تبليغاتX
گفتار سبز را از این پس با این نشانی بخوانید http://www.goftaresabz.ir/ "کن خموش این دوزخ از "گفتار سبز

پنجشنبه سی ام فروردین 1386

بی تعارف با ده نمکی

 

دیروز توانستم از طریق مافیای توزیع فیلم قاچاق یک نسخه با کیفیت از فیلم "اخراجی ها" را تهیه کنم. چه آنکه به خاطر شرایط شغلی به سینما رفتن برایم تقریبا منتفی است.

فیلم را باحرص و ولع دیدم اما نمی دانم هر چه فیلم جلو می رفت آن اتفاقی که بایست می افتاد نیافتاد!

بی تعارف بگویم ، چرا که حداقل با ده نمکی تعارف ندارم و می دانم او هم اهل تعارف نیست، اخراجی ها فیلم متوسطی است و اگر فروش میلیاردی کرده  یکی نشان دهنده کارکرد تبلیغات است و دیگر شخصیت ویژه مسعود ده نمکی است .جایی خواندم که "اخراجی ها" در واقع ترکیبی از 15 اس ام اس است که بیان تصویری یافته است.!

بی تردید "اخراجی ها" در کارنامه "ده نمکی" یک اتفاق مهم است اما در سینمای ایران فوق العاده نیست و شاید نسخه نازل "لیلی با من است"است!

اتفاق اصلی  خود فیلم "اخراجی ها" نیست بلکه فیلمساز شدن کسی با مشخصات ده نمکی است.

ساسان والیزاده و مسعود ده نمکی

 

 

 

 

 

 

 

 

ساسان والیزاده و مسعود ده نمکی




 

 

 


 

 

نوشته شده توسط والی زاده در 8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

طرح مبهم یک زن

   - "پشت همین پیراهن پاره ی  پارآویز

ایستاده ای!

بگو که می گشایی

ولب - که می بویی

و گیسو- که می پیچی" و می پیچد باد

و گوژ پیر بی دندان – که می پیچد

و می شکاند – ناخن، آیینه می شکند دل

شولای درد بر قامت زمین

چگونه گام

با اندام بی پا

راه

با این هزار تو ، هزار لا

آب

از این مشک خشک

خنده

با این داهول بی دهان

وچشمی که هی می پرد

و دستی که معطل است

ناگهان پنچه می کشد به صورت زن

رها می شود زن – شلال گیسو

-          " من اما گناهی نکرده ام هنوز

جز کاغذی مچاله _ که خوانده ام در چشم او خواهشی

نمی دانم او گفت یا من

سر همین پیچ کوچه

یا وقتی

که  پیرهنت را پهن می کردم

از دیوار همسایه

او دیوانه شد یا من چیزی گم کردم

گم شدم یا باید ...همین که تو می گویی

من اما هنوز گناهی..."

نگاه میدراند پیرهن

و شلاق که پایین می آید

پایین و هی پایین صدای زن:

      -   " من اما هنوز گناهی ..."

      -   " هی هی چه دریده ، فاش و فاحشه

آبرو می دهی بر باد..." که می پیچد بازو

می شکند دست ، پنچره

      -  " هی هی حیا را.لکاته دامن را"

ور می چیند لب و می خندد:

      - "مرد دیر عاشق من

بگو که گفته ای از دوستی از دست-که می فشاری"

می فشارد گلو

نیست در خانه کسی

مرد دیر عاشق که همیشه دیر می آید

ونعش این زن

 که می خندد بی دهان و می گرید

گوژپیر بی چشم

دردستش اما، کاغذی مچاله

که نخوانده است ونمی خواند

 هرگز!

نوشته شده توسط والی زاده در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

یک شعر

انتشار شعری از من در روزنامه کارگزاران به این نشانی
نوشته شده توسط والی زاده در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

درباره چند واژه لکی

پر      par

به معنای دامن و کناره و پهلو از واژه های رایج در لکی است. این واژه در پهلوی به شکل par و در اوستا parena یا pariri دیده شده است. صورت لکی آن در این شعر مولوی به کار رفته است :

چشم را صد پر ز نور عکس رخ شماست

ای که هر دو چشم را یک پر مبادا بی شما

(شعر از زیرنویس برهان – دکتر معین)

پر در فارسی امروزه در واژه هایی چون پرچین ( کنار چیده شده) و پرستار ( در کنار ایستاده) دیده می شود.

در مقالات شمس این واژه به شکل " پره " آمده است :

«شخصی را دید از پره بیابان تنها می آید. گفت: این خضر باشد یا الیاس؟»

( مقالات شمس تبریزی به تصحیح موحد، نشر خوارزمی، ج 1، چ2، 1377 ص 229)

در مثنوی نیزآمده است :

برنشان پای آن سرگشته راند             

 گرد ازپره بیابان برفشاند

در تاریخ بیهقی آمده است :

" واعیان و مقدمان با لشکر انبوه ساخته در پره بیابان انداز راه دور برده فرسنگ و مرا اسب لنگ شد و بماندم"

( تاریخ بیهقی، تصنیف خواجه ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر ــ ج 3، ص 926، چاپ آفتاب تابستان 1374 )

فخر الدین اسعد گرگانی در شعری می گوید :

همیدون پره های کوه قارن          

 به پیشش هم چنان آمد که گلشن

( به نقل از لغت نامه )

 

 

پندام

در لکی این واژه به شکل پنمین panamin  وجود دارد. چنانکه پنمی panmi یعنی ورم کرد یا پنمیا panamya  به همین معنی در مقالات شمس آمده است :

یکان یکان کامه ای پیش می نهادند ومی خوردند. تهی می شد : یکی کاسه دیگر ناگهان یکی پندام گرفت و افتاد ( یعنی شکمش باد کرد )

( مقالات شمس تبریزی به تصحیح محمد علی موحد، انتشارات خوارزمی ج 1، ص 190 )

ونیز در همین کتاب آمده است :

گوساله ای که با گاو خورد زود پندام گیرد و هلاک شود ( همان ج 1، ص364 )

 

پی   pi

به معنای پیه و چربی

ناصر خسرو گوید :

سختیان را گرچه یک من پی دهد شوره دهد و اندکی چربو پدید آید بساعت در قصب.

و در شعری از عماد شهریاری آمده است :

با تو کجا بس بود خصم تو کاندر جهان

هیچ بزمی را نبود گوشت ز پی چرب تر

 

 

تاو    taw

در یکی به معنای تاب، در مقالات شمس آمده است که :

" تاو نیاوردم صحبت کردن " (مقالات شمس به تصحیح موحد، انتشارات خوارزمی ج 2 ص 160 )

البته در لفظ فارسی به شکل tav به کار می رود. در بیتی از شاهنامه می خوانیم :

چرا کرده ای نام کاووس کی    

که در جنگ نه تاو داری نه پی

 

 

ترخینه   tarkine

غذای زمستانی مخصوص غرب کشور که در میان لک ها، لرها و کردها رواج بسیار دارد و از گندم و دوغ و نمک و ... درست میشود :

دربیتی از مولوی آمده است :

چون نروی زین جهان سوی خرابات جان

در عوض بگیر بی مزه ترخینه ای

( فرهنگ گویش کردی کلهری : خوه رهه لات صفخ شست)

 

 

تز                  taz

به خواب رفتن دست یا پا، این معنی درلکی برای سرهم بکار می رود

سوزنی گوید :

نخواهم جوز مغز از بهر آن را     

که مغز جوز خوردن سر کند تز

در فرهنگ معین آمده است " تز: کل و کچل را گویند، سری که زخم یا جای زخم بر آن نمایان باشد." بدیهی است این معنی از سیاق بیت فوق برداشت شده است که قطعا غلط است. و "تز به سر آمدن" یعنی منگ شدن آنی مغز و احساس انــسداد مقطعی آن نه زخم شدن سر آن هم به خاطر خوردن مغز گردو !

 

 

توف     tof

ماده ای خوراکی که از دوغ گیرند، توضیح آنکه پس از به هم زدن دوغ و آب گیری کامل به ماده خشک آن توف گویند ومایه تراوش شده را پس از حرارت دادن تبدیل به قره قروت می کنند. کشک و پنیر نیز از توف به دست می آید.

در شاهنامه آمده است :

(عیسی) یکی بینوا مرد درویش بود         

که نانش ز رنج تن خویش بود

جز از" برف و شیرش" نبودی خورش          

فزونیــش روغن بدی پرورش

( شاهنامه، چاپ بروخیم، ج 8 ص 2363و 2362 )

مراد از برف در مصــرع سوم همان توف اســـــت که به علت خطای کاتب به شکل " برف" آمده است وگرنه خورش ســـاختن از برف وشیر چه معنی می دهد ؟  ( البته بعضی برف را با شیره می خورند که آن هم در زمستان است نه در تمام سال !)

توف در لهجه بیرانوندی به کار می رود ودر لهجه حسنوندی " شیراز" می گویند وگمان می رود مراد از "برف و شیر" به کار بردن واژه های مترادف " توف" و " شیراز " باشد.

توف در اشعار فارسی به شکل " ترف" دیده  شده است :

بشعر ترفندار " ترف" بودم ور خبین بپند وحکمت کنون چو شکر و قندم   ( سوزنی سمرقندی )

رخبین در این شعر و در شعر پیش ( که به اشتباه در شعر روغن آمده است) همان قره قروت است که از مشتقات توف است. این معنی مورد تایید مهدب الاسماء وبحرالجواهر و نیز برهان قاطع و دهخدا است.

در حدود العالم آمده است :

" و از پی ( خوارزم) روی مخده و قزاکند و کرباس و غدو " ترف و رخبین خیزد "

دکتر معین ذیل این ماده می نویسد : " ترف را ( توف) کاتبان نفهمیده و " برف" خوانده اند "  

 ( عوامل فساد لغت، دکتر معین، مقدمه دهخدا ص40 )

نوشته شده توسط والی زاده در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

تا چند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تا چند ز صحبت مجـــــــازی

تا کی سخنان نانمــــــــازی

خود قول دروغ بود بدین دروغی
خود عشـوه بود بدین درازی

نوشته شده توسط والی زاده در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •