شنيده بوديم ؛ به راستي چه زماني بايد در زادگاه او مراسمي در خور شخصيت ايشان برای پاسداشت مقام فرهنگي استاد برگزار شود؟ البته يكي دو حرکت خود جوش پيشين را پاس مي دارم .
9- به شخصه سال پيش براي جمع آوري جشن نامه اي در ستايش استاد قاسمي اقدام كردم كه به محض اطلاع ايشان از ادامه آن منع شدم . مناعت طبع و تواضع ايشان بر صفات ستوده ايشان مي افزايد، اما اين مانع انجام وظيفه دستگاه هاي فرهنگي و اجرايي استان نيست .
10- بار ديگر به كتاب و اقدام بزرگ قاسمي برگردم ؛ پيش از اين كساني ديگر نيز براي معرفي فرهنگ شهر خويش اقدام كرده اند . چونان باستاني پاريزي براي معرفي كرمان و جعفر شهري براي معرفي تهران قديم ، اما به تحقيق كار قاسمي در قياس با ايشان ارجمندتر است . باستاني پاريزي كرمان را در سايه گزارش هاي روايي و گاه غير مستند به تصوير مي كشد و بيشتر داستان پرداز است و جعفر شهري به كاوش در سنت هاي فراموش شده مي پردازد اما مجموع آثار قاسمي راجع به خرم آباد هويت ساز است ، قاسمي شناسنامه فرهنگي خرم آباد را تدوين كرده است .
بر چنين عزم عظيم ،سعي واسع و كوشش كاشفانه درود بسيار مي فرستم .
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
گاف برای تمام فصول!
اشاره:
گاف خبری سایت جهان نیوز در خصوص مدیر مسوول همین جریده شریفه باعث شد تا کاشف به عمل بیاوریم که اصولا گاف بازان تاریخ رسانه ها چه کسانی بوده اند و مشهورترین گاف های این سالیان متعلق به چه کسانی است . قصه از آنجا شروع شد که سایت جهان نیوز، آقای محمدزاده را که به لحاظ سوابق متعدد و طولانی مطبوعاتی یکی از اعضاء حرفه ای تیم رسانه ای ریاست جمهور است متهم به نداشتن سوابق مطبوعاتی کرد! از شما چه پنهان این سوتی جهان نیوز در خصوص مدیر مسوول معزز گفتار سبز بدجوری به رگ غیرتمان زد و حاصل همین "گاف نامه" است تا معلوم شود ریشه این سوتی ها در کجاست و همه گاف بازان تاریخ شناسایی شوند تا سیه روی شود هر که درو غش باشد!
گاف یعنی چی؟واژه «گاف» كه در جملههايي مثل «طرف گاف داد» به كار ميبريم بر خلاف انتظار که گمان می رود اولین حرف یک کلمه احتمالاً بی ادبانه فارسی باشد واژه ای انگلیسی است (Gaffe) و در واقع همان كلمهاي است كه در عبارتي مثل «گاف انرژي» به كار ميبريم. یک آقایی به نام آشپز باشی در اینترنت راجع به این واژه نوشته است : قديمها گاف "ميکردند"، "نميدادند"!قديمها مثلاً وقتي صحبت سياست بود فرض بفرماييد ميگفتند رزم آرا تو سخنراني ديروزش گاف کرد و وقتي صحبت به مسئلهي نفت رسيد گفت...يا مثلاً گافي که اميني کرد اين بود دربار و ارتباط شاه با آمريکا را....و از اين قبيل.
در فرانسه هم ميگويند fair gaffe و faire همان to do انگليسي است يا يک درجه روشنفکرانهتر منزهتر، ميگويند commettre gaffe يعني مرتکب گاف شدن.
اين گاف "دادن" اختراع جديد است که من ميبينم همه جا مينويسند. آنچه ما از قديميها شنيديم گاف کردن بود و بس. گاف دادن بيمعني است.
"گوف" به انگلیسی یعنی خیط کردن یا دسته گل به آب دادن. حتماً شخصیت کارتونی معروف دیزنی را به نام "گوفی" می شناسید.
امروزه بیشتر خطاي فردي يا اشتباه لفظي يک مقام رسمي در سطح جامعه و يا در مقياس ديپلماتيک را گاف می گویند. معمولا یک انسان وقتی سیاستمدار باشد، طبعا گاف می دهد! « گاف» مي تواند در کشورهایی که اشتباه کردن مهم است، شغل افراد را از آنها بگيرند.
ادامه مطلب
جمعه دوم شهریور 1386
درباره مهین شجاع
جایگاهی شایسته و ارزشمند در هنر معاصر یافته و در بسیاری از کشورهای جهان نامی آشنا در حوزه عکاسی و نقاشی است. و شگفت آنکه کمتر کسی در زادگاه خودش نامی از او شنیده است!بخشی از نمایشگاه های او در فرانسه:
Nice(1987),Normandy(1994-95), City Halls of the 8th & 17th districts of Paris (1997), "George V" Gallery, Paris(1998),
"Daphné" Gallery, Paris(1999), Lille (2000),
Le Touquet (2000), Saint-Tropez (2000), Mulhouse (2000), "Espace Chatelet Victoria", Paris (2000),
“Symbol Gallery”, Le Marais, Paris (2004)
نمایشگاه های مهین در ایران و کشورهای دیگر:
"Green Gallery", Tehran-Iran (1976), Museum of modern Arts, Tehran-Iran (1977)
"Behzad" Gallery, Isfahan-Iran(1976), Hammamet-Tunisia(1997), Tunis-Tunisia(1999)
Geneva, Galerie du Mandarin Oriental : "Artists for Peace" (August 2/30, 2002), "La Route d'Elissa" Hammamet,Tunisia(2004), "Acropolium de Carthage", Tunisia (2005
پوستر نمایشگاه های او:



چند عکس از آثار مهین شجاع:


چیزی که در خصوص خانم شجاع برایم قابل تحسین بود شناخت عمیق او از شعر و موسیقی بخصوص موسیقی لرستان بود. آنچنانکه هنگام اجرای ایرج یا فرج علی پور نکته هایی را از سر شناخت بیان می کرد.
متاسفانه درد فرهنگی لرستان نشناختن سرمایه فکری و اهالی فرهنگ و هنر خود است که خانم شجاع تنها نمونه ای از آن بشمار می رود. براستی وقتی که در کتاب شناخت نامه لرستان نخستین بار حداقل ۱۵ نفر از نویسندگان و هنرمندان طراز اول لرستان را که در خارج از کشور هستند معرفی کردم چه کسی از آنها یادی کرد؟
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
راف کات فرهنگی!
شب جلیلی است، دریا آرامتر از شبهای پیش مینماید و خنکای هوا نوید خوبی است برای برگزاری اختتامیه بزرگترین رخداد فرهنگی ـ رسانهای کشور.
سالهاست مازندران نیامدهام، اما در هزارتوی تاریخ نشانش را بسیار جستهام، گویی هنوز صدای رپرپ سوارانی میآید که در هماره تاریخ بیرق حقانیت باورهای علوی را برافراشتهاند و مگر نه اینکه مازندران مهد نخستین حکومتهای شیعی در ایران است.
در همسایگی کوه، جنگل و دریا احساس آدمی ارجاعات دلپذیری به فرهنگ مییابد. ترانه و تلواسه با ذوق آدمی گره میخورد. یاد شب گذشته افتادهام که تا دیر وقت گروههای مختلفی درگیر آماده کردن آلاچیق جایگاه بودند و صدای بیبدیل تار نوازنده خراسانی که بر لب دریا از کویر میگفت: «آب کم جو، تشنگی آور به دست» موج و عطش ترکیب دلاویزی یافته بودند! بچههای کمیسیون موسیقی و سرود حال و هوای دیگری دارند. قرار شده است «ایران سرزمین پاکان» با مضمون اتحاد ملی و با سعی امیر بکان و شهرام منظمی برای اختتامیه آماده شود. اثری ارکسترال که توسط ارکستری تلفیقی از سازهای محلی سنتی و زهی اجرا میشود. بچههای گروه تا نیمههای شب نواها و ملودیها را با هم تمرین میکنند. ده خواننده فولکلور به گویشهای مازنی، گیلکی، آذری، کردی، لری، عربی، بلوچی، جنوبی بوشهری و خراسانی، کلام این اثر را میخوانند تا رنگینکمانی از موسیقی مقامی و محلی مناطق در اثری بدیع و ماندگار شکل بگیرد.
