تبليغاتX
گفتار سبز را از این پس با این نشانی بخوانید http://www.goftaresabz.ir/ "کن خموش این دوزخ از "گفتار سبز

شنبه هفدهم اسفند 1387

شعربه دقیقه اکنون

 

 پایان آرزو

چشمها خيره به در

گوش پيوسته به هوش

تا مگر بانگ غزل

با هماغوشي باد

به خروشاني رود

با همه عشق و اميد

به هواخواهي بيد

مست با خود ببرد

  *   *    *

در حوالي سحر

كوچه چندم عشق

نرسيده به اذان

دست در دامن گل

با حريفي همه رند

نشئه اي خاطره خيز

بي مي و جام وسبو

نم نمك خيس عرق

خلسه ها در پي هم

فالي از راه نظر

تا سحر نوش به نوش

عقده ها باد هوا

آرزوها سپري

مست تا روز دگر

...!

 

نوشته شده توسط محمدزاده در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم دی 1387

برای علمدار کربلا

 

 

عشق دلباخته در پای تو شد یا عباس

عاشقی محو تماشای تو شد یا عباس

از صدای  عطش   و سوز دل   طفلانت

آب شرمنده ی لبهای تو شد یا عباس






نوشته شده توسط محمدزاده در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم دی 1387

صدايي براي شكستن

 برای ورود به دهه پنجم عمر

 

خسته؛

از سكوت شب و بيداري

زنده؛

براي آغازي تكراري

 و منتظر؛

تاصدايي بشكند

اين سكوت ادواري

 

 

نوشته شده توسط محمدزاده در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387

برای همیشه

واين بار نيز

به دلبستگي پوچ

به سراب

 جهالتي تكراري

و ريسماني پوسيده

و به اشتباهي عميق

گره زده ام _

دستان تاول زده را

و باز مانند هميشه

خواهم رفت

 براي هميشه

وديگر هيچ...

آه اگر تو نباشي!

نوشته شده توسط محمدزاده در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم مهر 1387

آرزو های خیس

اين قطعه بر گردان شعري فرانسوي است كه به سعي مشترك  پديد آمد . حالا  که چند وقتي است به روز نشده ايم   تقديم دوستان مي كنم.

 

آرزوهاي خيس

 از خنكاي ايوار-

تا تيغ آفتاب

چشمي به جهان

 با مردماني اميدوار

 لبريز آرزوهاي خيس

صبح مي آيد به خلوت من

و عشق در سكوت-

حل مي شود

 حافظه ام را به باد مي سپارم

تا همه چيز را از ياد ببرم

 چه خلوت شيريني !

نوشته شده توسط محمدزاده در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم آذر 1386

تورا در اوج مي بینم

 

 

تو را در اوج

تورا در قله مردي

تورااز سالها پيش

پنهان تماشا كرده ام

 

تورا با عشق...

ودر نهتوي اندوه وفراق

تورا در ماه

تورا با مهر

مي پرستيدم

وليكن...

سخت حاشا كرده ام

 

تورا در اوج مي خواهم

تو را در اوج مي بينم.

 

 

نوشته شده توسط محمدزاده در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

در ازدحام غربت

 

 

         در ازدحام غربت مي لولم

 

                            نفس بريده

 

                                      گريبان چاك

 

               دل  تنگ یک بهانه ام

 

                      قطرات نگاهم به اشتياق

 

                      مي رود شتابان در خاك

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمدزاده در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم مهر 1386

من یعنی همین

طوری نیست

یا اصلاً شما شاید خوشتان نیاید

ولی من دزدیدم

سرم را یعنی

تا از دست این مگس­ها و خنجر

یعنی پول جیبت را

تا برایت حلقه

و انگشت­هایش

تا هیچ امضایی نباشد و شعری که نتواند

و شلاقی که پایین بیاید

گربه­ای از دیوار

که می­ریزد

طوری نیست

ولی آخرش باور می­کنی

که تو چیزی نداشته­ای

که من

یعنی همین که شعر می­گویم.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط والی زاده در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم شهریور 1386

بنده عشق

 

بي تو اين خانه خموش است بيا

خلق را خانه بدوش است بيا

حلقه بر در زن و زين بيش ميازار مرا

حلقه ي بندگي عشق به گوش است بيا

نوشته شده توسط محمدزاده در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم خرداد 1386

فرداي نامعلوم

...و ناگهـــــــــــــــان روزي 

 در همين نزديكي  به پايان خواهم رسيد

آه اي روزهاي رفته!...

چه اندازه من پرم

از اندوه فرداهاي نامعلوم.

نوشته شده توسط محمدزاده در 2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

طرح مبهم یک زن

   - "پشت همین پیراهن پاره ی  پارآویز

ایستاده ای!

بگو که می گشایی

ولب - که می بویی

و گیسو- که می پیچی" و می پیچد باد

و گوژ پیر بی دندان – که می پیچد

و می شکاند – ناخن، آیینه می شکند دل

شولای درد بر قامت زمین

چگونه گام

با اندام بی پا

راه

با این هزار تو ، هزار لا

آب

از این مشک خشک

خنده

با این داهول بی دهان

وچشمی که هی می پرد

و دستی که معطل است

ناگهان پنچه می کشد به صورت زن

رها می شود زن – شلال گیسو

-          " من اما گناهی نکرده ام هنوز

جز کاغذی مچاله _ که خوانده ام در چشم او خواهشی

نمی دانم او گفت یا من

سر همین پیچ کوچه

یا وقتی

که  پیرهنت را پهن می کردم

از دیوار همسایه

او دیوانه شد یا من چیزی گم کردم

گم شدم یا باید ...همین که تو می گویی

من اما هنوز گناهی..."

نگاه میدراند پیرهن

و شلاق که پایین می آید

پایین و هی پایین صدای زن:

      -   " من اما هنوز گناهی ..."

      -   " هی هی چه دریده ، فاش و فاحشه

آبرو می دهی بر باد..." که می پیچد بازو

می شکند دست ، پنچره

      -  " هی هی حیا را.لکاته دامن را"

ور می چیند لب و می خندد:

      - "مرد دیر عاشق من

بگو که گفته ای از دوستی از دست-که می فشاری"

می فشارد گلو

نیست در خانه کسی

مرد دیر عاشق که همیشه دیر می آید

ونعش این زن

 که می خندد بی دهان و می گرید

گوژپیر بی چشم

دردستش اما، کاغذی مچاله

که نخوانده است ونمی خواند

 هرگز!

نوشته شده توسط والی زاده در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم اسفند 1385

پایان ماجرا

یک کلام ؛بگو عاشقم!کار سختی نیست!

پنج دقیقه تا مرگ،دیــــــوانه وقتی نیست

چوبه بردوش من می گذارند،مسیحم انگار!

اااه!به من چه که دراین زندان درختی نیست

اینگونه که لبخند را می کشندش زنجیـــــر

آی دخترعاشق... نه افسوس بختی نیست

یک دقیقه فقط مانده،توازچه میترسی مرد؟

یک کلام؛ بگو عاشقم! کار سختی نیست.

 

یک توضیح کوچک:
حرف روی در مصرع دوم به اعتبار مصوت بعدی مجوز تغییر یافته است . اجازه این کار را از شیخ اجل گرفته ام.

نوشته شده توسط والی زاده در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385

برای دلتنگی

پاهایم را که از من گرفته ای
و عصایم را
و دوستانم
تو هم که هیچ وقت نخواسته ای
دستم را بگیری
پس می ماند
همین نرده های زنگ خورده
که نمی دانم
تا کجا ادامه دارند.

 گفتار سبز

 

نوشته شده توسط والی زاده در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم بهمن 1385

براي مجتبي

مدت هاست با خودم خلوت كرده بودم و حالا كه آمده ام در سوگ مجتبي ايماني نسشته ام. مجتبي ديروز در حادثه تصادف اتومبيل در جاده تهران-  قزوين به همراه همسرش درگذشت. اين شعر بازتابي از اندوه من است.

  
آتش در شلال گيسومجتبي ايماني

وچنگ بر گونه هاي خشك

بي آنكه آفتاب را ببينم

بي آنكه عشق

خودم را گم مي كنم

در كوچه هاي بي قرار

شهر در خواب است

ديگر چه فرقي مي كند

شعر بگويم

يا چراغي بيافروزم

هي با توام

زمستان نارس!

گريه هم بهانه قشنگي است

وقتي كه" بهار باد" را گوش كني

يا"شب، سكوت،كوير"

يا حتي "تئودراكيس"

چرا هي دلم مي خواهد

سراغي از دوستان قديم بگيرم

همين جمعه شايد...

آه زمستان ملول

حداقل بگذار

دستانم را "ها" كنم

چه عاشورايي بايد باشد

اين شانه هاي گل ماليده

و هاي هاي  ...
حالا هي بگو

هيچ اتفاقي نيافتاده است

دلم پژاره مي كند؛ اما

جاي يك نفر خالي است

راستي

تازگي ها "مجتبي" را نديده اي؟

نوشته شده توسط والی زاده در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم آبان 1385

عشق مشدد

این شعر یک سواد آموز کوچک است

ادامه مطلب

نوشته شده توسط والی زاده در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم مهر 1385

چند شعر کوتاه

 

1)

تو كه بد لهجه نبودي باران!

از چه چنان درشت سخن گفتي

 كه قامت شقايق شكست

 

2)

به كوچه كه مي نگرم

زن كولي را مي يابم

نشسته بر نعش فرزند

و خنده اي چنان

كه كودكي هايم را آشفته كند

 

3)

بله ميدانم تو را بزرگ ميدانند

اما بر من ببخش

اگر نام كوچك تو را بياد نياورم

در بي حوصلگي اين روزها

 

4)

تو را شاه بيت هر غزل مي خواستم

نه تكواژي مهجور

كه به اختيار شاعري برگزينم

 

5)

سهم من همين شايد

پيراهني بي آستين

و كفشي بي پاشنه

سهم من همين...

دستمالي كوچك

افتاده در آبراهي تنگ

در گذر نمناك سردسالي

كه سنگين...   .

نوشته شده توسط والی زاده در 2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم مرداد 1385

زورقی پر عشق برای مهربانی های بیکران

 

هانا 

هلهله زنان ایلیات

نوید روژان دیگری است

آدیای عشق

هانای بهاری

ری رای غزل های باران

زیباترین نام خورشید

تمام تبسم تو سهم من

تمام واژه صبح ارزانی تو

"سیت بیارم"

"سیت بسازم"

دختر ترانه های کهن

در رقص سرچوپیانه زنان زاگرس

گیسوی خیس تو

امتداد گل واژه اریبهشت است

و فرصتی برای بهار

تا معنی شکفتن را بیابد

و آسمان نیز

آبی ترین لحظه اش را

 

 

نوشته شده توسط والی زاده در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم مرداد 1385

در بی حوصلگی

خیلی وقت بود ندیده بودمش . وقتی درست بجا نیاوردم دلش شکست و به شدت از من گلایه کرد!این ترنم ساده مربوط به همون لحظه است:

 

بله میدانم

تورا  بزرگ می دانند

اما بر من ببخش

اگر نام کوچک تورا

 به یاد نیاورم

در بی حوصلگی این روزها

نوشته شده توسط والی زاده در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم مرداد 1385

برای امام عصر(عج)

این هم شعر نه چندان تازه ام! نذر امام زمان(عج) ؛  خوشحال می شم نظر شما رو درباره این شعر بدونم . 

 

 

انگار چشم ها نمی دید ، راهی هم نبود

درهم تنیده سنگ با موج ، شیون با سرود

وناگهان شکست قامت شقایق در هبوط

 میان این زخم و فصل درد و حجم دود

و بعد سقوط در هرچه ناممکن! ... ویا

حلول حیرتی در اندام این روزان کبود

حتی به شعر هم نمی شود اطمینان کرد

باید که ذوب شوی تا بگذری همراه رود

 

...وشاعری که باز با لهجه ای مبهم سرود

چقدر دیر آمدی مرد رویاهای زود !

نوشته شده توسط والی زاده در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم مرداد 1385

اینم شعر تازه!

خیلی خب بابا !اینقدر پیغام پسغام نفرستید که شعرهامو هم رو وبلاگ بذارم . آخه مگه فرقی هم می کنه ؟ وقتی که هیچ کی منتظر هیچ کی نیست خوندن این شعرها چه فایده ای داره ؟ به هرحال اینم شعر تازه!

