تبليغاتX
گفتار سبز را از این پس با این نشانی بخوانید http://www.goftaresabz.ir/ "کن خموش این دوزخ از "گفتار سبز

یکشنبه سیزدهم خرداد 1386

فرداي نامعلوم

...و ناگهـــــــــــــــان روزي 

 در همين نزديكي  به پايان خواهم رسيد

آه اي روزهاي رفته!...

چه اندازه من پرم

از اندوه فرداهاي نامعلوم.

نوشته شده توسط محمدزاده در 2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم خرداد 1386

شعر امروز و چالش با عادتهای مألوف

 

نخست:

          چرا در جامعه امروز ما شعر کارکرد اجتماعی خلاق خود را از دست داده است؟ این پرسش تأمل برانگیز و پردامنه است. اصلاً وظیفۀ شعر چیست؟ چرا نقش مهم اجتماعی شعر در سالیان اخیر کمرنگ شده است. آنهم در برهه ای که به هر حال کارکرد اجتماعی هنر مورد تأکید و تأیید قرار گرفته است.

          سیر تحول و تطور در شعر معاصر را با نقاط عطف صد سال اخیر قیاس کنید. نقاط تقارن بسیار است: جریان مشروطه و شعرهای متحول شده عارف و عشقی و یزدی، دهه بیست و نوگرایی ادبی ایران با ظهور نیما، تثبیت هدایت و حتی تأسیس اولین کنگره نویسندگان ایران که البته پیرامون چند و چون آن جداگانه بحث خواهیم کرد. کودتای مرداد 32 و شعرهای تأثیرگذار اخوان، شاملو و دیگران، انقلاب 57 و حضور پررنگ شاعرانی چون گلسرخی، کسرائی، شاملو، گرمارودی، خوئی، شفیعی کدکنی و ... (بی توجه به گرایش هایشان) و نیز راه اندازی ده شب بعنوان یک حرکت جمعی (چیزی که کمتر محقق می شود) آن گونه که شعر به میان مردم رفت و به مثابه یک محرک اجتماعی وظیفه تاریخی خویش را به انجام رساند. حتی در سالیان جنگ نیز، اگرچه شاعران نسل پیش به دلایل متعدد نوعی سکوت و انزوا را تجربه کردند اما به هر حال ظهور نسل جوانی چون امین پور، قزوه، کاکایی، باقری، سیدحسینی، زارعی و دیگران با سرودن شعرهایی موفق وظیفه ایجاد شده برای شعر را در جهت تأثیرگذاری عامه به انجام رساندند. اما در چند سال اخیر که جامعه دچار تکانه های اجتماعی بوده و بحث توسعه فرهنگی، رویکرد مدنی و... فراگیر گشته و رسانه های عمومی مروج و مبلغ آن بوده اند، شعر برخلاف سینما، تئاتر و حتی رمان حضوری به شدت کمرنگ، غیر مؤثر، منفعل و حتی منزوی را گذرانده است. مشکل در کجاست؟

بگذارید این حقیقت تلخ را بیان کنم:

          به تعبیر تامس برگر در عصر ما شاعران نفوذ تعیین کننده خود را از دست داده اند و این واقعیت وحشتناکی است که باید شهامت اعتراف به آن را داشته باشیم.

          به راستی چرا غول های ما خیلی زود مترسک می شوند؟ چرا وندال های ادبی رو به افزایش نهاده اند؟ چرا اسطوره ها به گروتسک مبدل می شوند؟ چرا هیبت هر داهول با وجود فاصله معنی می یابد و با شفاف شدن مرزها، کوتولگی ها و ناتوانی اندیشه های انتزاعی ذهن های پویا و پرسشگر را به چالش می طلبد؟ و بعد چقدر تابو، چقدر توتم، چقدر ادعا، چقدر مصیبت، چقدر فریاد، چقدر افسوس ....

          مسئله این است که ما وظیفۀ شعر را با وظیفه شاعر درهم آمیخته ایم و به شدت خود را درگیر بحث های شکلی کرده ایم، همانطور که قرار نیست همه شاعران مصلح اجتماعی باشند قرار هم نیست که همه عشقی های زمان خود شوند. شعر در بطن خود برانگیختگی لازم را به همراه دارد. اگر بینش ستوده اجتماعی ترویج شود، شعر تب دار، شعر پرخاش، شعر شعار، شعر خون و هر شعری که با انگاره های دیگر معرفی شود جای خود را به خود «شعر» به مفهوم ساختاری آن خواهد داد.

          مشکل این جاست که ما یک نوع شعر را به همه انواع ترجیح داده ایم و آنقدر معیارها را تنگ گرفته ایم که کلیت شعر دچار آفت شده است. نمی دانم چرا یک دفعه همه مثل خسرو گلسرخی حرف زدن از شکل و اصول شعر را کار عروسکان کوکی می¬دانند که کلمات قصار را از قلب پرعفونت سیاست هنر سودا می کنند، و معلوم نیست آیا مثلاً نیما را کوک کرده بودند و یا فرضاً ابوالقاسم لاهوتی را! این که شعر باید تأثیرگذار باشد و به ضرورت در خدمت ستیز قرار گیرد حرف درستی است اما این که تمام شعر همین است گزافی است که فقط از ذهن های تب دار برمی آید. روشنگری اجتماعی و شاعر نوآور بودن در تضاد با هم نیستند؛ برتون، آراگون، لورکا، نرودا، ریتسوس، ناظم حکمت و حتی گائو شینگچن که همین چند سال پیش نوبل ادبی را گرفت هم در ستیز بوده اند و هم در مسیر نوآوری و اصلاً چه کسی این تخم لق را در دهان اهالی ادبیات شکسته است که روشن بینی یعنی ستیزجویی؟ نه این که بخواهم تام و تمام از در انکار برآیم، مقصودم، وارونه بینی آقایان است.

          هرگونه مخالفتی باید در جهت معرفی معیار و شکل صحیح باشد. شاید کسی بگوید چون اسباب دنیا مطابق میل من نیست کن فیکون شود! اما بعد چه؟ در پس این آنتروپی، سازه ها و نظام ایده آل من کجاست؟ اصلاً من چه کسی را باید قبول داشته باشم؟ ستیز و پرخاش به عادت های مألوف تیغی دولبه است که یک وجه آن باید دفاع از انگاره های زیباشناختی باشد. ما فقط آموخته ایم شمشیر برکشیم و با غیظ تمام به صورت همه آنها که نمی پسندیم تف بیاندازیم و لو این که دن کیشوت وار بر دشمنان خیالی بتازیم. حرف من از بیماری خود روشنفکربینی و ادعاهای پوچ این قورباغه های کریلف است وگرنه به تعبیر دستغیب اگر مثلاً شاملو از تاریکی می گوید به دنبال آن خورشید روشن است:

کاج های پیر تاریکند و در اندیشه ای تاریک..../ من چنان چون کاج پیر تاریکم / که گویی دیرگاهی هست/ تا خورشید بر جانم نتابیده است.

          البته وظیفه هنر مبارزه است: مبارزه در جهت ترویج زیبایی. اشاعه زیبایی در ذهن ناخودآگاه جمعی تأثیر گذاشته و در اصلاح ناهنجاری ها و مصائب جامعه کارگر می افتد. فراموش نکنیم همان گونه که غفار حسینی ـ نویسنده فقید لرستانی ـ از قول فلدمن می آورد، زیباشناسی ما را به جامعه شناسی می رساند چرا که مشکل روانی هنرمند مشکل اجتماعی فرد انسانی می شود.ساسان والیزاده

دیگر:

          به سئوال اول برمی گردم و خود به پاسخ می نشینم: چرا دیگر شعر به عنوان یک انگاره تأثیرگذار مورد توجه نیست؟ شاید علت آن است که همه نقاب به دست گرفته اند و در فضایی بالماسکه گونه مجال لازم را برای شعر عریان، شعر سیال و شعر جریان ساز فراهم نمی کنند، شاید آنقدر دچار کوررنگی شده ایم که تراوش ها و تراش های شعر معاصر را نمی بینیم و اصلاً شاید ره به عبث می پوئیم و خود تعریف شعر دچار تغییر شده است.

          «اوده» می گوید هنگامی که یک ژانر ادبی به کمال برسد، نویسندگان و شاعران را مأیوس می کند و در نتیجه آنرا رها می کنند تا نوع تازه ای را بیافرینند. هنر به مثابه چیزی فراتر از نظام طبیعی و عادتهای مألوف است و وقتی مخاطب حتی با فرم های نو هم عادت کند باز باید ساختارشکنی کرد و این شاید همان چیزی است که در شعر معاصر در حال وقوع است و از آنجا که منتقدین و حتی دبیران صفحه های شعر تکلیف خود را با این شعرهای تازه نمی دانند با استیصال مانع ترویج و تبلیغ آن بوده اند. عامل بیرونی دوم حجم حوادث اجتماعی و زنجیره ارتباطات فراگیر رسانه ای است که مجالی برای مراجع روشنگر نگذاشته است که به دیگر عناصر یک جامعه اصولی از جمله هنر خلاقه و بویژه شعر بپردازند و این نقیصه آشکار نقیضه پاره ای مواضع است که باید در ترمیم و اصلاح آن کوشید.

انگاره سوم به خود شاعر برمی گردد و آن پدید آمدن نوعی دیدگاه در مورد نحوه انتشار اشعار است. در سالیان دورتر مطبوعات و نشریات ادبی چهارراه جریانات و موج های نو در عرصه شعر بوده اند ضمن آنکه شاعران از پس حضور متوالی در مطبوعات به تدریج به انتشار کتاب دست می زدند اما در این سالها هر نوآمده ای برای معرفی خویش ابتدا مجموعه اختصاصی اش را منتشر می کند. نتیجه اش حجم بزرگ کتاب های شعر در سالیان اخیر است که نام شاعرانشان برای اولین بار با کتابشان معرفی می شود. کتاب هایی که با خام دستی و شتابزدگی به قضاوت عمومی نسبت به شعر آسیب رسانده اند. اما خارج از همه این انگاره ها، این عارضه نامیمون نیز قابل کتمان نیست که در حصار خودبینی و کژفهمی و عدم انسجام و ستیزه جویی های بی مورد و ظهور اندیشه های تک ساحتی و عدم درک حضور متقابل شاعران ما، آنها را به عوض اثرگذاری به انفعال و انزوا کشانده است و این جدای از مطالعات و تأملات بر روی ذات شعر و ظهور دیدگاه های جدید پیرامون چیستی شعر و فلسفه آن و نگاه نو به معیارهای زیباشناختی و مسائل زبان شناختی است.

نوشته شده توسط والی زاده در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •