شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
"پهلوان در کمند مکافات"
نگاهی به ماجرای غم انگیز فرزندکشی رستم در شاهنامه فردوسی
مکافات عمل در شاهنامه فردوسی از جمله پندارهایی است که نمونه های فراوانی دارد. مکافات سرنوشت های نیک و یا شومی هستند که در اثر کردار شخصیتهای شاهنامه پیش روی آنان قرار می گیرد. اعمال و رفتار هر شخص در طول عمر تقدیری محتوم را پیش روی او قرار می دهد. مکافات بسته به نوع اعمال مراتب و درجاتی دارد و به حتمی و معلق و کوچک و بزرگ تقسیم می شود. برخی اعمال کوچک مکافاتی دارند به اندازه خود کوچک، و برخی دیگر بزرگ، حتمی و لایتغیر. این مجال اندک بر آن است تا ضمن شرح گوشه هایی از داستان غم انگیز رستم و سهراب به این واقعیت برسد که آنچه بر سر رستم آمد تاوان عمل او بود که وی را به سوی فرزند کشی کشاند. شاید تاوان گناهی نا بخشوده که فقط مرگ سهراب آنهم با دشنه پدر می توانست اثر آنرا از وجود رستم بزداید. درباره داستان رستم و سهراب بسیار گفته اند و کتابها نوشته اند. داستانی تراژدیک که حقیقتاً از جهت زیبایی در اوج است و از نقطه نظر پرداخت بسیار استادانه و در اوج پرداخته شده است. و بدون تردید در ردیف برجسته ترین آثار ادبی جهان قرار دارد.
یکی از تفاوتهایی که شاهنامه فردوسی با دیگر منابع سیرملوک عجم دارد وجود داستانهای منفردی است که در کمتر متونی دیده می شوند، چنین بر می آید که حکیم توس منابعی غیر از منابع عمومی مثل شاهنامه ابومنصوری در اختیار داشته است چه اگر اینگونه داستانها به تواتر در منابع مختلف می آمد می توانستیم اثری از آنها را در سایر متون بیابیم. داستان رستم و سهراب از این دست داستانهاست که می توان فردوسی را از جمله معدود ناقلین روایت آن دانست. آنگونه که در مقدمه این داستان می خوانیم گویا منبع اصلی فردوسی در نقل این داستان اقوال شفاهی بوده است:
ز گفتـــار دهقان یکی داستان بپیـــوندم از گفتــه باستان
ز موبَد بر این گونه برداشت یاد که رستم یکی روز از بامـداد
بدیهی است به جهت لزوم اختصار و پرهیز از اطاله کلام و حصول مقصود که همان نشان دادن مکافات عملی است که رستم باید بدان دچار می شد اصراری بر بازگویی کل داستان نیست.
فردوسی در آغاز این منظومه زیبا ابتدا از مرگ سخن می گوید:
چنان دان که داد است و بیداد نیست چــو داد آمدش جای فریاد نیست
فردوسی تأیید می کند که مرگ به هر نوعش داد است و بیداد نیست و تلویحاً مرگ سهراب و ماجرای غم انگیز آن را داد می داند و گله ای بر آن روا نمی دارد و اصولاً برای آنکه امر ناخوشایندی را داد بدانیم باید دلایلی قانع کننده داشته باشیم.
فردوسی در ادامه پیش درآمد سخنان خود، مرگ سهراب جوان را در کنار دیگر مرگها ارزیابی می کند ومی گوید:
جوانی و پیری به نزدیک مرگ یکی دان چو ایدر بُدَن نیست برگ
بر زبان آوردن این سخن برای فردوسی کار سختی نیست زیرا وی در سرتاسر شاهنامه هزاران بار مرگ را آزموده و دیده و مرگ را به عنوان پدیده ای عادی و از اجزاء هستی ارزیابی نموده است. از اولین انسان و اولین شهریار یعنی کیومرث تا پایان زندگی یزدگرد دوره های متعدد را آنگونه به نظم کشیده که گویی خود در زمان آنان زیسته است، دوره شاهانی که هر کدام تخت و قدرت خود را در چنگال مرگ اسیر دیده و نوبت به دیگری سپرده اند. سخن فردوسی از مرگ سخنی شاعرانه و از سر مستی و نشأگی نیست که مرگ را از سر اندوه و یا فراق یاران سروده باشد، بلکه گفتار فردوسی در باب مرگ از سر تجربه و آزمون هزارباره است.
در همین مقدمه فردوسی تأکید می کند که لزوماً نباید انسانها پی به علل حقیقی برخی اتفاقات ببرند. مرگ یک واقعیت است، وقوع آن حتمی است و مرگهای نا بهنگام و خلاف عادت دید و فکر بشر هم ضرورتاً دلیلی برای خود دارند و ممکن است که بشر این دلایل را نتواند به درستی دریابد.
بر این کار یزدان تو را راز نیست اگر جانت با دیـــو انباز نیست
در ابتدای داستان می خوانیم که:
غمی بُد دلش ساز نخجیر کـرد کمر بست و ترکش پر از تیر کرد
سوی مرز توران چو بنهاد روی چـو شیر دُژاگاهِ نخجیـــر جوی
بر این اساس، رستم به عزم شکار، راهیِ مرز توران که از قلمرو افراسیاب دشمن دیرینه ایران زمین بوده می شود و به تعبیر فردوسی چون شیر «دژآگاه» در پی شکار می رود، شیر دژآگاه یعنی «شیر گرسنه و سهمگین در پی شکار». و پس از آن به شکارگاه گوران روی می نهد و بی محابا و بی آداب و ترتیب شکار می کند و چندین شکار پیاپی روی هم می افکند:
به تیر و کمان و گرز و کمند بیفگند بر دشت نخجیر چند
در رسوم پهلوانی اینگونه شکار کردن دور از آئین جوانمردی است زیرا به حسب معمول، شکار به اندازه نیاز پسندیده تر بوده است. و از این پس تصویری که فردوسی از کباب کردن و غذا خوردن رستم ارائه می کند دیدنی است:
ز خاشاک و از خار و شاخ درخت یکــی آتشی بر فـروزید سخت
چو آتش پراکنده شد پیـــل تن درختـی بجســت از درِ بابــزن
یکـــی نرّه گوری بـزد بر درخت که در چنگ او پرّ مرغی نَسَخت
چو بریان شد از هم بکند و بخَورد ز مغـــز استخوانش برآورد گرد
و پس از این شکار کردن و خوردن بی محاباست که رستم پهلوان که همواره مرزدار و مرزبان و نگهبان ایران زمین از حملات دشمنان ایران بوده به خوابی عمیق فرو می رود. خوابی چون انسانهای عادی و خفته از بسیاری طعام و شراب و بی دغدغه روزگار.
بخفت و بـرآسود از روزگــار چمان و چران رخش در مرغزار
اولین نتیجه و ثمره خوردن غیر عادی و به دنبال آن خواب عمیق رستم در سرزمین دشمن دیرینه ایران زمین فرار مرکب افسانه ای رستم از بر اوست. رخش که بارها و بارها چون همراهی مهربان و عاقل رستم را از خطر نجات بخشیده بود اینک با اولین چرت غفلت آلود رستم، چمان و چران از بر او دور می شود تا به دستان سوارانی از سرزمین ترکان گرفتار آید:
سواران ترکان تنی هفت و هشت بر آن دشت نخجیـر گه بر گذشت
پی رخش دیــدند در مــرغــزار بگشتنــد گــرد لب جــــویبـــار
چــو بر دشت مر رخش را یافتند سوی بنـــد کـــردنش بشتافتنـــد
گرفتند و بـــردند پویان به شهـر همـی هر یک از رخش جستند بهـر
رستم چون از خواب سنگین نیمروزی به خود آمد، اولین خبطی که متوجه آن شد فقدان رخش بود و از این بابت بسیار خود را سرزنش کرد. در این موضع است که فردوسی گم شدن رخش را به درد و رنج و مصیبت عظیمی برای رستم ماننده کرده است:
همی گفت که اکنـــون پیاده روان کجا پویـم از ننگ تیـــره روان؟
چه گویند گردان که اسپش که بود؟ تهمتن بــدین سان بخفت و بمرد
کنـــون رفت بایــد به بیچـــارگی سپردن به غم دل به یکبـــارگی
کنون بست بایــد سلیــح و کمـــر به جایـــی نشانش بیابـم مگـــر
همی رفت زین سان پر اندوه و رنج تن اندر عنا و دل انـــدر شکنج
چون رستم به شهر سمنگان رسید با بدرقه گرم و ترس آلود سمنگانیان روبرو شد. از شاه تا لشکری به استقبال او آمدند و پوزش خواهان گفتند:
بدین شهر ما نیک خواه توایم ستوده به فرمان و راه توئیم
از آنجا که به تعبیر سعدی «خور و خواب و خشم و شهوت و آز» انسانها را از مسیر حقیقت و شناخت آن دور می گرداند رستم بی توجه به مهرورزی های اهل سمنگان- گر چه به ظاهر – با خشم و غرور همیشگی خود پاسخ آنان را داد:
بدو گفت رخشم بدین مـرغزار ز من دور شد بی لگام و فسار
گــرایدونکه ماند ز من ناپدید سران را بسی سـر بباید برید
از این پس رستم با سخنان دلگرم کننده شاه سمنگان آرام می گیرد و به مهمانی او قدم می گذارد و شبی را با شادی و شادمانی تمام سپری می کند. ماجرای ازدواج نهانی رستم با تهمینه دختر شاه سمنگان هم در این شب اتفاق می افتد و ماجرای سپردن نشان خود به تهمینه که با فرزند او، دختر یا پسر، همان کند که سفارش کرده است و الخ...
نتیجه ماجرا تا اینجا اینکه: رستم به غفلت و به دور ازحزم به سرزمین بیگانه قدم می گذارد. خور و خواب بیش از حد رخش را از کف او می رباید و خشم و شهوت وی را اسیر خود می کند و بی تدبیری بر او غلبه کرده و گر چه خود را زود از سرزمین سمنگان می رهاند اما دل در سمنگان به دستان تهمینه سپرده است و خود بی آنکه اندیشه کند که این غفلت چه بر سر او خواهد آورد راهی ایران زمین می شود. سالی نمی گذرد که از تهمینه کودکی به دنیا می آید و او را سهراب می نامند. کودکی که :
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود که یارست با او نبــــرد آزمود
جوانی جویای نام و جویای پدر که در سرزمین سمنگان هماوردی برای خود نمی یابد، بناچار باید به سرزمینی دیگر، شاید ایران، راهی شود تا هماورد بجوید گرچه در ظاهر به دنبال پدر. جوانی نو رسته که از یک سو، اسیر مهر و عاطفه پدر و مغرور داشتن چنان یاوری قرار او را ستانده و از دیگر سو دسیسه های افراسیاب و تورانیان وی را تشجیع می کند تا برای دست یافتن به رستم عازم ایران شود. آیا همه صحنه های پیش آمده در جریان سفر سهراب تا مرز ایران و از بین رفتن همه عواملی که ممکن بود سهراب را در دست یابی به پدر یاری رساند را می توان به چیزی غیر از نتیجه عمل خود او که در انتظارش بود ارزیابی نمود؟ مکافاتی که حکم کرده بود به واسطه اشتباهات گذشته، رستم باید جگرگوشه خود را با دستان خویش در خون شناور سازد!

افراسیاب در این بین شادمانه و امیدوار به آینده، نقشه های شومی در سر می پروراند و منتظر و نظاره گر بود:
چو افراسیاب آن سخنها شنـــود خوش آمدش، خندید و شادی نمود
افراسیاب کاری کرد که باید می کرد و اگر جز این بود از تدبیر و سیاست او بدور بود. او باید به هر وسیله ای در صدد می بود تا کار ایران بسازد، و ایران با وجود رستم از بین رفتنی نبود، به ویژه آنکه اینک برای رستم پسری از جنس او پا به عرصه وجود گذاشته بود، که بیم آن می رفت این پدر و پسر دست در دست هم دهند و کار جهان یکسره سازند. پس چاره همان است که اندیشیده بود.
به گــردان لشکر سپهــدار گفت که این راز بایــد که ماند نهفت
چو روی اندر آرند هر دو به روی تهمتن بود بی گمان چاره جوی
پدر را نبایـــد که دانـــد پســـر که بندد دل و جان به مهــر پدر
مگــــر کان گـــو سالخــــورد شود کشته بر دست این شیرمرد
از آن پس بســازید سهــــراب را ببندید یک شب بـرو خواب را
افراسیاب دو نفر از لشکریان خود به نام هومان و بارمان مأمور مراقب فرمان خود کرد. در واقع همه مراقبت های افراسیاب دست تقدیر بودند تا حصول مقصود را آسان کند و آن بودنی کار یعنی کشته شدن سهراب بر دستان رستم اتفاق بیفتد. از طرفی همه ابزار و امکانات موجود که باید مانع از فرزند کشی رستم و مرگ سهراب می شدند خود ابزار و قابله ای بودند در دستان تقدیر. تقدیری که محتوم بود و لایتغیر، زیرا آنچه ناخشنود می نمود خود نتیجه عمل و در واقع مکافات عمل رستم بود. سرنوشت محتومی که نوشداروی اعجازآورکیکاووس هم نتوانست مانع از وقوع آن باشد.
نکته پایانی اینکه: تصدیق این گفتار گردی بر قبای پهلوان بزرگ ایران و اسطوره ارجمند این آب و خاک نمی نشاند. زیرا که رستم موجودی مافوق انسانی نبوده و فردوسی هم در پی خلق چنین شخصیتی بر نیامده است. رستم پهلوانی دلیر و گُرد با همه خصایص انسانی بوده است که در جای جای شاهنامه و دیگر متونی که از رستم نام برده اند می توان آنرا جستجو کرد. انسانی که هم غم می خورد و هم شادی می طلبد. هم به درستی می اندیشد و هم به خطا وسوسه می شود و ... که سخن در این باره مجالی فراخ می طلبد تا درباره آن به تفصیل سخن گفت.
براي خواندن اين مطلب در جام جم آنلاين اينجا كليك كنيد
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
الهام در آستانه ولنتاین: زنم را از وزارت بیشتر دوست دارم!
چنین روایت کنند طوطیان شیرین سخن شیرین شکن شیرین گفتار که در زمونای قدیم که نه به دار بود نه به بار یه روز به یه مرد واقعی یه چیزای الهام شد ! از صبح فردا به دوره افتاد و هی حرف زد و حرف زد تا آخرش دولتمردا گفتند این بابا که اینقدر قشنگ قشنگ حرف می زنه( حرف های خوب لابد!) چرا سخنگوی ما نشه!
آقا از این انکار از اون اصرار ! آخرش قرار شد الهام سخنگوی رسمی بشه و خانم الهام سخنگوی غیر رسمی!
چنین روایت کنند که از صبح فردا این حرفی می زد یه چیزی می گفتند اون حرفی می زد یه چیزی می گفتند. خانوم هم كه از رانت هاي قضايي خيالش راحت بود( اينو طوطيان مي گن. بنده به هيچ عنوان تاييد نمي كنم!)خلاصه آخرش داد همه درومد : که هی آقا این خانوم هر چی دوست داره به دوست و دشمن می گه! تورو خدا خودت قضاوت کن این درسته؟چرا چیزی بهش نمی گی؟
آقای الهام که از بد حادثه می خواست خودش در مسند دادگستری بشینه( بد حادثه که می گم به خاطر حادثه درگذشت دردناک مرحوم کریمیه)گفت: ای یاوه یاوه خلایق( منظورشون فقط منتقدانشون بود) رازی است در عشق که تنها دلهای شیفته دانند!و بعد يه نطق آتشين سر داد كه دل كبوتراي آسمون هم آتيش گرفت! الهام گفت:
"و فی الیوم که این حقیر سراپا تقصیر(از شکسته نفسی های ایشونه) قصد دارد در کسوت وزارت درآیدمقارنه شگفتی يافته است با روز ولنتاین!و روز ولنتاین خجسته روزی است که دلهای بیقرار به آن آرام گیرند و مراتب عمیق عشق و دلدادگی را به همسر محترمه مكرمه مستوره ابراز دارند!و ما را چنان که دانید همسری است مومنه و فاضله و سخت سخنور!. به جان همه عشاق عالم چنان خاطر ایشان را داریم که حاضريم قالب تهی کنیم و ملال ایشان را نبینیم!(وزارت پيشكش!)
و حاسدان و بدخواهان بدانند در این مبارک روز عشق(همون ولنتاین) اگر الهام من ( منظور لابد خانم رجبیه دیگه) گوشه چشمی بنماید وزارت به سویی وا نهم و به دم جان سپارم !چه آنکه به جان او سوگند که جان عزیزش را از وزارت بیشتر دوست می دارم"( البته منظورشون وزارتیه که در خدمت به خلق نباشه!)
اونچه خوندید عین خطابیه ولنتانیه جناب وزیر جدید بود . برای این که متهم به نشر اکاذیب نشیم عین سخنرانی ایشون رو در گفتگو با رسانه ها اینجا میارم!(عشق عجب شوری در نهاد ایشان نهاد/ جان الهام در کوزه سودا نهاد!):
"وزير پيشنهادي دادگستري در پاسخ به انتقاداتي در مورد اظهارات همسرش گفت: من همسر خود را از وزارت و وكالت بيشتر دوست دارم.
به گزارش خبرنگار " ايلنا"، غلامحسين الهام در جلسه بررسي صلاحيت و برنامههاي خود براي تصدي وزارت دادگستري در صحن علني مجلس گفت: حكومتها همواره با معيار عدالت مورد قضاوت تاريخ قرار گرفته است و مقوم نظام جمهوري اسلامي نيز عدالت است و علاوه بر اين روح قانون اساسي نيز بر اجراي عدالت تاكيد و تصريح دارد.
وي افزود: عدالت خميرمايه وجود قضات است، لذا بايد ملكه وجودي(ايهام داره ها!) آنان باشد. چرا كه قانون اساسي طبق موازين فقهي حكم كرده است كه عدالت لازمه بدون ترديد چنين مسؤوليتي است.
وزير پيشنهادي دادگستري در پاسخ به انتقاداتي در مورد اظهارات همسرش گفت: بنده به آزادي فكر و بيان بويژه براي خانمها معتقد هستم ( اييينه!)و هيچ كس چنين ولايت و قيموميتي بر زن ندارد كه به او بگويد چگونه بينديش و چطور حرف بزن «قوامون علي الرجال» هيچ جا اين معني را نداشته كه اينگونه عمل كنيم.
وي، كيان خانواده را ركن بنيادي خواند و گفت: من همسر خود را از وزارت و وكالت بيشتر دوست دارم اما يك چيز ديگر وجود دارد كه همه ما اعم از زن و فرزند بايد فداي آن باشيم و آن اسلام عزيز و انقلاب اسلامي است كه همه بايد در راه آن قرباني شوند و چو ايران نباشد سر من مباد.( ملاحظه فرمودید؟!)
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
عشق شایسته ستایش است
اگر چه از همان بچگي در شهر باليده ام اما تلواسه هاي شگفتي مرا به روستاي اجدادي ام در كوهستان پيوند مي زند. حلقه واسط من با روستا مادرم بود. زيباترين قصه هاي ايلياتي را از زبان او مي شنيدم . روانش شاد. پاي حرف هايش كه مي نشستم ناگهان به عالمي ديگر پرتاپ مي شدم: دنياي پريان ، درويشان باكرامت، جنگجويان ايل، تيتال گويان شيرين و...حكايت هاي دلدادگي! عشق شط جليلي بود برايم. خداي من!عشق دختران ايل چه ساده و بي ريا بوده است. عشق هاي چشمه! عشق هاي بهار!عشق هايي كه در سماع ساده آنان شكل مي گرفت:
بينا ..اري بينا ،نازاركم بينا!
سوزه ...اري سوزه
دختري دو هار ميا جومي گه نم واشه!
و حالا حكايت عزيز و نگار است!حكايت يك دلدادگي ! حكايتي كه در ذهن و زبان روستاييان جاري است. حكايتي كه يادمان مياورد عشق عليه السلام شايسته احترام است. داستاني كه باعث مي شود به خودمان برگرديم با اين سووال دهشناك كه : هي فلاني تو چرا عاشق نشدي؟!
يوسف كار بزرگي كرده است كه عشقنامه عزيز و نگار را فرياد كرده است. حسنش به اين است كه ديگر آخرين منظومه هاي عاشقي را در ديوان هاي قرون ماضي سراغ نمي گرديم. كافي است دل به صحرا بدهي ، كافي است سري به كوهستان بزني!عشق هنوز لاي گندم زارها به انتظار دلدادگان نشسته است:
دختري دو هار ميا جومي گه نم واشه!( دختري انگار از دورترها مي آيد با كاسه اي پر از گندم!)
كسي اما از سرنوشت عزيز و نگار خبري ندارد:
آنها در رودخانه غرق شدند!
عزيز و نگار سنگ شدند!
عزيزو نگار رفتند به غربت!
در قصه هاي مادرم هميشه همه چيز به خير و خوشي تمام مي شد. اما پاي قصه هاي عاشقانه كه وسط مي آمد من خوابم مي گرفت. قصه ها آنقدر درازدامن بودند كه فردا آخر قصه را به ياد نمي آوردم.مادر هم چيزي يادش نبود. مي گفت همين قدر از قصه را شنيده است!
فرهاد ژاركم ، ايمان دينم !
بال چيم اوردير منم شيرينم!
(فرهاد من كه اينگونه زار و نزار افتاده اي!تو همه دين و ايمان مني! بال چشمانت را بگشا. اين منم در بالينت، شيرين تو!)
فرهاد قصه هاي عشق هرگز چشم نمي گشايد تا در دم آخر شيرين را ببيند.
عزيز كوه هاي الموت وقتي تن به آب مي سپارد برنمي گردد تا از نگارش خبر بگيرد.
و عشق داستاني است كه كسي آخرش را به خاطر نمي آورد.
به يوسف عليخاني به خاطر بازخواني قشنگ يك عشق تبريك مي گويم.
عکس هایی از شب عزیز و نگار
عزیز و نگار یادآور عزیز و کبری کردهاست
گزارش شب عزیز و نگار




دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
برای دلتنگی
و عصایم را
و دوستانم
تو هم که هیچ وقت نخواسته ای
دستم را بگیری
پس می ماند
همین نرده های زنگ خورده
که نمی دانم
تا کجا ادامه دارند.

شنبه هفتم بهمن 1385
براي مجتبي
مدت هاست با خودم خلوت كرده بودم و حالا كه آمده ام در سوگ مجتبي ايماني نسشته ام. مجتبي ديروز در حادثه تصادف اتومبيل در جاده تهران- قزوين به همراه همسرش درگذشت. اين شعر بازتابي از اندوه من است.
آتش در شلال گيسو
وچنگ بر گونه هاي خشك
بي آنكه آفتاب را ببينم
بي آنكه عشق
خودم را گم مي كنم
در كوچه هاي بي قرار
شهر در خواب است
ديگر چه فرقي مي كند
شعر بگويم
يا چراغي بيافروزم
هي با توام
زمستان نارس!
گريه هم بهانه قشنگي است
وقتي كه" بهار باد" را گوش كني
يا"شب، سكوت،كوير"
يا حتي "تئودراكيس"
چرا هي دلم مي خواهد
سراغي از دوستان قديم بگيرم
همين جمعه شايد...
آه زمستان ملول
حداقل بگذار
دستانم را "ها" كنم
چه عاشورايي بايد باشد
اين شانه هاي گل ماليده
و هاي هاي ...
حالا هي بگو
هيچ اتفاقي نيافتاده است
دلم پژاره مي كند؛ اما
جاي يك نفر خالي است
راستي
تازگي ها "مجتبي" را نديده اي؟