در این دوره کمیسیون موسیقی و سرود به لحاظ حضور نوازندگان و خوانندگان محلی، برنامهریزی مطلوب، مدیریت قوی و نیز حضور اساتید طراز اول کشور که در کسوت داور و کارشناس حضور یافته بودند، به اعتراف آنها که دید باریکبین دارند، وضعیتی ممتاز داشت. ساعد باقری میگوید در هیچ دورهای تا این حد بحث کارشناسی و ارزیابی آثار، جدی نبوده است. سهیل محمودی اگرچه از طولانی شدن جلسات گلهمند است اما حضور بیتخفیف کارشناسان و نقدهای دقیق و عمیق را حسن کم سابقه جشنواره میداند. اسماعیل امینی میگوید این کمیسیونها انگار کارگاه آموزشی شدهاند و استاد احمدعلی راغب که دیرسالی است او را شناسنامه آهنگهای انقلابی کشور میدانند از آنکه داوریها مرز سلیقه و سهمیه را شکسته و عیار بیبدیل و بیشائبه گرفتهاند به شادمانی سخن میگوید. همین نکته استاد راغب را کسی
در گوش من تایید میکند: «آقا همولایتیهای، رئیس مرکز، دست خالی به استان برگشتهاند!» یعنی آنکه داورانی نامآشنا چون دکتر محمد سریر، دکتر شاهین فرهت، استاد صدیق تعریف، استاد راغب، محمد میرزمانی، یوسف زمانی، استاد باقری، سهیل، اسماعیل و... در گزینشی دلنشین چنان گلچین زیبایی را برگزیدهاند که به خاطر امضای دقیق و بیشائبه آن سخت خاطرهانگیز و گیرا شده است و اگر در میان 215 اثر موسیقایی بوتم سمفونی خراسان برگزیده میشود انتخابی شایسته است.
چنان مینماید که آثار استانها به لحاظ ذائقه آفرینی و البته از حیث محتوی و کلام رسانهای از پس 15 جشنواره سالانه چنان قابلیتی یافتهاند که میتوانند در همه شبکههای سراسری عرضه شوند و متاع پر خواهنده و خریداری باشند.
و حالا شب آخر است. شب اختتامیه! فضایی بشکوه و زیبا طراحی شده است. راستش من اما نگرانم! «بکان» میگوید به خاطر نم فضا پوست دف و تنبکها افتاده است. «رامین» مدام دنبال بخاری گازی است تا با تف آن سازها را کوک نگهدارد. وای نکند سیستم صوتی ایراد پیدا کند! سخنرانی مهندس ضرغامی، ریاست سازمان که شروع میشود، آرام آرام در واژهها حل میشوم، پایه صندلیام لق میزند. مجبور میشوم به یک طرف خیمه بزنم و دستانم را ستون کنم، اینطوری بهتر است، احساس میکنم تمرکز بیشتری یافتهام، ریاست سازمان شناخت اقوام را برگرفته از قول قدسی میداند که در سوره حجرات آمده است و هدف از آن را معرفت میداند، «ما نیاز به شناخت همدیگر داریم.» و همین «معرفت» است که میتواند چشماندازهای بهتری را به فرادید آورد. آقای ضرغامی محکم صحبت میکند و البته متین، معلوم است که حرفهایش عاریتی نیست. آنجا که تولیدات سازمان را بررسی میکند، میگوید «اجازه بدهید من از تلاش همکارانم راضی نباشم» اقناع و رضایت باعث توقف است و البته توفیقی در توقف نیست. ضرغامی برای بیان مطالباتش از عوامل برنامهساز و مدیران فرهنگی از اصطلاح «راف کات فرهنگی» که آن بر ساخته خود میداند؛ استفاده میکند: یعنی پدیدهای مفهومی با هدف دخالت مدیریت در بهسازی کارکرد تولید در موضوعات مختلف سازمان. برایم جالب است، کسی به صف مدیران اشاره میکند و میگوید اگر در گوش گیرند! حالا اختتامیه به میانه رسیده است و لابد نوبت تجلیل از عناصر برجسته سینما و تلویزیون، که سنت ماضی و البته پسندیده جشنواره است. داود رشیدی میگوید: بهترین جایزه عمرم را گرفتهام و پروانه معصومی با صدایی که آشکارا میلرزید میگوید «هنوز من در حیرتم!»
برنامه پایانی پیش از آنکه صاحبان تندیس را معرفی کنند، اجرای ارکستر «ایران سرزمین پاکان» است، چنان مجذوب شکوه تردیدناپذیر مراسم شدهام که نگرانیهایم را از دست دادهام. گروه با نواختن ملودیهای آیینی ورود میکنند و سپس کلام با گویشهای متنوع و با خوانش هنرمندان برجسته محلی عجین میشود و در اوج، مارشی ایرانی اجرا میشود که با آواز منبری و همخوانی نمایندگان موسیقی اقوام همراه میشود و در هارمونی بشکوه واژهی «ایران» تمام میشود.
صدای تشویق یک پارچه و پرشور است. به خودم میآیم، تاریکای آسمان با بارقههای درخشان به روشنا میزند و دریا موج در موج نام ایران ر ا با لهجهای شیرین تکرار میکند.
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
تار همان تار بود اما...
نام محمدرضا لطفي ، استاد موسيقي ايران با همه عظمت و آوازه اش يکبار ديگر با برگزاري کنسرت او در محوطه کاخ نياوران براي قديمي ترها تداعي کننده سالهاي لذت بخش دهه پنجاه بود.
هزاران علاقه مند ساعتها وقت صرف کردند و به تماشاي هنرنمايي پير موسيقي ايران نشستند، پير که مي گويم به گمانم خود لطفي بيشتر اين لقب را بپسندد.
حرف و حديث و نقل قولهاي بسياري در صفحات روزنامه ها و محافل از چند ماه پيش بر سر زبانها افتاد، موضع گيري برخي اساتيد موسيقي ، خلاف گويي مخالفان ، کم لطفي بعضي همگان در کنار مخالف خواني هاي لطفي از چند ماه پيش برنامه پرحاشيه اي را نويد مي داد، بالاخره کنسرت لطفي آن گونه که ديديم برگزار شد و رفت تا نوبتي ديگر که کسي نمي داند چه وقت خواهد بود و آيا خواهد بود يا نه؟
روي سخن اين يادداشت با استاد لطفي و برنامه ريزان بويژه مدير برنامه هاي وي است. چند روز قبل از اجرا در خبرها آمد که برنامه لطفي به طور مستقيم از راديو پخش مي شود که موجي از خوشحالي جامعه هنري و علاقه مندان موسيقي ايراني را در بر گرفت ، چراکه گنجايش فضاي کنسرت و تکرار آن حتي در بيشتر از سه شب نمي توانست در مقابل جامعه آماري ايران رقم قابل توجهي باشد.
اگر اين خبر تحقق مي يافت بي گمان صداي ساز آواز لطفي تا اعماق دورترين نقاط کشور پراکنده مي شد. براستي مگر نه اين که صداي لطفي و اساتيد ديگر از رسانه ملي به گوش جان جامعه ايران رسيده است؟
اگر گمان مي رود که سي دي ها و کاستهاي اين کنسرت مي تواند نسيم وار، صداي ساز و آواز لطفي را بپراکند به خطا رفته ايم و اين کار شدني نخواهد بود.
صاحب اين قلم قصد ندارد در مقام منتقد موسيقي به نقد ساز و آواز کم فروغ اين کنسرت لطفي بپردازد که اين مهم از زبان اساتيد فن بخوبي بيان شده است و از طرفي جفاهايي که بدون توجه به گذشته لطفي بر وي رفته را روا نمي دارد. گرچه بايد اذعان کرد؛ مرد
همان مرد و تار همان تار، اما ساز و آواز وي را با روزگاران پيشين فاصله بسيار.
سخن اين است اگر لطفي و برنامه ريزان وي در پي ايجاد ارتباط با رسانه ملي و پوشش کنسرت از طريق شبکه هاي رسانه ملي مي شدند اين امکان فراهم مي شد که با بهره گيري از قدرت فراگير رسانه اين کنسرت نه چندان قوي با گذشته اين استاد موسيقي پيوند مي خورد و در کنار آثار جاودان گذشته ماندگار مي شد همان گونه که نقش رسانه ملي در ماندگار کردن پديدآورندگان گلهاي تازه ، گلهاي رنگارنگ ، برنامه هاي گروه چاوش ، شيدا، نينوا و... انکارناپذير است.
به هر روي بايد پذيرفت که صدا و سيماي امروز رسانه ملت است و هنر بويژه موسيقي اگر با لايه هاي مختلف جامعه ارتباط برقرار نکند ماندگار نخواهد بود، از آنجا که همکاري گسترده اساتيد فن از جمله شعر و موسيقي اعم از قديمي ها و نسل جديدي ها با مرکز موسيقي و سرودسازان صدا و سيما آغاز شده و بستري مناسب براي حضور برجستگان موسيقي را فراهم کرده است بيم آن مي رود که امتناع استادان مسلم براي حضور در اين عرصه بين مردم و آنان فاصله بيندازد.
اين يک نياز متقابل است که در صورت عدم تحقق آن متضرر اول هنر اصيل است که مهجور خواهد ماند و متضرر دوم مردم اند که از درک علاقه خود محروم خواهند شد.
این مطلب را در جام جم آنلاین هم بخوانید.
اجرای تصویری کنسرت لطفی را از اینجا دانلود کنید.
درباره لطفی اینجا را هم ببینید
سه شنبه یکم خرداد 1386
شعر امروز و چالش با عادتهای مألوف
نخست:
چرا در جامعه امروز ما شعر کارکرد اجتماعی خلاق خود را از دست داده است؟ این پرسش تأمل برانگیز و پردامنه است. اصلاً وظیفۀ شعر چیست؟ چرا نقش مهم اجتماعی شعر در سالیان اخیر کمرنگ شده است. آنهم در برهه ای که به هر حال کارکرد اجتماعی هنر مورد تأکید و تأیید قرار گرفته است.
سیر تحول و تطور در شعر معاصر را با نقاط عطف صد سال اخیر قیاس کنید. نقاط تقارن بسیار است: جریان مشروطه و شعرهای متحول شده عارف و عشقی و یزدی، دهه بیست و نوگرایی ادبی ایران با ظهور نیما، تثبیت هدایت و حتی تأسیس اولین کنگره نویسندگان ایران که البته پیرامون چند و چون آن جداگانه بحث خواهیم کرد. کودتای مرداد 32 و شعرهای تأثیرگذار اخوان، شاملو و دیگران، انقلاب 57 و حضور پررنگ شاعرانی چون گلسرخی، کسرائی، شاملو، گرمارودی، خوئی، شفیعی کدکنی و ... (بی توجه به گرایش هایشان) و نیز راه اندازی ده شب بعنوان یک حرکت جمعی (چیزی که کمتر محقق می شود) آن گونه که شعر به میان مردم رفت و به مثابه یک محرک اجتماعی وظیفه تاریخی خویش را به انجام رساند. حتی در سالیان جنگ نیز، اگرچه شاعران نسل پیش به دلایل متعدد نوعی سکوت و انزوا را تجربه کردند اما به هر حال ظهور نسل جوانی چون امین پور، قزوه، کاکایی، باقری، سیدحسینی، زارعی و دیگران با سرودن شعرهایی موفق وظیفه ایجاد شده برای شعر را در جهت تأثیرگذاری عامه به انجام رساندند. اما در چند سال اخیر که جامعه دچار تکانه های اجتماعی بوده و بحث توسعه فرهنگی، رویکرد مدنی و... فراگیر گشته و رسانه های عمومی مروج و مبلغ آن بوده اند، شعر برخلاف سینما، تئاتر و حتی رمان حضوری به شدت کمرنگ، غیر مؤثر، منفعل و حتی منزوی را گذرانده است. مشکل در کجاست؟
بگذارید این حقیقت تلخ را بیان کنم:
به تعبیر تامس برگر در عصر ما شاعران نفوذ تعیین کننده خود را از دست داده اند و این واقعیت وحشتناکی است که باید شهامت اعتراف به آن را داشته باشیم.
به راستی چرا غول های ما خیلی زود مترسک می شوند؟ چرا وندال های ادبی رو به افزایش نهاده اند؟ چرا اسطوره ها به گروتسک مبدل می شوند؟ چرا هیبت هر داهول با وجود فاصله معنی می یابد و با شفاف شدن مرزها، کوتولگی ها و ناتوانی اندیشه های انتزاعی ذهن های پویا و پرسشگر را به چالش می طلبد؟ و بعد چقدر تابو، چقدر توتم، چقدر ادعا، چقدر مصیبت، چقدر فریاد، چقدر افسوس ....
مسئله این است که ما وظیفۀ شعر را با وظیفه شاعر درهم آمیخته ایم و به شدت خود را درگیر بحث های شکلی کرده ایم، همانطور که قرار نیست همه شاعران مصلح اجتماعی باشند قرار هم نیست که همه عشقی های زمان خود شوند. شعر در بطن خود برانگیختگی لازم را به همراه دارد. اگر بینش ستوده اجتماعی ترویج شود، شعر تب دار، شعر پرخاش، شعر شعار، شعر خون و هر شعری که با انگاره های دیگر معرفی شود جای خود را به خود «شعر» به مفهوم ساختاری آن خواهد داد.
مشکل این جاست که ما یک نوع شعر را به همه انواع ترجیح داده ایم و آنقدر معیارها را تنگ گرفته ایم که کلیت شعر دچار آفت شده است. نمی دانم چرا یک دفعه همه مثل خسرو گلسرخی حرف زدن از شکل و اصول شعر را کار عروسکان کوکی می¬دانند که کلمات قصار را از قلب پرعفونت سیاست هنر سودا می کنند، و معلوم نیست آیا مثلاً نیما را کوک کرده بودند و یا فرضاً ابوالقاسم لاهوتی را! این که شعر باید تأثیرگذار باشد و به ضرورت در خدمت ستیز قرار گیرد حرف درستی است اما این که تمام شعر همین است گزافی است که فقط از ذهن های تب دار برمی آید. روشنگری اجتماعی و شاعر نوآور بودن در تضاد با هم نیستند؛ برتون، آراگون، لورکا، نرودا، ریتسوس، ناظم حکمت و حتی گائو شینگچن که همین چند سال پیش نوبل ادبی را گرفت هم در ستیز بوده اند و هم در مسیر نوآوری و اصلاً چه کسی این تخم لق را در دهان اهالی ادبیات شکسته است که روشن بینی یعنی ستیزجویی؟ نه این که بخواهم تام و تمام از در انکار برآیم، مقصودم، وارونه بینی آقایان است.
هرگونه مخالفتی باید در جهت معرفی معیار و شکل صحیح باشد. شاید کسی بگوید چون اسباب دنیا مطابق میل من نیست کن فیکون شود! اما بعد چه؟ در پس این آنتروپی، سازه ها و نظام ایده آل من کجاست؟ اصلاً من چه کسی را باید قبول داشته باشم؟ ستیز و پرخاش به عادت های مألوف تیغی دولبه است که یک وجه آن باید دفاع از انگاره های زیباشناختی باشد. ما فقط آموخته ایم شمشیر برکشیم و با غیظ تمام به صورت همه آنها که نمی پسندیم تف بیاندازیم و لو این که دن کیشوت وار بر دشمنان خیالی بتازیم. حرف من از بیماری خود روشنفکربینی و ادعاهای پوچ این قورباغه های کریلف است وگرنه به تعبیر دستغیب اگر مثلاً شاملو از تاریکی می گوید به دنبال آن خورشید روشن است:
کاج های پیر تاریکند و در اندیشه ای تاریک..../ من چنان چون کاج پیر تاریکم / که گویی دیرگاهی هست/ تا خورشید بر جانم نتابیده است.
البته وظیفه هنر مبارزه است: مبارزه در جهت ترویج زیبایی. اشاعه زیبایی در ذهن ناخودآگاه جمعی تأثیر گذاشته و در اصلاح ناهنجاری ها و مصائب جامعه کارگر می افتد. فراموش نکنیم همان گونه که غفار حسینی ـ نویسنده فقید لرستانی ـ از قول فلدمن می آورد، زیباشناسی ما را به جامعه شناسی می رساند چرا که مشکل روانی هنرمند مشکل اجتماعی فرد انسانی می شود.
دیگر:
به سئوال اول برمی گردم و خود به پاسخ می نشینم: چرا دیگر شعر به عنوان یک انگاره تأثیرگذار مورد توجه نیست؟ شاید علت آن است که همه نقاب به دست گرفته اند و در فضایی بالماسکه گونه مجال لازم را برای شعر عریان، شعر سیال و شعر جریان ساز فراهم نمی کنند، شاید آنقدر دچار کوررنگی شده ایم که تراوش ها و تراش های شعر معاصر را نمی بینیم و اصلاً شاید ره به عبث می پوئیم و خود تعریف شعر دچار تغییر شده است.
«اوده» می گوید هنگامی که یک ژانر ادبی به کمال برسد، نویسندگان و شاعران را مأیوس می کند و در نتیجه آنرا رها می کنند تا نوع تازه ای را بیافرینند. هنر به مثابه چیزی فراتر از نظام طبیعی و عادتهای مألوف است و وقتی مخاطب حتی با فرم های نو هم عادت کند باز باید ساختارشکنی کرد و این شاید همان چیزی است که در شعر معاصر در حال وقوع است و از آنجا که منتقدین و حتی دبیران صفحه های شعر تکلیف خود را با این شعرهای تازه نمی دانند با استیصال مانع ترویج و تبلیغ آن بوده اند. عامل بیرونی دوم حجم حوادث اجتماعی و زنجیره ارتباطات فراگیر رسانه ای است که مجالی برای مراجع روشنگر نگذاشته است که به دیگر عناصر یک جامعه اصولی از جمله هنر خلاقه و بویژه شعر بپردازند و این نقیصه آشکار نقیضه پاره ای مواضع است که باید در ترمیم و اصلاح آن کوشید.
انگاره سوم به خود شاعر برمی گردد و آن پدید آمدن نوعی دیدگاه در مورد نحوه انتشار اشعار است. در سالیان دورتر مطبوعات و نشریات ادبی چهارراه جریانات و موج های نو در عرصه شعر بوده اند ضمن آنکه شاعران از پس حضور متوالی در مطبوعات به تدریج به انتشار کتاب دست می زدند اما در این سالها هر نوآمده ای برای معرفی خویش ابتدا مجموعه اختصاصی اش را منتشر می کند. نتیجه اش حجم بزرگ کتاب های شعر در سالیان اخیر است که نام شاعرانشان برای اولین بار با کتابشان معرفی می شود. کتاب هایی که با خام دستی و شتابزدگی به قضاوت عمومی نسبت به شعر آسیب رسانده اند. اما خارج از همه این انگاره ها، این عارضه نامیمون نیز قابل کتمان نیست که در حصار خودبینی و کژفهمی و عدم انسجام و ستیزه جویی های بی مورد و ظهور اندیشه های تک ساحتی و عدم درک حضور متقابل شاعران ما، آنها را به عوض اثرگذاری به انفعال و انزوا کشانده است و این جدای از مطالعات و تأملات بر روی ذات شعر و ظهور دیدگاه های جدید پیرامون چیستی شعر و فلسفه آن و نگاه نو به معیارهای زیباشناختی و مسائل زبان شناختی است.
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
مصاحبه محمدزاده با روزنامه جام جم
پرونده تخلفات بيمه ايران در 2 مرجع رسيدگي مي شود
اين ابهامات و پرسش ها زماني بيشتر شد که وزير امور اقتصادي و دارايي 2نفر از اعضاي هيات مديره برکنار شده را مجددا در پست خود ابقائ و حتي يکي از آنان را به سمت سرپرست بيمه ايران منصوب کرد.
از سوي ديگر، نبود ارتباط ساختاري ميان ديوان محاسبات - که زيرمجموعه مجلس است نه دولت - ابهام در چرايي ارسال گزارش تخلفات بيمه ايران براي رئيس جمهور را بيشتر کرد.
خبرنگار ما در گفتگو با محمدجعفر محمدزاده ، مديرکل روابط عمومي و بين الملل ديوان محاسبات کشور آخرين تحولات پرونده و ابهامات ياد شده را مطرح کرده است:
جريان نامه رئيس ديوان محاسبات کشور به رئيس جمهور درباره تخلفات بيمه ايران از کجا ايجاد شد؟
ديوان محاسبات به حسب وظيفه اي که دارد، 2نوع رسيدگي براي پرونده ها منظور مي کند: نوع اول رسيدگي در چارچوب تقويم سالانه است و تمام دستگاه هايي را که از بودجه عمومي استفاده مي کنند، شامل مي شود؛ اما نوع دوم رسيدگي ، گزارش هاي ويژه است که گزارش بيمه ايران از دسته دوم است.
گزارش هاي ويژه گزارشي است که از مبادي مختلف به دست رئيس ديوان محاسبات مي رسد و وي آن را براي بررسي سريع و ويژه به حسابرس کل ويژه ديوان محاسبات ارجاع مي دهد.
ادامه مطلب
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
به بهانه سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي
مرور يك يادداشت/
سالها پيش در زمان حمله نظامي آمريكا به افغانستان صاحب اين قلم در يادداشتي تحليلي و در پاسخ به اين پرسش افكار عمومي كه آيا پس از افغانستان آمريكا به ايران حمله مي كند يا نه ؟ مطالبي به نوشت كه خلاصه آن چنين است:
ادامه مطلب
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
"پهلوان در کمند مکافات"
نگاهی به ماجرای غم انگیز فرزندکشی رستم در شاهنامه فردوسی
مکافات عمل در شاهنامه فردوسی از جمله پندارهایی است که نمونه های فراوانی دارد. مکافات سرنوشت های نیک و یا شومی هستند که در اثر کردار شخصیتهای شاهنامه پیش روی آنان قرار می گیرد. اعمال و رفتار هر شخص در طول عمر تقدیری محتوم را پیش روی او قرار می دهد. مکافات بسته به نوع اعمال مراتب و درجاتی دارد و به حتمی و معلق و کوچک و بزرگ تقسیم می شود. برخی اعمال کوچک مکافاتی دارند به اندازه خود کوچک، و برخی دیگر بزرگ، حتمی و لایتغیر. این مجال اندک بر آن است تا ضمن شرح گوشه هایی از داستان غم انگیز رستم و سهراب به این واقعیت برسد که آنچه بر سر رستم آمد تاوان عمل او بود که وی را به سوی فرزند کشی کشاند. شاید تاوان گناهی نا بخشوده که فقط مرگ سهراب آنهم با دشنه پدر می توانست اثر آنرا از وجود رستم بزداید. درباره داستان رستم و سهراب بسیار گفته اند و کتابها نوشته اند. داستانی تراژدیک که حقیقتاً از جهت زیبایی در اوج است و از نقطه نظر پرداخت بسیار استادانه و در اوج پرداخته شده است. و بدون تردید در ردیف برجسته ترین آثار ادبی جهان قرار دارد.
یکی از تفاوتهایی که شاهنامه فردوسی با دیگر منابع سیرملوک عجم دارد وجود داستانهای منفردی است که در کمتر متونی دیده می شوند، چنین بر می آید که حکیم توس منابعی غیر از منابع عمومی مثل شاهنامه ابومنصوری در اختیار داشته است چه اگر اینگونه داستانها به تواتر در منابع مختلف می آمد می توانستیم اثری از آنها را در سایر متون بیابیم. داستان رستم و سهراب از این دست داستانهاست که می توان فردوسی را از جمله معدود ناقلین روایت آن دانست. آنگونه که در مقدمه این داستان می خوانیم گویا منبع اصلی فردوسی در نقل این داستان اقوال شفاهی بوده است:
ز گفتـــار دهقان یکی داستان بپیـــوندم از گفتــه باستان
ز موبَد بر این گونه برداشت یاد که رستم یکی روز از بامـداد
بدیهی است به جهت لزوم اختصار و پرهیز از اطاله کلام و حصول مقصود که همان نشان دادن مکافات عملی است که رستم باید بدان دچار می شد اصراری بر بازگویی کل داستان نیست.
فردوسی در آغاز این منظومه زیبا ابتدا از مرگ سخن می گوید:
چنان دان که داد است و بیداد نیست چــو داد آمدش جای فریاد نیست
فردوسی تأیید می کند که مرگ به هر نوعش داد است و بیداد نیست و تلویحاً مرگ سهراب و ماجرای غم انگیز آن را داد می داند و گله ای بر آن روا نمی دارد و اصولاً برای آنکه امر ناخوشایندی را داد بدانیم باید دلایلی قانع کننده داشته باشیم.
فردوسی در ادامه پیش درآمد سخنان خود، مرگ سهراب جوان را در کنار دیگر مرگها ارزیابی می کند ومی گوید:
جوانی و پیری به نزدیک مرگ یکی دان چو ایدر بُدَن نیست برگ
بر زبان آوردن این سخن برای فردوسی کار سختی نیست زیرا وی در سرتاسر شاهنامه هزاران بار مرگ را آزموده و دیده و مرگ را به عنوان پدیده ای عادی و از اجزاء هستی ارزیابی نموده است. از اولین انسان و اولین شهریار یعنی کیومرث تا پایان زندگی یزدگرد دوره های متعدد را آنگونه به نظم کشیده که گویی خود در زمان آنان زیسته است، دوره شاهانی که هر کدام تخت و قدرت خود را در چنگال مرگ اسیر دیده و نوبت به دیگری سپرده اند. سخن فردوسی از مرگ سخنی شاعرانه و از سر مستی و نشأگی نیست که مرگ را از سر اندوه و یا فراق یاران سروده باشد، بلکه گفتار فردوسی در باب مرگ از سر تجربه و آزمون هزارباره است.
در همین مقدمه فردوسی تأکید می کند که لزوماً نباید انسانها پی به علل حقیقی برخی اتفاقات ببرند. مرگ یک واقعیت است، وقوع آن حتمی است و مرگهای نا بهنگام و خلاف عادت دید و فکر بشر هم ضرورتاً دلیلی برای خود دارند و ممکن است که بشر این دلایل را نتواند به درستی دریابد.
بر این کار یزدان تو را راز نیست اگر جانت با دیـــو انباز نیست
در ابتدای داستان می خوانیم که:
غمی بُد دلش ساز نخجیر کـرد کمر بست و ترکش پر از تیر کرد
سوی مرز توران چو بنهاد روی چـو شیر دُژاگاهِ نخجیـــر جوی
بر این اساس، رستم به عزم شکار، راهیِ مرز توران که از قلمرو افراسیاب دشمن دیرینه ایران زمین بوده می شود و به تعبیر فردوسی چون شیر «دژآگاه» در پی شکار می رود، شیر دژآگاه یعنی «شیر گرسنه و سهمگین در پی شکار». و پس از آن به شکارگاه گوران روی می نهد و بی محابا و بی آداب و ترتیب شکار می کند و چندین شکار پیاپی روی هم می افکند:
به تیر و کمان و گرز و کمند بیفگند بر دشت نخجیر چند
در رسوم پهلوانی اینگونه شکار کردن دور از آئین جوانمردی است زیرا به حسب معمول، شکار به اندازه نیاز پسندیده تر بوده است. و از این پس تصویری که فردوسی از کباب کردن و غذا خوردن رستم ارائه می کند دیدنی است:
ز خاشاک و از خار و شاخ درخت یکــی آتشی بر فـروزید سخت
چو آتش پراکنده شد پیـــل تن درختـی بجســت از درِ بابــزن
یکـــی نرّه گوری بـزد بر درخت که در چنگ او پرّ مرغی نَسَخت
چو بریان شد از هم بکند و بخَورد ز مغـــز استخوانش برآورد گرد
و پس از این شکار کردن و خوردن بی محاباست که رستم پهلوان که همواره مرزدار و مرزبان و نگهبان ایران زمین از حملات دشمنان ایران بوده به خوابی عمیق فرو می رود. خوابی چون انسانهای عادی و خفته از بسیاری طعام و شراب و بی دغدغه روزگار.
بخفت و بـرآسود از روزگــار چمان و چران رخش در مرغزار
اولین نتیجه و ثمره خوردن غیر عادی و به دنبال آن خواب عمیق رستم در سرزمین دشمن دیرینه ایران زمین فرار مرکب افسانه ای رستم از بر اوست. رخش که بارها و بارها چون همراهی مهربان و عاقل رستم را از خطر نجات بخشیده بود اینک با اولین چرت غفلت آلود رستم، چمان و چران از بر او دور می شود تا به دستان سوارانی از سرزمین ترکان گرفتار آید:
سواران ترکان تنی هفت و هشت بر آن دشت نخجیـر گه بر گذشت
پی رخش دیــدند در مــرغــزار بگشتنــد گــرد لب جــــویبـــار
چــو بر دشت مر رخش را یافتند سوی بنـــد کـــردنش بشتافتنـــد
گرفتند و بـــردند پویان به شهـر همـی هر یک از رخش جستند بهـر
رستم چون از خواب سنگین نیمروزی به خود آمد، اولین خبطی که متوجه آن شد فقدان رخش بود و از این بابت بسیار خود را سرزنش کرد. در این موضع است که فردوسی گم شدن رخش را به درد و رنج و مصیبت عظیمی برای رستم ماننده کرده است:
همی گفت که اکنـــون پیاده روان کجا پویـم از ننگ تیـــره روان؟
چه گویند گردان که اسپش که بود؟ تهمتن بــدین سان بخفت و بمرد
کنـــون رفت بایــد به بیچـــارگی سپردن به غم دل به یکبـــارگی
کنون بست بایــد سلیــح و کمـــر به جایـــی نشانش بیابـم مگـــر
همی رفت زین سان پر اندوه و رنج تن اندر عنا و دل انـــدر شکنج
چون رستم به شهر سمنگان رسید با بدرقه گرم و ترس آلود سمنگانیان روبرو شد. از شاه تا لشکری به استقبال او آمدند و پوزش خواهان گفتند:
بدین شهر ما نیک خواه توایم ستوده به فرمان و راه توئیم
از آنجا که به تعبیر سعدی «خور و خواب و خشم و شهوت و آز» انسانها را از مسیر حقیقت و شناخت آن دور می گرداند رستم بی توجه به مهرورزی های اهل سمنگان- گر چه به ظاهر – با خشم و غرور همیشگی خود پاسخ آنان را داد:
بدو گفت رخشم بدین مـرغزار ز من دور شد بی لگام و فسار
گــرایدونکه ماند ز من ناپدید سران را بسی سـر بباید برید
از این پس رستم با سخنان دلگرم کننده شاه سمنگان آرام می گیرد و به مهمانی او قدم می گذارد و شبی را با شادی و شادمانی تمام سپری می کند. ماجرای ازدواج نهانی رستم با تهمینه دختر شاه سمنگان هم در این شب اتفاق می افتد و ماجرای سپردن نشان خود به تهمینه که با فرزند او، دختر یا پسر، همان کند که سفارش کرده است و الخ...
نتیجه ماجرا تا اینجا اینکه: رستم به غفلت و به دور ازحزم به سرزمین بیگانه قدم می گذارد. خور و خواب بیش از حد رخش را از کف او می رباید و خشم و شهوت وی را اسیر خود می کند و بی تدبیری بر او غلبه کرده و گر چه خود را زود از سرزمین سمنگان می رهاند اما دل در سمنگان به دستان تهمینه سپرده است و خود بی آنکه اندیشه کند که این غفلت چه بر سر او خواهد آورد راهی ایران زمین می شود. سالی نمی گذرد که از تهمینه کودکی به دنیا می آید و او را سهراب می نامند. کودکی که :
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود که یارست با او نبــــرد آزمود
جوانی جویای نام و جویای پدر که در سرزمین سمنگان هماوردی برای خود نمی یابد، بناچار باید به سرزمینی دیگر، شاید ایران، راهی شود تا هماورد بجوید گرچه در ظاهر به دنبال پدر. جوانی نو رسته که از یک سو، اسیر مهر و عاطفه پدر و مغرور داشتن چنان یاوری قرار او را ستانده و از دیگر سو دسیسه های افراسیاب و تورانیان وی را تشجیع می کند تا برای دست یافتن به رستم عازم ایران شود. آیا همه صحنه های پیش آمده در جریان سفر سهراب تا مرز ایران و از بین رفتن همه عواملی که ممکن بود سهراب را در دست یابی به پدر یاری رساند را می توان به چیزی غیر از نتیجه عمل خود او که در انتظارش بود ارزیابی نمود؟ مکافاتی که حکم کرده بود به واسطه اشتباهات گذشته، رستم باید جگرگوشه خود را با دستان خویش در خون شناور سازد!

افراسیاب در این بین شادمانه و امیدوار به آینده، نقشه های شومی در سر می پروراند و منتظر و نظاره گر بود:
چو افراسیاب آن سخنها شنـــود خوش آمدش، خندید و شادی نمود
افراسیاب کاری کرد که باید می کرد و اگر جز این بود از تدبیر و سیاست او بدور بود. او باید به هر وسیله ای در صدد می بود تا کار ایران بسازد، و ایران با وجود رستم از بین رفتنی نبود، به ویژه آنکه اینک برای رستم پسری از جنس او پا به عرصه وجود گذاشته بود، که بیم آن می رفت این پدر و پسر دست در دست هم دهند و کار جهان یکسره سازند. پس چاره همان است که اندیشیده بود.
به گــردان لشکر سپهــدار گفت که این راز بایــد که ماند نهفت
چو روی اندر آرند هر دو به روی تهمتن بود بی گمان چاره جوی
پدر را نبایـــد که دانـــد پســـر که بندد دل و جان به مهــر پدر
مگــــر کان گـــو سالخــــورد شود کشته بر دست این شیرمرد
از آن پس بســازید سهــــراب را ببندید یک شب بـرو خواب را
افراسیاب دو نفر از لشکریان خود به نام هومان و بارمان مأمور مراقب فرمان خود کرد. در واقع همه مراقبت های افراسیاب دست تقدیر بودند تا حصول مقصود را آسان کند و آن بودنی کار یعنی کشته شدن سهراب بر دستان رستم اتفاق بیفتد. از طرفی همه ابزار و امکانات موجود که باید مانع از فرزند کشی رستم و مرگ سهراب می شدند خود ابزار و قابله ای بودند در دستان تقدیر. تقدیری که محتوم بود و لایتغیر، زیرا آنچه ناخشنود می نمود خود نتیجه عمل و در واقع مکافات عمل رستم بود. سرنوشت محتومی که نوشداروی اعجازآورکیکاووس هم نتوانست مانع از وقوع آن باشد.
نکته پایانی اینکه: تصدیق این گفتار گردی بر قبای پهلوان بزرگ ایران و اسطوره ارجمند این آب و خاک نمی نشاند. زیرا که رستم موجودی مافوق انسانی نبوده و فردوسی هم در پی خلق چنین شخصیتی بر نیامده است. رستم پهلوانی دلیر و گُرد با همه خصایص انسانی بوده است که در جای جای شاهنامه و دیگر متونی که از رستم نام برده اند می توان آنرا جستجو کرد. انسانی که هم غم می خورد و هم شادی می طلبد. هم به درستی می اندیشد و هم به خطا وسوسه می شود و ... که سخن در این باره مجالی فراخ می طلبد تا درباره آن به تفصیل سخن گفت.
براي خواندن اين مطلب در جام جم آنلاين اينجا كليك كنيد
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
نقدِ ی دير هنگام... بر مقاله ی "تعريف هاي كوچك،تحريف هاي بزرگ"
در یکی شماره های نشریه داخلی آسو فروردین سال 79 به چاپ رسیده بود چشم به مقاله ای کوتاه از دوست عزیزم علی رضا آزاد بخت افتاد، به عادت مألوف بلافاصله قصد خواندن کردم و به نام علی رضا آزاد بخت که به شخصه خواهان اشعار و نوشته هایش بوده ام، یک جرعه سر کشیدم، علی رضا در ایننوشته کوتاه به روال معمول خود بر روی نکته هایی دست گذاشته که گفتنی و شنیدنی بسیار در آن باره باقی است، شهيد مطهري در این باره داد سخن به آسمان رسانده و گریستن بر آن را از گریستن بر مصیبت ابا عبدالله الحسین(ع) اولی تر دانسته است.
با ذکر این مقدمه باید اعتراف کنم اگر علی رضا آزاد بخت را نمی شناختم هرگز این تعریض را بر نوشته اش روا نمی داشتم . چرا که بارها وسعت وجود و سعه صدر او را سنجیده ام و دمخور و دمساز بوده و از ذوق و قریحه سرشار او بهره ها و حظ کافی برده ام.
علی رضا در مقاله خود به نام «تعریف های کوچک، تحریف های بزرگ در نوحه های محلی» مطالبی عنوان کرده که در مواضعی قابل جرح و تعدیل و اصلاح است که ذیلاً از نظر می گذرد:
" اکثر مردم ما و مخصوصاً کسانی که در سنین میان سالی به سر می برند ایام محرم و عاشورا را نه این دو نام که باعنوان ها قتل حسن و حسین، قتلگاه ایموم حسین و نظایر آن می شناسند. با اندکی دقت می توان پی برد که در این نام گذاری برای امام حسین(ع) از کلمه قتل که فاقد بار ارزشی است استفاده شده و کلمه زیبا و پرمعنای شهادت که در فرهنگ دینی و مخصوصاً تشیع پر بار و پر معنی است بهره نبرده است و همچنین محرم و عاشورا را ایام شهادت امام حسن و امام حسین و این مطالب را القا می کند که در این حادثه هر دو امام به شهادت (قتل) رسیده اند. ناگفته پیداست که شهادت حسنین از نظر تاریخی هم زمانی ندارد".
بدیهی است که اطلاق واژه قتل یا قتلگاه برگرفته از «مقتل» است که در ادبیات عرب مشهور است و در نزد عرب کتابهایی که به شرح وقایع سرزمین کربلا پرداخته اند مقتل گفته می شود. پس نمی توان گفت که لک ها و لرها واژه نا مناسبی برای بیان مقصود خود برگزیده اند چه این واژه برگرفته از اصل است.
نکته دیگری که در این فراز آزادبخت را به خطا رهنمون کرده این است که، نویسنده به این مهم توجه نکرده است که اطلاق حسن و حسین نه به منظور شخص حسنین بلکه از باب ذکر جزء و اراده کل است که حسن و حسین به جای اهل بیت(س) آورده شده است. کما اینکه در واقعه کربلا فرزندان و خانواده امام حسن مجتبی نیز حضور داشته اند. پس منظور از قتلگاه حسن و حسین نه محل شهادت امام حسن و امام حسین(ع) بلکه منظور از قتلگاه اهلبیت مکرم نبی اسلام(ص) است.
در مقاله تعریف های کوچک و تحریف های بزرگ به این بیت از مجموعه مراثی محلی اشاره شده است که:
فاطمه ی زهرا چاو دشتیه چاو بـــراله نشتفتیه
معنی آن از این قرار است که: فاطمه زهرا آرایش کرده است زیرا که خبر مرگ برادر به او نرسیده است.
نویسنده مقاله درباره این بیت چنین می نویسد:
«... روشن است که اگر حضرت فاطمه (س) آرایش کرده باشند چنان نبوده است که دیگران آن را مشاهده کنند به طوری که با دیدن او که حکایت از بی اطلاعی او از خبری مهم است پی ببرد و نیز نسبت حضرت فاطمه(س) با امام حسين(ع) خواهر و برادر ذکر شده است! که تحریفی بزرگ و اشتباهی فاحش است.»
دو برداشت غلط از شعر بالا شده است. اول اینکه در شعر نيامده است که حضرت فاطمه(س) را در حالی دیده اند که آرایش کرده است و شعر نقل قول نیست بلکه وصف حالی است برای بی خبری حضرت فاطمه(س) از موضوع کربلا، ، دیگر اینکه اگر دقت کنیم مصراع اول در شعر بالا 10 هجا و مصراع دوم داراي 8 هجا است و مي دانيم كه برای بررسی وزن اشعار محلی بیش از آنکه به قواعد عروضی مراجعه شود اشعار را به صورت هجایی می سنجند. مصرع اول دو هجای اضافه دارد كه مربوط به کلمه ی زهرا است وبه اصل افزوده شده است که زائد است، در واقع اصل شعر چنین است:
فاطمه چاو رشتیه چاو برا نشتفتیه
نتیجه اینکه شخصي که خبر شهادت برادرش را نشنیده فاطمه زهرا نیست بلکه حضرت فاطمه صغری است که تنها دختر امام حسین(ع) بوده که در سرزمین کربلا حاضر نبوده است و بعد خبر مرگ پدر و نیز برادرش حضرت علی اکبر را می شنود.
نویسنده مقاله چون پاسخی برای ابهام خود نیافته است در ادامه می گوید:
« با قبول همه ی فرض های محال و قراردادن حضرت زینب (س) به جای حضرت فاطمه(س) جهت واقعی شدن نسبت ها باز هم بی خبری خواهر امام از چنین اقدام مهمی غیر ممکن است، اگرچه حضور زینب(س) در اردوی کربلا این برداشت را نیز بی معنی می کند.»
آزاد بخت در تأیید سخنان خود برای وجود تحریف بزرگ در بیت مورد اشاره شاهد مثال دیگری می آورد:
فاطمه نیشتیه سر بول کو موشی برادرم کو
اگر از داستان دوری فاطمه دختر امام حسین(ع) از سرزمین کربلا مطلع باشیم تصدیق می کنیم که این شعر اشکال تاریخی ندارد اما در مقاله مورد نظر باز فاطمه، فاطمه زهرا تلقی شده و بیت تأییدی برای سخن قبلی دانسته شده است.
در مقاله تعریف ها و تحریف ها شعر دیگری که شاهد مثال قرار گرفته این بیت است:
ای قاطریا چی بارشونه رخت حسین سربارشونه
در ادامه هم می آید که:... وصله ناجور قاطر به تن عریان عربستان دوخته نمیشود. در هیچ متنی از متون شرح واقعه کربلا از قاطر به عنوان وسیله مورد استفاده در جنگ یا باربری بعد از واقعه و مسائل را منتقل کرده باشد ذکری نشده است و دیگر اینکه امام با خود رخت و تختی نداشته است تا بعد از وقوع حادثه آن را باز گردانند ومگر بار اصلی (بن بار) قاطرها چه بوده است که بار اصلی و اضافی( سربار) آن رخت امام بوده است.»
اینکه مردم لرستان به حسب آنچه که می بینند و با آن سر و کار دارند از قاطر به عنوان وسیله باربری در صحرای کربلا نام برده اند خیلی نمی شود آن را به حساب تحریف گذاشت بلکه تصور اینکه مردم لرستان در منطقه کوهستانی و معتدل شتر را بشناسد و در شعر خود از آن نام ببرند قدری قضيه را ناجورتر می کند. مردم به حسب چشم ظاهر هر آنچه دیده اند برای بیان مقصود خود به کار برده اند.
دیگر اینکه سرزمین کربلا ربط جغرافیایی به سرزمین عریان عربستان ندارد مگر آنکه عربستان را شامل همه سرزمین های عرب دانسته باشيم.
وخبط نهایی اینکه قاطرها مربوط به کاروان اهلبیت نبوده بلکه این کاروان پیروز عمر سعد است که وقتی 72 تن از اهلبیت را به شهادت می رسانند به غارت اموال می پردازند و آخرین چیزی که به غارت می برند رخت کهنه ای بوده که تن حضرت اباعبدالله را پوشانده وسپاه شوم به آن رخت کهنه هم رحم نکرد و آن را سر بار غنایم خود نمود.
آخرین بیتی که علی رضا آزاد بخت از آن به عنوان شاهد وجود تحریف در اشعار بومی لرستان آورده است این بیت است که:
تیغی دِ مشتم هی رو کافری کشتم هی رو
نویسنده می نویسد: « گوینده... به طور روشن و شفاف جنگیدن باکافران(دشمنان امام حسین(ع)) را به سزای عمل خود رساندن و دفاع کردن از امام را نفی کرده است. بیت از زبان کسی بیان می شود که پس از مرتکب شدن این اعمال ابراز پشیمانی و ندامت می کند مرتب آه و افسوس خود را از انجام آن بیان می دارد. "
اول باید معلوم کرد که گوینده ی این جمله چه کسی است، که تیغی در دست دارد و کافری را کشته است
نویسنده محترم گمان نمی کند که گوینده یکی از یاران امام حسین(ع) و یا اهل بیت(س) است که دریغ و افسوس می خورد که من در حالی که تیغی در دست داشتم به ضرب شمشیر کافری کشته شدم. در واقع کشتم نه فاعلی(من کشتم) بلکه مفعولی است(کشت مرا) می باشد.
حتما اگرعلي رضا آزادبخت يك بار ديگر با دقت نظر به نوشته هاي خود بنگرد اين نقد دوستانه را برخواهد تابيد.
شنبه بیست و پنجم آذر 1385
به احترام زنده یاد مسعود بختیاری
عصبي شده بودم .چرا مطلب زيادي پيدا نمي كنم ؟! چرا هر چه سرچ مي كنم راجع به بزرگان موسيقي لرستان چيز زيادي نمي يابم! نه شاميرزا نه سقايي نه ايرج رحمانپور و نه مسعود بختياري! با خودم قرار گذاشته بودم معاريف موسيقي لري را معرفي كنم .انگيزه اينكار درگذشت دوتن از سرآمدان موسيقي اين ديار بود : استاد عيسي سپهوند كه سالها در دهه شصت ، در زمان جنگ افتخار شاگردي اش را داشتم و زنده ياد مسعود بختياري (بهمن علاء الدين).
شناخت بهمن را مديون برادرم سياوش هستم . او بود كه سالها پيش كاست مال كنون را به من معرفي كرد. بعد ها كه مسئول مركز آفرينش هاي ادبي كانون لرستان بودم و به دنبال راه اندازي آرشيو شعروموسيقي ،"مال كنون" از اولين كاست هايي بود كه خريدم . همين كاست را وقتي كه ايلام رفتم به كرم رضا پيريايي مديركل وقت صداوسيماي ايلام دادم. پيريايي هيچ وقت كاست را پس نداد اما از همين معبر راهي براي آشنايي بيشتر و عميق مسعود بختياري باز شد . حالا پيريايي رييس مركز موسيقي و سرود سازمان صداوسيما است و وقتي خبر تشكيل جلسه بزرگداشت علاء الدين در تالار شهيدان كرج را به او مي دهم از من مي خواهد پيام او را به نيابت به مراسم ببرم .
پنج شنبه است: ساعت 12و من هنوز در ساختمان روزنامه جام جم هستم . از ميرداماد تا كرج حداقل 2 ساعت راه است. مي ترسم به مراسم نرسم. از طرفي يوسف عليخاني به يادم مي آورد كه امروز قرار است ساعت پنج به جلسه شب مولانا برويم كه علي دهباشي برگزار كرده است . درنگ و ترديد آزارم مي دهد. ميدانم در جلسه دهباشي خيلي از بزرگان هستند : دكتر موحد ، محمود دولت آبادي ،قمر آريان ،امرايي و ...اما از طرفي ياد مسعود دلم را به دامنه هاي زاگرس مي برد! سرانجام نوستالژي موسيقي پر از حسرت و عسرت لرستان بر دلم يله مي شود. از عليخاني عذرخواهي مي كنم و بي آنكه ناهار بخورم از دفتر روزنامه خارج مي شوم . شكر خدا ترافيك اتوبان مناسب است و من خيلي زود به تالار مي رسم . درب ورودي چند نفر با لباس ايلياتي ايستاده اند . در ميان آنها برادر زنده ياد بختياري را به من معرفي مي كنند . تسليت مي گويم و از نحوه اجراي مراسم مي پرسم . مي گويد دكتر صادقي متولي است. سراغش را از داخل سالن مي گيرم . سالن بزرگ و آبرومندي است و جمعيت زيادي آمده اند . نمي دانم اين ها همه از ايل بختياري هستند يا ازدوستداران موسيقي بختياري . دكتر آدم جدي و وسواسي است . مي ترسد كسي از اين فضا براي انتخابات شوراها استفاده كند . مي گويد به فرمانداري تعهد داده ام ! دختر بچه اي با لباس رنگين بختياري در گوشه سالن به طور نمادين مشك و مالار را تكان مي دهد و خواننده اي جوان به نام تاجميري نواي بختياري سر داده است . فضاي قشنگي است . با صداي دلگير خواننده زنان مويه مي كنند . اشك را در پهناي صورت مردان مي بينم . انگار تمام خاطرات ايلياتي آنها زنده شده است . در نواي غمبار موسيقي لري صداي رپ رپ پاي سوران ايل در هزارتوي تاريخ پر از هول و هراس و حماسه آنها طنين مي اندازد. در حسرت "كوگ تاراز" آشكارا مي گريند:
کؤگ تارازهِ بگوین چینو نناله
مو دلم کم طاقته نه چی هرساله
مجري برنامه آدم توانمندي است . به داهول و صداي داريوش ارجمند . ترانه هاي بهمن را به استادي دكلمه مي كند و سپس از من مي خواهد به جايگاه بيايم . با حسرت از موسيقي لري مي گويم . صداي ما در تاريخ گم شده است. خانم ها آقايان اجازه بدهيد از پس هزاره ها صداي ساده و صميمي ايل را در اين ترانه ها بشنويم . موسيقي تنها واسطه اي است كه به قول نيما يادمان مي آورد پيشينيان ما كارد را در دامن خود گرفتند و فرياد زدند : قوم ما اينگونه اند، ساده و عاشق!
پيام كرمرضا پيريايي ، رييس مركز موسيقي و سرود سازمان صداو سيما را مي خوانم و ديگر نمي مانم. دكتر صادقي از تجليل شايسته پيريايي و تاج گلي كه سازمان فرستاده است قدرداني مي كند و من در ميان غلغله جمعيت خودم را بيرون مي كشم . فضاي بيرون سرد است و ساكت.اعلان هاي رنگي كانديداهاي شورا هم نتوانسته است به اين فضاي دلگير جاني ببخشند . سردم است. دستهايم را به جيبم مي برم و در سكوت پارك به سمت جايي كه نمي دانم كجاست راه مي افتم.
.
.
پيام كرمرضا پيريايي، رييس مركز موسيقي و سرود سازمان صداوسيما به
مراسم بزرگداشت زنده ياد مسعود بختياري
هنر به مثابه فرهنگ ابزارآفرینش و طيران اندیشه هاي ناب بشری است .از طرفی هنرهای بومی ومحلی به علت برگشت به صفات ناب انساني و رهيافت به سرچشمه هاي زلال عواطف بشري ارزشي افزون دارد. در عصر پر از صدای گوش آزار آهن آلات وصنعت ،هنر بومی ارجاعي دلپذير به نام ها، نواها وآواهاي ماندگار ايراني است.
بي ترديد در عرصه موسيقي کسی که خود از جنس مردم باشد و ارتباط زیبایی بین مردم ،هنروامروز ودیروز ما داشته باشد شايان تجليل و تحسين است.
زنده ياد مسعود بختياري از اين دست مردمان عاشق است.استاد بختياري از جامعه فرهنگيان و خانواده بزرگ صداوسيما بود.
استاد بهمن علاء الدین را بايد ازگوهرهاي درخشان بی همتای موسیقی لری. و از بزرگان موسيقي مقامي و آييني ايران دانست٬ زندگی و آثار این خواننده خوش نوا و آهنگ ساز نقطه اوج موسیقی لري و موسيقي مقامي است.
احترام مي گذارم به حنجره اصيل و آواهاي ماندگار زنده ياد علاء الدین
و تسليت مي گويم به موسيقي نجيب و دلنشين لري و همه كوشندگان هنر اصيل و مردمي در سپهر ايران اسلامي



مُو تيام تَش ايزَنِه سي ديدن تو 
زِنده مَندُم به خدا با ديدن تو
چه خووه بياي زِ رَه وا با سِفيده
ايزَنِه افتَو وا با رَسيدنِِ تو
واي ديمَه ... واي ديمَه ! ايخُوم دُونگُل يِكيمَه
نه تَرُم بَنگِت كُنُم ... نه خُوت ايايي
حالا باور ايكُنُم ... كه بي وفايي
آخه تا كِي چينُو با تِهنا بِمَهنيم
نَدونُم چه ديديِه ... زِ اي جدائي ؟؟؟
چَن تَرُم بَنگِت كُنُم ؟ خوت دي وُري بِيَاو
آخه تا كِي دير زِ يك ... چي مَه و افتَو
چه خووِه اُوِيدِنِت اگر بيايي !!!
توشمالون كار ايكُنِن ... هَف روز و هَف شَو ...
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
آبی به روزنامه ى اعمال فشان
حتماً شما هم چشمتان به آن كاريكاتور موهن در مجلة كيهان كاريكاتور افتاده است، و بازتاب قلم به دستان نجیب لر را هم خوانده ايد.
راستش نمي دانم چه بگويم و چه بنويسم كه به قول يكي از دوستان، به تريج قباي كسي برنخورد، ما جماعت لركه قلممان هم از اصا لت لري الهام مي گيرد معمولا مواظبيم در كلام و اشارة مان كسي را نرنجانيم و البته رنجشهاي خود را هم غالباً زود از ياد مي بريم وكاري هم به عذر خواهي و شرمنده شدن يا نشدن ديگران نداريم.
در هر حال ذكر چند نكته در اين مجال خالي از فايده نيست:
- كوشندگان اينگونه تحركات سخيف ممكن است منشائي واحد داشته و داراي خط ارتباطي ولو نا محسوس با قصد دامن زدن به مسائل قومي باشند تا از پس آن تفرقه بكارند و طوفان درو كنند. پس آنها كه بايد هوشيار باشند به هوش و به گوش.
ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
60)قدری از شب قدر
شب قدر در فرهنگ اسلامی جایگاه ممتازی دارد ، در هیچ جای قرآن به صراحت از زمان دقیق شب قدر نام برده نشده است ، فقط از روی شواهد و قرائن موجود در قرآن است که می توان به زمان شب قدر پی برد . شب قدر از چنان جایگاهی برخوردار است که بنا بر برخی اقوال برخی علمای بزرگ تمام شب های یک سال را بیدار مانده و به تهجد ایستاده اند تا اطمینان حاصل کنند که از فیض بیداری شب قدر بهره مند شده اند .
با يادآوري این نکته که ...
ادامه مطلب
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
عدالت علوی و مقوله توسعه
بخش دوم
در بخش نخست گفته شد که توسعه اقتصادی برای ایجاد جامعه ای کار آمد ، متوازن و مترقی و فراهم کردن اسباب آسایش و رفاه برای عامه مردم امری بایا و مورد تأکید و توجه امام علی«ع» است و با استناد به سیرۀ آن حضرت ویژگی هایی از توسعه اقتصادی در جامعه با محوریت عدالت برشمرد ودرباره عمران و آبادانی شهرها ، سرمایه گذاری مولد و توجه به گروه های آسیب پذیر و کم درآمد جامعه به عنوان راهبردی برای دست یابی به توسعه همه جانبــه به ویژه مدلی از توسعه که با محوریت عدالت است سخن گفته شد . در بخش دوم به ویژگی های دیگر توسعه عدالت محور در سیره آن امام همام اشاره می شود :
هـ) پرهیز از تجمل گرایی و اسراف از جانب حاکمان
امام علی «ع» گرایش جامعه به ویژه مسئولان و حاکمان را به سمت تجمل و اسراف از جمله موانع اجرای عدالت اجتماعی می دانند . به نظر امام «ع» اگر مسئولان بتوانند خود را هم سطح با جامعه نگهدارند در پیشبرد اهداف عدالت محور حکومت اسلامی مؤثر است ، در غیر این صورت مسئولان و حکام نباید به تجمل و زخارف دنیا روی بیاورند . سیره عملی آن حضرت به عنوان رهبر و امام مسلمین همواره این گونه بوده است که در پائین ترین سطـــوح زندگی امرارمعاش می کرده اند ، به حداقل پوشـاک و کم ترین خوراک بسنده می کردند و چرایی این کار را همدردی با ضعیف ترین مردم می دانستند
ادامه مطلب
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385
عدالت علوی و مقوله توسعه
﴿ بخش نخست﴾
توسعهٴعدالت محور از جمله موضوعاتی است که در سیره و روش امام علی (ع)قابل مطالعه و الگو گیری است . توسعه اقتصادی در جامعه اسلامی از مظاهر برقراری عدالت در یک جامعه است به ویژه جامعه ای که می خواهد با محوریت عدالت اسلامی مدل جامعه توسعه یافته را ارائه نماید . امام علی(ع) رفاه عمومی را عامل برچیده شدن بساط فقر و باعث استقرار عدالت اجتماعی می دانند و به همین جهت ، خود آن حضرت ، در طول عمر با برکت و نیز در زمان حکومتش بدان اهتمام می ورزیدند و فرمانداران و کارگزاران خود را به توجه بدان امر می فرمودند . توسعه اقتصادی به منظور برقراری عدالت از نگاه امام علی(ع) دارای ویژگی هایی است که در این مجال به برخی از آنها اشاره می شود :
الف ) عمران و آبادانی شهرها
امام علی (ع) با علم و احاطه کامل به این موضوع که برقراری عدالت اجتماعی ...
ادامه مطلب
سه شنبه سوم مرداد 1385
سیری در نمونه های تأثیر قرآن و حدیث در شعر خیام
از منزل کفر تا به دین
شاید بتوان گفت ؛ کمتر شخصیت شاعری را می توان یافت که چون خیام نیشابوری در میان دو بی نهایت اظهار نظرهای متناقض گرفتار آمده باشد ، گروهی خیام را کافر و ملحد و گروهی صوفی و زاهد گفته اند ، دسته ای به شعر خیام در کنار شاهد و شراب و لب جوی و لب کشت مفتخر و بدو تأسی جسته اند و جماعتی از او فیلسوفی شکاک و متحیّر که با دیده ی شک و تردید به همه هستی می نگرد ساخته اند و تلاش او را برای شناخت جهان جز به پوچی و بیراهه منتهی ندانسته اند . در بین شخصیت های قبل و بعد از خیام هیچ کس به اندازه او این چنین در معرض دو بی نهایت قضاوت قرارنگرفته است . در میان شعرای بزرگ پارسی گو فقط حافظ است که کلمات و ترکیبات خیام را تکرار کرده و بسط و گسترش داده است ، امّا رندی حافظ در سخن ، به ویژه در غزل و چیره دستی وی در رهایی از دام اظهار و نظر های صریح او را چنان جایگاهی بخشیده که کسی را یارای تهمت کفر و الحاد به او نیست .
افکار و اندیشه های خیام نیشابوری آنچنان در لفافه کلامش پیچیده و هزارتای تو در تویی به وجود آورده است که خاقانی شروانی در نامه ای به شروان شاه درباره ی او گفته است :
"هزار سال آسمان و دختران او باید بگردد تا از آسیاب دنیا یک دانه درشت بسان عمر خیام بیرون آید ."
قاضی جمال الدین قفطی قاضی مشهور مصر گفته است : "خیام از بیم تکفیر راهی مکه شد ."
و از سوی دیگر جارالله زمخشری ، خیام را ...
ادامه مطلب
دوشنبه دوم مرداد 1385
مسئولان سلمان فارسي نيستند
داخل یادداشت هایم به نوشته ذیل برخوردم .شما هم بخوانید تا بدانید ما قبلاچه افاضاتی فرموده بودیم !
ديلتاي(1) زماني گفته بود فهم متن نيازمند سهانگاره است. نخست شناخت فرآيندهاي ذهني كه از خلال آنها معنا، اظهار و منتقل ميشود. ديگر آگاهي به زمينه واقعي و انضمامي اظهار و سوم تأمل در شناخت سيستم و زيرساخت اجتماعي ...
ادامه مطلب
یکشنبه یکم مرداد 1385
20)بیاد گل آقای مردم ایران
ادامه مطلب