 

چقدر به تو گفتم دنبالم نیا

چقدر گفتم سر همین چارراه بمان

تا همه آن قرارهای بی ساعت

بگذرند از لاین بی حوصلگی

اصلاً چرا این همه این پا آن پا

میان ما که دیگر رازی نیست

پس چرا هی می گویی :

هیس!

شاید کسی پشت همین دیوار

شاید هم پشت ماه صفر

و اصلاً شاید همین تو...

راستی گیلاس هم بهانه خوبی است

تا باز گم شویم

میان بلورهای مه گرفته

و کسی از دور

 برای ما هی فوت بکند!

نوشته شده توسط آرشیا در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام تیر 1385

بهانه تلخ!

می گفت فرهاد باش

عاشق و سرگشته

اما تيشه من هزار سال است

که گم شده است

و شيرين برای من بهانه ای تلخ است

تا فقط بگريم و بسوزم

من يک کهنه سربازم

که هرگز تفنگ نداشته ام

حقيقت تلخی است

بيشه ای که پلنگ ندارد

فقط به درد سوختن می خورد

                                                ومن همه اين ساليان فقط سوخته ام.

نوشته شده توسط بهمن پورجمشید در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385

...تازه حالا ما !

از دوستم فرهاد ظهراب شنیدم که در همین هفته مراسم سالگرد شاعر صمیمی زنده یاد بهمن کرم الهی برگزار شده است . گویا دوستان قدیمی در منزل شاعر جمع شده و تا پاسی از شب به یاد او شعر خوانده  و یا از شعرهای صمیمی او گفته اند . برای من یاد او پر از حسرت و دریغ است چه آن که بی هیچ تعارفی بهمن زلال ترین شاعر لرستان و نزدیک ترین رفیق واژه هایم بود . ناخودآگاه یاد شعری افتادم که همان زمان در سوگ او گفتم :

 

همه ماجرا همین

پشت پلک ظهر شنبه

کسی، بهمن را

ندیده است

دیگر چه فرقی می کند

از دیروز بکویم

یا همه آن همهمه های همیشگی

از ماه شکسته در محاق

و یا قرارهای بی ساعت

این روزها مرگ عادت ساده شاعرانست

بهمن هم که رفته است

و تازه حالا ما...

 

نوشته شده توسط والی زاده در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

شعر تازه!

از امروز می خوام زمزمه هام رو اینجا بیارم . اگه نظری راجع به شعرهام داشتید خوشحال می شم بدونم. میدونید چیه بدی کار من اینه که شعر هام رو هیچ وقت جایی چاپ نمی کنم و یا جایی نخوندم اما حالا که سراغ وبلاگ نویسی اومدم هرازچند گاهی بعضی از سیاه مشقام رو اینجا میذارم . شاید یه روز اصلآ ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرشیا در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم تیر 1385

آیا اتفاقی در شعر افتاده است!

 

سالها پیش که مولود خزان شاعر پریشان خرم آبادی سرود: آماس!آماس!کمی با ما بماس! در یادداشتی شعر ایشان را نمونه ای از حادثه ای شمردم که در شعر فارسی اتفاق افتاده است، بسیاری البته نقد بنده را طنز تلخی دانستند که یا شاعر را دست انداخته ام و یا شعر معاصر را! اما به هر حال در این سالیان تئوری های وارداتی، ابداعات فردی! و موج سازی در شعر تعاریف جدیدی را شکل داده است که یکی اش می شود شعر کانگریت، یکی شعر حرکت، یکی شعر اشتراکی! یکی شعر چند صدایی و یکی هم شعر صوت! یا شعر معنا گریز و یا شعری که از واژه می گریزد و جز واژه نیست مثل همه آن شعرهایی که صاحب تاریخ مذکر می گفت و در شکل امروزی ترش می شود همین شعرهایی است که در فصلنامه وزین شعر-دستپخت شاعر خوبمان  جناب مصطفی محدثی خراسانی- به عنوان شعر امروز ایران معرفی شده است.

شعرها را که خواندید به این سؤال ساده ...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط والی زاده در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •